{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روان چون چشمه بودم، جذبه‌ات خشکاند و چوبم کرد

روان چون چشمه بودم، جذبه‌ات خشکاند و چوبم کرد

بنازم آن نگاهت را که درجا میخ‌کوبم کرد

شب و روزِ مرا در برزخ یک لحظه جا دادی

طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد
دوا؟ جادو؟ نمی‌دانم، شفا در حرف‌هایت بود

نمی‌دانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد!
دیدگاه ها (۱)

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

روان چون چشمه بودم؛جذبه ات خشکاند و چوبم کردبنازم آن نگاهت ر...

روان چون چشمه بودم، جذبه‌ات خشکاند و چوبم کردبنازم آن نگاهت ...

روان چون چشمه بودم، جذبه‌ات خشکاند و چوبم کرد بنازم آن نگاهت...

روان چون چشمه بودم، جذبه‌ات خشکاند و چوبم کردبنازم آن نگاهت ...

شاعر: مهدی عابدیروان چون چشمه بودم، جذبه‌ات خشکاند و چوبم کر...

دوا؟ جادو؟ نمی‌دانم، شفا در حرف‌هایت بودنمی‌دانم چه در خود د...

دوا؟ جادو؟ نمی‌دانم، شفا در حرف‌هایت بودنمی‌دانم چه در خود د...

یاد تو فراموشم می کنی به سرعت رفتن، سراغم نمی گیری تا لحظه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط