روان چون چشمه بودم، جذبهات خشکاند و چوبم کرد
روان چون چشمه بودم، جذبهات خشکاند و چوبم کرد
بنازم آن نگاهت را که درجا میخکوبم کرد
شب و روزِ مرا در برزخ یک لحظه جا دادی
طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد
دوا؟ جادو؟ نمیدانم، شفا در حرفهایت بود
نمیدانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد!
بنازم آن نگاهت را که درجا میخکوبم کرد
شب و روزِ مرا در برزخ یک لحظه جا دادی
طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد
دوا؟ جادو؟ نمیدانم، شفا در حرفهایت بود
نمیدانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد!
- ۱.۱k
- ۱۱ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط