پیش پای درخت بید مجنون نشسته بودم درحالی که با پاهای بره
پیش پای درخت بید مجنون نشسته بودم؛ درحالی که با پاهای برهنه اش به زمین میکوبید، و دستانش پوشیده از آب توت بود میدوید. دوست داشتم سمت من بدود، اما افسوس که او رویاییست شیرین و من کابوسی تلخم. شیرینی را چه به تلخیدن؟ چه بدانم؟ شاید او زیر این آسمان خوشحالی را به کس دیگری تجربه کند. عاقبت من هستم که با دیدن هر ستاره ی نورانی اورا یاد میکنم. چقدر حقیرم، آنکه تمامم بود مرا تمام کرد. من سوختم تا او بسازد و او با سوختن من سازید. چون این تلخی فقط از دور شیرینی ات چشد، با دل و جان این راه یک طرفه ی عشق را بپذیرم. این اندک شادی حقیرانه را با آغوشی باز میپذیرم. بگذار برای واپسین لحظه، این شمع را با اندک فروغی تماشا کنم و انعکاس رخ ماهت را در شعله ی سوزانش ببینم.
- ۱.۷k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط