#دوستی_اجباری
#دوستی_اجباری
#پارت_۲۱
( * ویو یونمین * )
( یونگی ) : خب میخوای بریم به یه هتل ؟
( جیمین ) : آم چرا ؟،بریم خونه هامون دیگه .......
( یونگی ) : اها خب تو میخوای برو خانوادت نگرانت نشن و خب منم از اونجایی که خونمون نمیرم باید برم به یه هتل و ....
بعد دستشو تو جیباش کرد و اونا رو بیرون اورد .
خالی بود .
( یونگی ) : ظاهرا هتلم نمیتونم برم . ( افسوس )
جیمین یکم فکر کرد . نمیتونست یه شب رو کنار اون بمونه . میترسید هر لحظه اون تصمیمش عوض بشه و دوباره اذیتش کنه . ولی خب جیمین قلب خیلی پاکی داشت .
گوشیش رو در اورد و زنگ زد به یه نفر .
( * مکالمه * )
( جیمین رو با خود کلمه ی جیمین و مادر جیمین رو با م.ج نشون میدم )
( جیمین ) : الو .
( م.ج ) : الو سلام پسرم خوبی ؟
( جیمین ) : سلام مامان بله شما خوبی ؟
( م.ج ) : مرسی خوبم . جانم ؟
( جیمین ) : خب میخواستم بگم من امشب با دوستم میرم مسافرت شاید سه چهار روز دیگه بیام گفتم در جریان باشید .
( م.ج ) : باشه مامان جان من که کاری ندارم خوش بگذره مراقب خودت باش دوست دارم خدافظ .
( جیمین ) : چشم شما هم حواست باشه منم دوستون دارم بای .
( * پایان مکالمه * )
شوگا خیلی خوشحال شد ولی به روی خودش نیاورد فقط با تعجب به جیمینی که داشت با مامانش حرف میزد نگاه میکرد .
وقتی مکالمشون تموم شد جیمین برگشت و به یونگی نگاه کرد .
( جیمین ) : خب حله بیا منم باهات میام بریم هتل .
( یونگی ) : لازم نبود ممنون .
جیمین لبخندی زد و با یونگی دوتایی رفتن .
به هتل رسیدن . یه اتاق گرفتن و موندن .
( جیمین ) : عام من یه دوست دارم اسمش هوسوک-...
( یونگی ) : حالم از اون پسره کثیف بهم میخوره .
( جیمین ) : نه اون بینظیره . اگر باهاش دوست بشی خیلی باهاش حال میکنی .
یونگی دستش رو زیر چونش گذاشت و فکر کرد .
( جیمین ) : باید حتما یه بار ببینیش . بهت قول میدم ازش خوشت میاد .
( یونگی ) : باشه راجبش فکر میکنیم . قبلش باید تستش کنم .
( جیمین ) : عووو خب باشه هر طور مایلی .
و رفتن رو تخت هاشون و تا صبح فردا خوابیدن .
( * پیش نامجین * )
End part 💥
بفرمایید پارتتتت 😉😉😉
توروخدا حمایت کنید من به سختی و کلی فکر کردن سلی میکنم چیزای تکراری ننویسم ولی شما حمایت نمیکنید 😭
#پارت_۲۱
( * ویو یونمین * )
( یونگی ) : خب میخوای بریم به یه هتل ؟
( جیمین ) : آم چرا ؟،بریم خونه هامون دیگه .......
( یونگی ) : اها خب تو میخوای برو خانوادت نگرانت نشن و خب منم از اونجایی که خونمون نمیرم باید برم به یه هتل و ....
بعد دستشو تو جیباش کرد و اونا رو بیرون اورد .
خالی بود .
( یونگی ) : ظاهرا هتلم نمیتونم برم . ( افسوس )
جیمین یکم فکر کرد . نمیتونست یه شب رو کنار اون بمونه . میترسید هر لحظه اون تصمیمش عوض بشه و دوباره اذیتش کنه . ولی خب جیمین قلب خیلی پاکی داشت .
گوشیش رو در اورد و زنگ زد به یه نفر .
( * مکالمه * )
( جیمین رو با خود کلمه ی جیمین و مادر جیمین رو با م.ج نشون میدم )
( جیمین ) : الو .
( م.ج ) : الو سلام پسرم خوبی ؟
( جیمین ) : سلام مامان بله شما خوبی ؟
( م.ج ) : مرسی خوبم . جانم ؟
( جیمین ) : خب میخواستم بگم من امشب با دوستم میرم مسافرت شاید سه چهار روز دیگه بیام گفتم در جریان باشید .
( م.ج ) : باشه مامان جان من که کاری ندارم خوش بگذره مراقب خودت باش دوست دارم خدافظ .
( جیمین ) : چشم شما هم حواست باشه منم دوستون دارم بای .
( * پایان مکالمه * )
شوگا خیلی خوشحال شد ولی به روی خودش نیاورد فقط با تعجب به جیمینی که داشت با مامانش حرف میزد نگاه میکرد .
وقتی مکالمشون تموم شد جیمین برگشت و به یونگی نگاه کرد .
( جیمین ) : خب حله بیا منم باهات میام بریم هتل .
( یونگی ) : لازم نبود ممنون .
جیمین لبخندی زد و با یونگی دوتایی رفتن .
به هتل رسیدن . یه اتاق گرفتن و موندن .
( جیمین ) : عام من یه دوست دارم اسمش هوسوک-...
( یونگی ) : حالم از اون پسره کثیف بهم میخوره .
( جیمین ) : نه اون بینظیره . اگر باهاش دوست بشی خیلی باهاش حال میکنی .
یونگی دستش رو زیر چونش گذاشت و فکر کرد .
( جیمین ) : باید حتما یه بار ببینیش . بهت قول میدم ازش خوشت میاد .
( یونگی ) : باشه راجبش فکر میکنیم . قبلش باید تستش کنم .
( جیمین ) : عووو خب باشه هر طور مایلی .
و رفتن رو تخت هاشون و تا صبح فردا خوابیدن .
( * پیش نامجین * )
End part 💥
بفرمایید پارتتتت 😉😉😉
توروخدا حمایت کنید من به سختی و کلی فکر کردن سلی میکنم چیزای تکراری ننویسم ولی شما حمایت نمیکنید 😭
- ۶۴۹
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط