Monster
P2
نقشه ای که توی سرت بود رو هیچ جوره نمیتونست از زیرش در بره
_کاری میکنم خودت اعتراف کنی چه موجودی هستی هوانگ هیونجین!
و با فکر کردن به نقشت به خواب رفتی
برای ساعت 3 و نیم آلارم گذاشته بودی،چون میدونستی خونآشاما از آفتاب بدشون میاد
شروع کردی به عملی کردن نقشهات
یه جیغ بلندی زدی و طوری وانمود کردی انگار کابوس دیدی
به ثانیه نکشید که هیونجین توی اتاقت بود و با نفس نفس زدن ازت پرسید:چیشده کسی اومده تو اتاقت؟کسیو دیدی؟
از سوالایی که میپرسید شَک بزرگی توی دلت گذاشت،چرا باید یکی بیاد توی اتاقت همینطوری؟
سعی کردی بهش فکر نکنی و روی نقشت تمرکز کنی
_ه...هی..هیون...خواب بد دیدم...خواب...خواب دیدم...
اومد سمتم و روی تخت نشست و دستام که الان به شدت عرق کرده بودن رو توی دستاش گرفت
هیونجین:همینجا میمونم تا بخوابی
_میشه همین یه امشبو کنار من بخوابی؟توکه فردا ساعت ۱٠ میری سرکار ،بمون اینجا ديگه
به اینور اونور نگاه کرد،انگار که نه میخواست طبق فرمان تو پیش بره،نه بخواد لو بره
_تروخدا همین یه امشبو بمون،اصن نگاه کن بینمون بالشت گذاشتم
هیونجین باشه ای گفت و اومد کنارم روی تخت نشست
از قصد از چندساعت پیش یه لباسی که اونقدرا باز نبود ولی گردن و ترقوهتو به خوبی به نمایش میگذاشت پوشیدی و همون موقع که هیونجین نشست روی تخت موهاتو گوجه ای بستی و الان گردن سفیدت کامل تو دید هیونجین بود
_خب من میخوابم دیگه شب بخیر
قبل از اینکه روتو اونوری کنی یه برق احتیاج خطرناکی توی چشمای هیونجین دیدی و نفس نفس زدناش،همه اینا باعث ترس بیش از حدت میشدن ولی تصمیم گرفتی اون ترسو قایم کنی
تظاهر کردی به خواب بودن،برای نقشت لازم بود
توی طول شب،هر موقع سعی داشت بره تو محکم دستشو تو خواب میگرفتی و نمیزاشتی بره
موقعی هم که موفق میشد بره یهو با قدرتی که خودتم نمیدونی از کجا شروع میکردی به گریه کردن
نقشه ای که توی سرت بود رو هیچ جوره نمیتونست از زیرش در بره
_کاری میکنم خودت اعتراف کنی چه موجودی هستی هوانگ هیونجین!
و با فکر کردن به نقشت به خواب رفتی
برای ساعت 3 و نیم آلارم گذاشته بودی،چون میدونستی خونآشاما از آفتاب بدشون میاد
شروع کردی به عملی کردن نقشهات
یه جیغ بلندی زدی و طوری وانمود کردی انگار کابوس دیدی
به ثانیه نکشید که هیونجین توی اتاقت بود و با نفس نفس زدن ازت پرسید:چیشده کسی اومده تو اتاقت؟کسیو دیدی؟
از سوالایی که میپرسید شَک بزرگی توی دلت گذاشت،چرا باید یکی بیاد توی اتاقت همینطوری؟
سعی کردی بهش فکر نکنی و روی نقشت تمرکز کنی
_ه...هی..هیون...خواب بد دیدم...خواب...خواب دیدم...
اومد سمتم و روی تخت نشست و دستام که الان به شدت عرق کرده بودن رو توی دستاش گرفت
هیونجین:همینجا میمونم تا بخوابی
_میشه همین یه امشبو کنار من بخوابی؟توکه فردا ساعت ۱٠ میری سرکار ،بمون اینجا ديگه
به اینور اونور نگاه کرد،انگار که نه میخواست طبق فرمان تو پیش بره،نه بخواد لو بره
_تروخدا همین یه امشبو بمون،اصن نگاه کن بینمون بالشت گذاشتم
هیونجین باشه ای گفت و اومد کنارم روی تخت نشست
از قصد از چندساعت پیش یه لباسی که اونقدرا باز نبود ولی گردن و ترقوهتو به خوبی به نمایش میگذاشت پوشیدی و همون موقع که هیونجین نشست روی تخت موهاتو گوجه ای بستی و الان گردن سفیدت کامل تو دید هیونجین بود
_خب من میخوابم دیگه شب بخیر
قبل از اینکه روتو اونوری کنی یه برق احتیاج خطرناکی توی چشمای هیونجین دیدی و نفس نفس زدناش،همه اینا باعث ترس بیش از حدت میشدن ولی تصمیم گرفتی اون ترسو قایم کنی
تظاهر کردی به خواب بودن،برای نقشت لازم بود
توی طول شب،هر موقع سعی داشت بره تو محکم دستشو تو خواب میگرفتی و نمیزاشتی بره
موقعی هم که موفق میشد بره یهو با قدرتی که خودتم نمیدونی از کجا شروع میکردی به گریه کردن
- ۱۱۰
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط