Sherlockشرلوک
Sherlock*شرلوک
part 8 (2)🌀 ✒️
از اون شب به بعد، شرلوک دیگه آروم نشد. نه با ویولن، نه با چای، نه حتی با دعوای معمولش با جان. معلوم بود یه چیزی تو ذهنشه. از همون جور فکرایی که آخرش یا به جواب میرسه، یا به انفجار.
جان هم میدید یه خبریه. چند بار خواست حرف بزنه، ولی شرلوک فقط میگفت “باید یه چیزی رو چک کنم” و میزد بیرون.
مایکرافت طبق معمول سعی میکرد کنترلش کنه. چند بار زنگ زد، یکی دو تا مأمور فرستاد پشت سرش، ولی مگه شرلوک رو میشه نگه داشت؟ یه روز صبح از خونه زد بیرون، لپتاپش رو برداشت و گفت “دارم میرم دنبال یه سرنخ از گذشته.”
جان داد زد:
ـ “اگه میخوای بری جایی، حداقل بگو کجا دیگه!”
شرلوک فقط گفت:
ـ “اگه برنگشتم، به رزی بگو مواظب ویولنم باشه.”
و رفت.
و خب... همون شب، جان هم چمدونش رو بست و راه افتاد.
چند روز بعد، یه انبار قدیمی توی حومه لندن.
شرلوک اونجا بود، با ردپاهایی از یه پروندهی خاکگرفته. یه اسم روی یه نقشه، چند تا فایل رمزگذاریشده، و البته... یه عکس قدیمی. توی اون عکس، مایکرافت بود — کنار یه مرد دیگه که شرلوک نمیشناختش. ولی حدس زد، اون باید همون “رئیس” باشه.
یه لحظه دستش لرزید. نه از ترس، از شک. اگه واقعاً همهی اینا با دستور برادرش بوده چی؟
در همین فکر بود که صدای پایی اومد. برگشت، دید جان اونجاست، خاکی، خسته، ولی لبخند به لب:
ـ “میدونستم تنهایی دوباره زندگیتو به فنا میدی، اومدم ببینم قراره کِی منفجر شی.”
شرلوک یه لبخند کوچیک زد، از اون لبخندای نصفهنیمهش:
ـ “همیشه وقتبشناسی.”
قبل از اینکه چیزی بگه، نور قرمز یه لیزر افتاد روی دیوار روبهرو.
شرلوک فقط گفت:
ـ “جان... خم شو.”
گلوله خورد به جعبه پشت سرش. تیرانداز معلوم بود حرفهایه.
شرلوک فریاد زد:
ـ “مایکرافت!”
جان جا خورد:
ـ “چی گفتی؟ مایکرافت اینجاست؟!”
شرلوک بین نفسنفس گفت:
ـ “نه... ولی اون بلده کِیا رو استخدام کنه.”
صدای گلولهها ادامه داشت، تا اینکه یه ماشین سیاه ترمز کرد و دو تا مأمور با لباس رسمی پیاده شدن. یکیشون گفت:
ـ “آقای هولمز! لطفاً تسلیم بشید، دستور از بالا اومده.”
شرلوک با خونسردی همیشگی گفت:
ـ “بالا؟ کدوم بالا؟ بالاتری از مایکرافت هم داریم؟”
اون موقع بود که یه نفر از ماشین پیاده شد. سر تا پا سیاهپوش، چهره معلوم نبود. ولی صداش...
صداش برای شرلوک آشنا بود
همون صدایی که توی گوشش میچرخید
ـ “معلوم بود نمیتونی آروم بگیری، پسر.”
جان زیر لب گفت:
ـ “همون رئیس لعنتی، نه؟”
شرلوک بهش نگاه کرد:
ـ “آره جان. و فکر کنم قراره بفهمم بیست سال پیش واقعاً کی فرمان داد اون خانواده رو بسوزنن. “
ادامه دارد...
پایان پارت۸ (بخش دوم)
part 8 (2)🌀 ✒️
از اون شب به بعد، شرلوک دیگه آروم نشد. نه با ویولن، نه با چای، نه حتی با دعوای معمولش با جان. معلوم بود یه چیزی تو ذهنشه. از همون جور فکرایی که آخرش یا به جواب میرسه، یا به انفجار.
جان هم میدید یه خبریه. چند بار خواست حرف بزنه، ولی شرلوک فقط میگفت “باید یه چیزی رو چک کنم” و میزد بیرون.
مایکرافت طبق معمول سعی میکرد کنترلش کنه. چند بار زنگ زد، یکی دو تا مأمور فرستاد پشت سرش، ولی مگه شرلوک رو میشه نگه داشت؟ یه روز صبح از خونه زد بیرون، لپتاپش رو برداشت و گفت “دارم میرم دنبال یه سرنخ از گذشته.”
جان داد زد:
ـ “اگه میخوای بری جایی، حداقل بگو کجا دیگه!”
شرلوک فقط گفت:
ـ “اگه برنگشتم، به رزی بگو مواظب ویولنم باشه.”
و رفت.
و خب... همون شب، جان هم چمدونش رو بست و راه افتاد.
چند روز بعد، یه انبار قدیمی توی حومه لندن.
شرلوک اونجا بود، با ردپاهایی از یه پروندهی خاکگرفته. یه اسم روی یه نقشه، چند تا فایل رمزگذاریشده، و البته... یه عکس قدیمی. توی اون عکس، مایکرافت بود — کنار یه مرد دیگه که شرلوک نمیشناختش. ولی حدس زد، اون باید همون “رئیس” باشه.
یه لحظه دستش لرزید. نه از ترس، از شک. اگه واقعاً همهی اینا با دستور برادرش بوده چی؟
در همین فکر بود که صدای پایی اومد. برگشت، دید جان اونجاست، خاکی، خسته، ولی لبخند به لب:
ـ “میدونستم تنهایی دوباره زندگیتو به فنا میدی، اومدم ببینم قراره کِی منفجر شی.”
شرلوک یه لبخند کوچیک زد، از اون لبخندای نصفهنیمهش:
ـ “همیشه وقتبشناسی.”
قبل از اینکه چیزی بگه، نور قرمز یه لیزر افتاد روی دیوار روبهرو.
شرلوک فقط گفت:
ـ “جان... خم شو.”
گلوله خورد به جعبه پشت سرش. تیرانداز معلوم بود حرفهایه.
شرلوک فریاد زد:
ـ “مایکرافت!”
جان جا خورد:
ـ “چی گفتی؟ مایکرافت اینجاست؟!”
شرلوک بین نفسنفس گفت:
ـ “نه... ولی اون بلده کِیا رو استخدام کنه.”
صدای گلولهها ادامه داشت، تا اینکه یه ماشین سیاه ترمز کرد و دو تا مأمور با لباس رسمی پیاده شدن. یکیشون گفت:
ـ “آقای هولمز! لطفاً تسلیم بشید، دستور از بالا اومده.”
شرلوک با خونسردی همیشگی گفت:
ـ “بالا؟ کدوم بالا؟ بالاتری از مایکرافت هم داریم؟”
اون موقع بود که یه نفر از ماشین پیاده شد. سر تا پا سیاهپوش، چهره معلوم نبود. ولی صداش...
صداش برای شرلوک آشنا بود
همون صدایی که توی گوشش میچرخید
ـ “معلوم بود نمیتونی آروم بگیری، پسر.”
جان زیر لب گفت:
ـ “همون رئیس لعنتی، نه؟”
شرلوک بهش نگاه کرد:
ـ “آره جان. و فکر کنم قراره بفهمم بیست سال پیش واقعاً کی فرمان داد اون خانواده رو بسوزنن. “
ادامه دارد...
پایان پارت۸ (بخش دوم)
- ۳.۲k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط