❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 158♡。)
برگشت و نگاه داغونش رو دوخت بهم پردرد گفتم : حال قلبش چي جونگکوک؟
مطمین بودم خودشه.. جونگکوک بود متعجب نگام کرد
پوزخند زدم و گفتم : بهت گفته بودم دوستشم..خوب میشناسمت دکتر جونگکوک درباره ات برام گفته..
خيلي گفته..اونقدر که شناختنت برام خيلي هم سخت نبود..همون کوه محکم و مغروري که همیشه میگفت
نگاهش رو روي کریستینا کشید داغون گفت : بهش نگو اینو که...
-جونگکوک هنوز عاشقشه و براي كمك بهش سر رسیده و توماس رو کشته و مثل پروانه سه روز از بالاي سرش جم نخورده و دور سرش چرخیده تا سلامتیش رو ببینه؟؟
زل زدتو چشمام و سر تکون داد و گفت : اره هیچی..نگو
-چرا؟
جونگکوک : کریستینا دیگه توي زندگي من جايي نداره
پوزخند زدم و گفتم : واسه همین داشتي ميمردي که نذاري بلايي سرش بیاد؟
داغون زل زد به کریستینا لبخند زدم و گفتم : هنوز دوسش داري بي نهايت .. عميق.. از ته ته قلبت..
با بغض گفت: حرف قلب آدمها با حرف همقدمي و همراهي فرق داره. کریستینا دیگه هیچ جاي توي زندگي من نداره..
هیچ جايي توي لحظه هاي من نداره..هيچ جايي اغوش من نداره جاي سرش دیگه روي سينه من نیست..
گلوش رو با دستش فشرد و زل زد تو چشمم وگفت : اگه دوستش باشي ميدوني وقتي جايي تو زندگیم نداره نباید بگي من اينجا بودم چون له میشه
و روبر گردوند
-بيين هنوز هم به فکرشي به فکر اسیب دیدنش له شدنش.. نميخواي باشي ولي نميخواهي هم خارتوي دست کریستینا بره..
پشت بهم وایستاد. اشک تو چشمم حلقه زد و گفتم : تو چي ميدوني از... وسط حرفم بلند داد زد : تو چه میدونی از مردي که روز عروسیش جایگزین شد و همه حس و قلب و غرورش لگد مال شد؟؟ هااان؟ چه میدونی؟
اروم تر گفت : کریستینا دیگه توی لحظه هاي من جا نداره..
و سمت در رفت
-لحظاتت شايد ولي توي قلبت چي؟توي قلبتم جا توي نداره؟
پشت بهم وایستاد و مغرور و دل شکسته گفت : نه... نداره
و سریع از اتاق زد بیرون داد زدم : دروغ میگی.. اگه عاشقش نبودي اين همه راه از انگلستان تا اینجا نمیومدي
براي محافظت ازش توماس رو نمیکشتي، سه شبانه روز بالاي سرش نمینشتي و براش اشك نميريختي.. باغم داد زدم : تو عاشقشي..عاشقش..
و صورتم رو بین دستام گرفتم و اشکم جاري شد. خداي من اون مرد عاشق خیلی بد شکسته بود..خيلي بد
و من تنها کسی بودم که شاهد تمام درد رنجی بودم که جونگکوک و کریستینا کشیده بودن اما حتا نمیتونستم دهن باز کنم و بگم که چیا کشیدن
(。♡part 158♡。)
برگشت و نگاه داغونش رو دوخت بهم پردرد گفتم : حال قلبش چي جونگکوک؟
مطمین بودم خودشه.. جونگکوک بود متعجب نگام کرد
پوزخند زدم و گفتم : بهت گفته بودم دوستشم..خوب میشناسمت دکتر جونگکوک درباره ات برام گفته..
خيلي گفته..اونقدر که شناختنت برام خيلي هم سخت نبود..همون کوه محکم و مغروري که همیشه میگفت
نگاهش رو روي کریستینا کشید داغون گفت : بهش نگو اینو که...
-جونگکوک هنوز عاشقشه و براي كمك بهش سر رسیده و توماس رو کشته و مثل پروانه سه روز از بالاي سرش جم نخورده و دور سرش چرخیده تا سلامتیش رو ببینه؟؟
زل زدتو چشمام و سر تکون داد و گفت : اره هیچی..نگو
-چرا؟
جونگکوک : کریستینا دیگه توي زندگي من جايي نداره
پوزخند زدم و گفتم : واسه همین داشتي ميمردي که نذاري بلايي سرش بیاد؟
داغون زل زد به کریستینا لبخند زدم و گفتم : هنوز دوسش داري بي نهايت .. عميق.. از ته ته قلبت..
با بغض گفت: حرف قلب آدمها با حرف همقدمي و همراهي فرق داره. کریستینا دیگه هیچ جاي توي زندگي من نداره..
هیچ جايي توي لحظه هاي من نداره..هيچ جايي اغوش من نداره جاي سرش دیگه روي سينه من نیست..
گلوش رو با دستش فشرد و زل زد تو چشمم وگفت : اگه دوستش باشي ميدوني وقتي جايي تو زندگیم نداره نباید بگي من اينجا بودم چون له میشه
و روبر گردوند
-بيين هنوز هم به فکرشي به فکر اسیب دیدنش له شدنش.. نميخواي باشي ولي نميخواهي هم خارتوي دست کریستینا بره..
پشت بهم وایستاد. اشک تو چشمم حلقه زد و گفتم : تو چي ميدوني از... وسط حرفم بلند داد زد : تو چه میدونی از مردي که روز عروسیش جایگزین شد و همه حس و قلب و غرورش لگد مال شد؟؟ هااان؟ چه میدونی؟
اروم تر گفت : کریستینا دیگه توی لحظه هاي من جا نداره..
و سمت در رفت
-لحظاتت شايد ولي توي قلبت چي؟توي قلبتم جا توي نداره؟
پشت بهم وایستاد و مغرور و دل شکسته گفت : نه... نداره
و سریع از اتاق زد بیرون داد زدم : دروغ میگی.. اگه عاشقش نبودي اين همه راه از انگلستان تا اینجا نمیومدي
براي محافظت ازش توماس رو نمیکشتي، سه شبانه روز بالاي سرش نمینشتي و براش اشك نميريختي.. باغم داد زدم : تو عاشقشي..عاشقش..
و صورتم رو بین دستام گرفتم و اشکم جاري شد. خداي من اون مرد عاشق خیلی بد شکسته بود..خيلي بد
و من تنها کسی بودم که شاهد تمام درد رنجی بودم که جونگکوک و کریستینا کشیده بودن اما حتا نمیتونستم دهن باز کنم و بگم که چیا کشیدن
- ۱۵۴
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط