{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟨

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟨

یونگی بیرون اومد چشمش به پسرکش و خواهرش که توی اشپزخونه مشغول اشپزی بودن افتاد
- صبح بخیر
یونگی گفت و سمت جیمین رفت و از پشت بغلش کرد
- صبح بخیر یونگیا
یونگی سرش رو توی گردن جیمین برد و از بوش لذت برد
- چیکار میکنی؟
- دارم برای نعنا کوچولوم پنکیک درست میکنم
- اوم نعنا کوچولو؟ لقبمه؟
- اره
- دوسش دارم
- نمیگین یه بدبخته سینگل کنارتون وایساده؟
یونجی گفت و دهنش رو کج کرد به زوج کنارش نگاه کرد و باعث خنده ی اون دو نفر شد
******
بعد صبحونه همه روی مبل نشسته بودن و سرشون توی گوشیشون بود
- جیمین
جیمین نگاهش رو از صفحه ی گوشیش نگرفت و هومی کرد
- جیمین با توام
یونگی تکرار کرد و به بازوی جیمین زد
- جانم؟
- داری چی کار میکنی انقدر حواست پرته
یونگی گفت و فقط یونجی بود که متوجه شد یونگی از حسادت و کنجکاوی داره منفجر میشه، چون یونگی ادمی بود که حتی ممکن بود به یک گوشی هم حسادت کنه
- هیچی دنبال یک فیلم خوب میگردم
- میگما بریم شهربازی؟؟
یونجی ذوق زده گفت و به برادرش نگاهی انداخت
- نه
یونگی گفت و جیمین بلافاصله بازوی یونگی رو گرفت و با حالت معصومانه گفت
- یونگی بریم لطفاا
یونگی لبخند لثه ای زد و لپ جیمین رو کشید
- چشم میریم
و این یونجی بود که مثل قاتلا به یونگی نگاه میکرد
- دِ اخه پوفـ/یوز خواهرتم خیر سرت
جیمین قهقهه ای زد و دوباره سمت گوشیش رفت..

#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
دیدگاه ها (۲)

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟧 دراز کشیده بودن، روی تخت یونگی، ک...

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟣𝟢- آم به نظرت ممکنه بارون بیاد؟تهیونگ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟪جیمین توی اشپزخونه مشغول درست کردن ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟣 - خب ما دیگه میریم سوهو گفت و دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط