{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روان چون چشمه بودم، جذبه‌ات خشکاند و چوبم کرد

روان چون چشمه بودم، جذبه‌ات خشکاند و چوبم کرد

بنازم آن نگاهت را که درجا میخ‌کوبم کرد

شب و روزِ مرا در برزخ یک لحظه جا دادی

طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد
دوا؟ جادو؟ نمی‌دانم، شفا در حرف‌هایت بود

نمی‌دانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد!
دیدگاه ها (۱)

اگر که اعتماد تو به دست این و آن کم است تکیه به شانه ام بده...

خوش به حال آنکه قلبش مال توستحال و روزش هر نفس، احوال توستخو...

هر شب به ذهن خسته من میکنی خطور بانـــــــــــــو، شبیه خودت...

اغلب ما "سواد رابطه" نداریم...بلد نیستیم بفهمیم دنیای آدمها ...

مرد سایه ها 6

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط