نقاب دار پارت
(نقاب دار) پارت ۱۳
اس دو کای و اس سه کیمی
(هوشیاری ایزوکو)
*ایزوکو بیدار شد تا چشم کار میکرد فقط پوچی و بی پایانی هیچ رنگی جز سفید دیده نمیشد*
ایزوکو : من کجام اینجا کجاست اخ سرم
*خاطراتش رو به یاد اورد*
ایزوکو : پس الان من مردم اره فقط اینجا چرا چیزی نیست
کای : نه تو نمردی
*ایزوکو برشت و یک الف فرشته و یه شیطان انسان نما دید*
ایزوکو : شما دو تا کی هستید
کیمی : من الاحه ی طبیعت کیمی هستم یه الف فرشته
کای : من کای الاحه ی جلاد یا همون شیطان هستم یه انسان نما شیطان کامل نیستم
ایزوکو : من کجام
کیمی : تو توی ذهن خودتی
کای : در حال حاضر هوشیاری ما وارد ذهنت شده
ایزوکو : اگه نمردم یعنی زندم و بی هوشم
کای : نه
ایزوکو : خودت گفتی که نمردم
کای : اره گفتم ولی نگفتم که زنده ای
کیمی : تو در واقع بین مرگ و زندگی هستی
کای : تو دو راه داری یا بمیری یا زنده بشی
ایزوکو : منظورت چیه
کای : اگه بخوایی بمیری هوشیاریمون از بدنت میره و میمیری اگه بخوایی زنده بمونی من میتونم به طور کامل زندت کنم اما نمیتونم زخمات رو درمان کنم ولی اون مقه قدرت ما با تو یکی میشه
ایزوکو : چرا می خوایید وارد بدنم بشید
کیمی : یک کلمه تو خیلی قوی هستی و میتونی قدرت مارو حمل کنی
کای : اگه بخوایی زندت کنم باید چنتا شرت رو قبول کنی ۱ قدرت جفتمون رو حمل کنی در عوض ما هم میزاریم از قدرت هامون به طور کامل استفاده کنی
ایزوکو : یعنی فقط می خوایید قدرت و هوشیاریتون رو حمل کنم ؟
کیمی : اره ما دو الاحه هستیم ولی اول انسان بودیم پس از مرگ الاحه شدیم ولی بهمون لقب روح الاحه رو دادن چون ما جسم زنده نداریم
کای : اگه وارد بدنت بشیم میتونیم جسم یک الاحه رو دریافت کنیم
ایزوکو : ولی من می خوام بمیرم
کای : تو میتونی انتقام بگیری از اون فک کنم بهش میگی کاچان مگه نه
ایزوکو : تو اونو از کجا میشناسی و اینکه میتونم انتقام بگیرم منظورت چیه ؟
کیمی : ما الان تو ذهنیم و به همه ی احساسات و خاطراتت دسترسی داریم
کای : یادت نره من الاحه ی جلادم قدرت های کشنده ای دارم راحت میتونی از دیگران انتقام بگیری
ایزوکو : پس من میتونم.......نه نه نه من اینکار رو با کاچان نمیکنم
کای : خودت هم میدونی که دلت اینو می خواد
ایزوکو : خب اره......باشه قبول میکنم زندم کن
کای : ولی قبلش برای اینکه قرارمون هیچ وقت بهم نخوره تو باید این نقاب رو بزنی رو روش یه جادو عه که قرار داد رو همیشگی میکنه ما کنترلی روت نداریم فقت از جسمت استفاده میکنیم و تو هم از قدرت ما
ایزوکو : باشه
*ایزوکو نقاب رو گرفت و رو صورتش گذاشت و پایین دره زخمی و با کلی درد به هوش اومد هوا کامل تاریک بود و شب شده بود کنارش همون نقابی بود که کای داده بود نقاب رو برداشت و تو دستش نگه داشت*
ایزوکو : پرواز
*ایزوکو پرواز کرد و رفت خونه در رو باز کرد و وارد شد*
ایزوکو : سلام من برگشتم
اینکو : بلخره اومدی کجا بود خیلی نگرانت بودم......چرا انقدر صورت و بدنت زخمیه
ایمیکو : داداش چی شدی چرا انقدر زخمی ای !!!!
ایزوکو : چیزی نیست
*ایزوکو وارد شد و نگاهش تو اینه به خورش افتاد کلی زخم روی بدنش و یه چشم وست پیشونیش و یه کریستال روی گلوش*
ایزوکو : من...من چرا این شکلی شدمممممم (با ترس و فریاد)
*اینکو نزدیک ایزوکو شد و دستش رو روی شونه ی ایزوکو گذاشت*
اینکو : پسرم چی شده چرا این شکلی شدی (با نگرانی و استرس)
*ایزوکو برگشت و به چشمای اینکو نگاه کرد یهو اینکو چشماش سفید شد و روزی زمین افتاد*
ایمیکو : مامان چی شدددددددد
ایزوکو : چ...چی نه نه چرا اینطوری شد
*ایمیکو دوید با سمت اینکو و روی زمین پیشش رو زانو هاش افتاد*
ایمیکو : ایزوکو بدو احیا گری رو انجام بده بدووووو
ایزوکو : باشه . احیا گری ! درمان شو
*ایزوکو دستش رو روی بدن اینکو گذاشت تا درمانش کنه*
ایزوکو : چرا درست نمیشههههههه درمان شو احیا شو
*اینکو چشماش رو یکم باز کرد و به ایزوکو نگاه کرد و با صدای خیلی اروم گفت*
اینکو : هی پسرم دیگه....نمیتونی کاری کنی فقط یادت باشه هیچ وقت کسی رو عذاب ندی یا اذیتش نکنی اینو با هردوتونم مخصوصا تو ایزوکو یادتون باشه من هردوتون......رو...خیلی......دوست داشتم !
*این رو گفت و از گوشه ی لبش خون جاری شد و دیگه نفس نکشید*
ادامه پارت بعد 🌙 ✨️
خاله اینکو پر پر شد 🫠
اس دو کای و اس سه کیمی
(هوشیاری ایزوکو)
*ایزوکو بیدار شد تا چشم کار میکرد فقط پوچی و بی پایانی هیچ رنگی جز سفید دیده نمیشد*
ایزوکو : من کجام اینجا کجاست اخ سرم
*خاطراتش رو به یاد اورد*
ایزوکو : پس الان من مردم اره فقط اینجا چرا چیزی نیست
کای : نه تو نمردی
*ایزوکو برشت و یک الف فرشته و یه شیطان انسان نما دید*
ایزوکو : شما دو تا کی هستید
کیمی : من الاحه ی طبیعت کیمی هستم یه الف فرشته
کای : من کای الاحه ی جلاد یا همون شیطان هستم یه انسان نما شیطان کامل نیستم
ایزوکو : من کجام
کیمی : تو توی ذهن خودتی
کای : در حال حاضر هوشیاری ما وارد ذهنت شده
ایزوکو : اگه نمردم یعنی زندم و بی هوشم
کای : نه
ایزوکو : خودت گفتی که نمردم
کای : اره گفتم ولی نگفتم که زنده ای
کیمی : تو در واقع بین مرگ و زندگی هستی
کای : تو دو راه داری یا بمیری یا زنده بشی
ایزوکو : منظورت چیه
کای : اگه بخوایی بمیری هوشیاریمون از بدنت میره و میمیری اگه بخوایی زنده بمونی من میتونم به طور کامل زندت کنم اما نمیتونم زخمات رو درمان کنم ولی اون مقه قدرت ما با تو یکی میشه
ایزوکو : چرا می خوایید وارد بدنم بشید
کیمی : یک کلمه تو خیلی قوی هستی و میتونی قدرت مارو حمل کنی
کای : اگه بخوایی زندت کنم باید چنتا شرت رو قبول کنی ۱ قدرت جفتمون رو حمل کنی در عوض ما هم میزاریم از قدرت هامون به طور کامل استفاده کنی
ایزوکو : یعنی فقط می خوایید قدرت و هوشیاریتون رو حمل کنم ؟
کیمی : اره ما دو الاحه هستیم ولی اول انسان بودیم پس از مرگ الاحه شدیم ولی بهمون لقب روح الاحه رو دادن چون ما جسم زنده نداریم
کای : اگه وارد بدنت بشیم میتونیم جسم یک الاحه رو دریافت کنیم
ایزوکو : ولی من می خوام بمیرم
کای : تو میتونی انتقام بگیری از اون فک کنم بهش میگی کاچان مگه نه
ایزوکو : تو اونو از کجا میشناسی و اینکه میتونم انتقام بگیرم منظورت چیه ؟
کیمی : ما الان تو ذهنیم و به همه ی احساسات و خاطراتت دسترسی داریم
کای : یادت نره من الاحه ی جلادم قدرت های کشنده ای دارم راحت میتونی از دیگران انتقام بگیری
ایزوکو : پس من میتونم.......نه نه نه من اینکار رو با کاچان نمیکنم
کای : خودت هم میدونی که دلت اینو می خواد
ایزوکو : خب اره......باشه قبول میکنم زندم کن
کای : ولی قبلش برای اینکه قرارمون هیچ وقت بهم نخوره تو باید این نقاب رو بزنی رو روش یه جادو عه که قرار داد رو همیشگی میکنه ما کنترلی روت نداریم فقت از جسمت استفاده میکنیم و تو هم از قدرت ما
ایزوکو : باشه
*ایزوکو نقاب رو گرفت و رو صورتش گذاشت و پایین دره زخمی و با کلی درد به هوش اومد هوا کامل تاریک بود و شب شده بود کنارش همون نقابی بود که کای داده بود نقاب رو برداشت و تو دستش نگه داشت*
ایزوکو : پرواز
*ایزوکو پرواز کرد و رفت خونه در رو باز کرد و وارد شد*
ایزوکو : سلام من برگشتم
اینکو : بلخره اومدی کجا بود خیلی نگرانت بودم......چرا انقدر صورت و بدنت زخمیه
ایمیکو : داداش چی شدی چرا انقدر زخمی ای !!!!
ایزوکو : چیزی نیست
*ایزوکو وارد شد و نگاهش تو اینه به خورش افتاد کلی زخم روی بدنش و یه چشم وست پیشونیش و یه کریستال روی گلوش*
ایزوکو : من...من چرا این شکلی شدمممممم (با ترس و فریاد)
*اینکو نزدیک ایزوکو شد و دستش رو روی شونه ی ایزوکو گذاشت*
اینکو : پسرم چی شده چرا این شکلی شدی (با نگرانی و استرس)
*ایزوکو برگشت و به چشمای اینکو نگاه کرد یهو اینکو چشماش سفید شد و روزی زمین افتاد*
ایمیکو : مامان چی شدددددددد
ایزوکو : چ...چی نه نه چرا اینطوری شد
*ایمیکو دوید با سمت اینکو و روی زمین پیشش رو زانو هاش افتاد*
ایمیکو : ایزوکو بدو احیا گری رو انجام بده بدووووو
ایزوکو : باشه . احیا گری ! درمان شو
*ایزوکو دستش رو روی بدن اینکو گذاشت تا درمانش کنه*
ایزوکو : چرا درست نمیشههههههه درمان شو احیا شو
*اینکو چشماش رو یکم باز کرد و به ایزوکو نگاه کرد و با صدای خیلی اروم گفت*
اینکو : هی پسرم دیگه....نمیتونی کاری کنی فقط یادت باشه هیچ وقت کسی رو عذاب ندی یا اذیتش نکنی اینو با هردوتونم مخصوصا تو ایزوکو یادتون باشه من هردوتون......رو...خیلی......دوست داشتم !
*این رو گفت و از گوشه ی لبش خون جاری شد و دیگه نفس نکشید*
ادامه پارت بعد 🌙 ✨️
خاله اینکو پر پر شد 🫠
- ۵۹۴
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط