{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چای می نوشیدم...

چای می نوشیدم...
یکباره دلتنگش شدم..
بغض کردم و اشک در چشمانم حلقه زد..
همه با تعجب نگاهم کردند...!!
لبخند تلخی زدم وگفتم:
«چقدر داغ بود»
دیدگاه ها (۲)

می روم بی آنکه بدانی..میان سینه ات...دل من است که می تپد..

تو شنیدی که دلم گفت:بمان ایست نرو...!بخدا وقت خداحافظیت نیست...

کم کم یاد خواهی گرفت با آدم ها همان گونه باشی که هستند...خوب...

این روز ها انگا تمام دختران سرزمینم شبیه هم هستند...!!همه زی...

ارباب منPart11لیا:از خاب بیدار شدم چاعان پیشم نبود بلند شدم...

وقتی سالگرد ازدواجتون رو فراموش میکنه....نگاهم و به صورتش دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط