[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁴¹
جونکوک انگشتش رو آورد بالا، زل زد توی چشمهای خاکستریِ آلیس و با لحنِ جدی، محکم و رو اعصابش زیر گوشش زمزمه کرد:
«خیلی خب بچه... فقط یادت باشه؛ اگه یک بارِ دیگه اینطوری بیپروایی کنی و حاضرجوابی دربیاری، دوباره با همون روشِ خودم ساکتت میکنم. فرقی هم نداره کجا باشیم، وسطِ جمع باشه، جلو بقیه باشه یا توی این عمارت... فهمیدی؟»
آلیس حس کرد قلبش رسماً یه دور معلق زد! ولی غرور و لجبازیِ ۱۷ سالهاش اجازه نداد حتی یک ثانیه کوتاه بیاد.
آلیس زل زد توی چشمان مشکیِ جونکوک، پوزخندِ پرجراتش رو زد، یکم رفت جلوتر، لجبازانه زبانش رو برای جونکوک درآورد و با لحنِ پرروی بچهگانهاش گفت:
«توی خواب ببینی آقای کوه یخ!»
و قبل از اینکه جونکوک فرصت کنه دستش رو دربیاره یا واکنشی نشون بده، آلیس مثل یه ماهی از زیر دستش سُر خورد، کاسهی توتفرنگی رو قاپید، با پاهای برهنهاش پرید و مثل تیر از پلهها دوید بالا سمت اتاقش!
جونکوک همانجا پشت کاناپه بیحرکت ماند. دستش توی هوا خشک شده بود. نگاهش رفتنِ آلیس و موهای بسیار بلندش رو که توی هوا تاب میخورد تماشا کرد.
جونکوک دستی به فکِ محکمش کشید، پوزخندِ محو، جذاب و رو اعصابش کلِ صورتش رو گرفت و زیر لب با صدای بمش گفت:
«دخترهی کلهشق... فرار کن، ولی بالاخره گیرت میارم!»
آلیس با قلبِ پر از کوبش و نفسی که بالا نمیآمد، درِ اتاقش رو محکم بست و قفل کرد. کاسهی خالیِ توتفرنگی رو گذاشت روی میز، دستش رو کشید روی صورتِ داغشدهاش و پوزخندِ پیروزمندانهاش رو زد.
پرید روی تخت، بالشتش رو محکم توی بغلش فشرد و موهای مشکی و بسیار بلندش رو دورش پخش کرد. بالاخره هیجانِ کلکل و خیالِ اون چشمهای تیره، جاش رو داد به یه خستگیِ شیرین. آلیس چشماش رو بست و خیلی زود توی خوابِ عمیقی فرو رفت.
صبحِ روز بعد، نورِ طلایی و ملایمِ خورشید از لای پردههای حریرِ اتاق تابید روی صورتش.
آلیس چشمهای خاکستریش رو آروم باز کرد، غلتی روی تخت زد و کش و قوسی به بدنش داد. بالاخره حسابی خوابیده بود و انرژیِ لجبازیش دوباره صددرصد شارژ شده بود!
دستش رو فرستاد توی موهای بلندش، از روی تخت آمد پایین و زیر لب با یه پوزخندِ شیطون گفت:
«خب آقای کوه یخ... ببینیم امروز قراره چطوری رو اعصابت راه بروم!»
ادامه دارد...
خوشگلا اسلاید بعد لباس خواب آلیس😁
#شرط_ها _ ۴۰ لایک _ ۵۰ کامنت _ ۱۵ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁴¹
جونکوک انگشتش رو آورد بالا، زل زد توی چشمهای خاکستریِ آلیس و با لحنِ جدی، محکم و رو اعصابش زیر گوشش زمزمه کرد:
«خیلی خب بچه... فقط یادت باشه؛ اگه یک بارِ دیگه اینطوری بیپروایی کنی و حاضرجوابی دربیاری، دوباره با همون روشِ خودم ساکتت میکنم. فرقی هم نداره کجا باشیم، وسطِ جمع باشه، جلو بقیه باشه یا توی این عمارت... فهمیدی؟»
آلیس حس کرد قلبش رسماً یه دور معلق زد! ولی غرور و لجبازیِ ۱۷ سالهاش اجازه نداد حتی یک ثانیه کوتاه بیاد.
آلیس زل زد توی چشمان مشکیِ جونکوک، پوزخندِ پرجراتش رو زد، یکم رفت جلوتر، لجبازانه زبانش رو برای جونکوک درآورد و با لحنِ پرروی بچهگانهاش گفت:
«توی خواب ببینی آقای کوه یخ!»
و قبل از اینکه جونکوک فرصت کنه دستش رو دربیاره یا واکنشی نشون بده، آلیس مثل یه ماهی از زیر دستش سُر خورد، کاسهی توتفرنگی رو قاپید، با پاهای برهنهاش پرید و مثل تیر از پلهها دوید بالا سمت اتاقش!
جونکوک همانجا پشت کاناپه بیحرکت ماند. دستش توی هوا خشک شده بود. نگاهش رفتنِ آلیس و موهای بسیار بلندش رو که توی هوا تاب میخورد تماشا کرد.
جونکوک دستی به فکِ محکمش کشید، پوزخندِ محو، جذاب و رو اعصابش کلِ صورتش رو گرفت و زیر لب با صدای بمش گفت:
«دخترهی کلهشق... فرار کن، ولی بالاخره گیرت میارم!»
آلیس با قلبِ پر از کوبش و نفسی که بالا نمیآمد، درِ اتاقش رو محکم بست و قفل کرد. کاسهی خالیِ توتفرنگی رو گذاشت روی میز، دستش رو کشید روی صورتِ داغشدهاش و پوزخندِ پیروزمندانهاش رو زد.
پرید روی تخت، بالشتش رو محکم توی بغلش فشرد و موهای مشکی و بسیار بلندش رو دورش پخش کرد. بالاخره هیجانِ کلکل و خیالِ اون چشمهای تیره، جاش رو داد به یه خستگیِ شیرین. آلیس چشماش رو بست و خیلی زود توی خوابِ عمیقی فرو رفت.
صبحِ روز بعد، نورِ طلایی و ملایمِ خورشید از لای پردههای حریرِ اتاق تابید روی صورتش.
آلیس چشمهای خاکستریش رو آروم باز کرد، غلتی روی تخت زد و کش و قوسی به بدنش داد. بالاخره حسابی خوابیده بود و انرژیِ لجبازیش دوباره صددرصد شارژ شده بود!
دستش رو فرستاد توی موهای بلندش، از روی تخت آمد پایین و زیر لب با یه پوزخندِ شیطون گفت:
«خب آقای کوه یخ... ببینیم امروز قراره چطوری رو اعصابت راه بروم!»
ادامه دارد...
خوشگلا اسلاید بعد لباس خواب آلیس😁
#شرط_ها _ ۴۰ لایک _ ۵۰ کامنت _ ۱۵ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۲.۷k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط