Ice_cold_heart
p¹³
*ویو جونگکوک*
*بعد چند ساعت اونجا افتادن چند ون سیاه جلوم وایستادن که مین از ماشین پیاده شد و به بادیگارد ها دستور داد منو و با خودشون ببرن تو ون تنها چیزی که اون دقیقه اتفاق افتاد نگاه معنا داری بود که بهم کرد که یعنی کار ها درست پیش رفته..وقتی رفتیم تو ماشین یه دستمال جلوی دماغم گرفته شد و بعد چیزی نفهمیدم
چشمام رو کم کم باز کردم دنیای رو به روم تار بود بعد چند بار پلک زدن تونستم واضح ببینمتو یه اتاق ساده با یه اینه و پنجره و کمد و تخت و یه میز و صندلی بود اتاق تم قهوه ای و سفید داشت از حق نگذریم قشنگ بود ولی الان من پیش ا.تهستم؟؟؟ بعد اینجا تو این اتاق؟؟مگه نمیخواست منو بکشه؟؟پس چرا اینجام و تو اتاق شکنجه نیستم؟؟منخودمرو برا این امادگینکرده بودم، خب از هرچی بگذریم بد نیست تا الان البته میتونه یه تیر تو مغزم حروم کنه و کل باندش بعد نابود شه ولی فک نکنم اون دختر دنبال این باشه..*
*ویو ا.ت*
*بعد رفتن کای برگه ها رو روی میز ول کردم عینکم رو در اوردم و انداختم رو میز ، لم دادم رو صندلی...خیلی خسته بودم نمیدونم کی قراره جونگکوک برسه ولی منواقعا تحمل اینکه پلک هام رو از هم دور نگه دارم نداشتم پس رفتم رو تخت دراز کشیدم و توی خودم جمع شدم ، بعد سیاهیی..
۲ساعت بعد:
با تکون های ریزی از خواب پاشدمدیدم خانومچویبالا سرمه و با لبخند همیشگیش داره اسمم رو صدا میزنه اون واقعامثل مادر دوممه..
ا.ت:هوممم؟؟(خوابآلودگی،کیوت)
خانم چوی: دخترم..ا.ت پاشو مثلا کلیکار داری..کای اومد گفت بهت بگماون پسره رو آوردن..اسمش چی بود جونگهو؟جونگین؟جونگکوک؟ اره اره جونگکوک(با صبوری، مهربون)
ا.ت یهو مثل جن زده ها. پاشد.
ا.ت: چییی؟(تعجب)
خانم چوی: خودت آدم میگیری خودت نمیدونی(با خنده، تأسف)
ا.ت:عهه خانم چوی اذیت نکنین؛ واقعا میگین؟؟(کلافه_کمی تعجب)
خانم چوی: بخدا..خودت برو ببین دیگه دختر(نفش عمیق،کلافه)
ا.ت:مثل جنپاشد ک رفت یه لباس پوشید[عکسشو میذارم] و رفت تو حیاط که دید چند تا ون مشکی که فرستاده بود تو حیاط منتظرن و به یکیشون مین یونگی تکیه داده و داره سیگار میکشه سرش تو گوشیشه..*
#کیوت#فیک#بی_تی_اس#جیهوپ#جین#یونگی#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک#اصمات#کیدارما#فیکشن#سرگرمی#بلک_پینک#سناریو#تکپارتی#چندپارتی#رزی#لیسا#جنی#جیسو#استری کیدز
#کره_ای_جنو_بی#دنس#چالش#تیک_تاک#فیک_جونگکوک#ویسگون
*ویو جونگکوک*
*بعد چند ساعت اونجا افتادن چند ون سیاه جلوم وایستادن که مین از ماشین پیاده شد و به بادیگارد ها دستور داد منو و با خودشون ببرن تو ون تنها چیزی که اون دقیقه اتفاق افتاد نگاه معنا داری بود که بهم کرد که یعنی کار ها درست پیش رفته..وقتی رفتیم تو ماشین یه دستمال جلوی دماغم گرفته شد و بعد چیزی نفهمیدم
چشمام رو کم کم باز کردم دنیای رو به روم تار بود بعد چند بار پلک زدن تونستم واضح ببینمتو یه اتاق ساده با یه اینه و پنجره و کمد و تخت و یه میز و صندلی بود اتاق تم قهوه ای و سفید داشت از حق نگذریم قشنگ بود ولی الان من پیش ا.تهستم؟؟؟ بعد اینجا تو این اتاق؟؟مگه نمیخواست منو بکشه؟؟پس چرا اینجام و تو اتاق شکنجه نیستم؟؟منخودمرو برا این امادگینکرده بودم، خب از هرچی بگذریم بد نیست تا الان البته میتونه یه تیر تو مغزم حروم کنه و کل باندش بعد نابود شه ولی فک نکنم اون دختر دنبال این باشه..*
*ویو ا.ت*
*بعد رفتن کای برگه ها رو روی میز ول کردم عینکم رو در اوردم و انداختم رو میز ، لم دادم رو صندلی...خیلی خسته بودم نمیدونم کی قراره جونگکوک برسه ولی منواقعا تحمل اینکه پلک هام رو از هم دور نگه دارم نداشتم پس رفتم رو تخت دراز کشیدم و توی خودم جمع شدم ، بعد سیاهیی..
۲ساعت بعد:
با تکون های ریزی از خواب پاشدمدیدم خانومچویبالا سرمه و با لبخند همیشگیش داره اسمم رو صدا میزنه اون واقعامثل مادر دوممه..
ا.ت:هوممم؟؟(خوابآلودگی،کیوت)
خانم چوی: دخترم..ا.ت پاشو مثلا کلیکار داری..کای اومد گفت بهت بگماون پسره رو آوردن..اسمش چی بود جونگهو؟جونگین؟جونگکوک؟ اره اره جونگکوک(با صبوری، مهربون)
ا.ت یهو مثل جن زده ها. پاشد.
ا.ت: چییی؟(تعجب)
خانم چوی: خودت آدم میگیری خودت نمیدونی(با خنده، تأسف)
ا.ت:عهه خانم چوی اذیت نکنین؛ واقعا میگین؟؟(کلافه_کمی تعجب)
خانم چوی: بخدا..خودت برو ببین دیگه دختر(نفش عمیق،کلافه)
ا.ت:مثل جنپاشد ک رفت یه لباس پوشید[عکسشو میذارم] و رفت تو حیاط که دید چند تا ون مشکی که فرستاده بود تو حیاط منتظرن و به یکیشون مین یونگی تکیه داده و داره سیگار میکشه سرش تو گوشیشه..*
#کیوت#فیک#بی_تی_اس#جیهوپ#جین#یونگی#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک#اصمات#کیدارما#فیکشن#سرگرمی#بلک_پینک#سناریو#تکپارتی#چندپارتی#رزی#لیسا#جنی#جیسو#استری کیدز
#کره_ای_جنو_بی#دنس#چالش#تیک_تاک#فیک_جونگکوک#ویسگون
- ۳.۱k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط