{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیایمن

#مافیای_من
پارت⁹:

ا.ت: ارباب چرا پیش سان وو گفتید که من دوس دخترتونم؟
کوک:چرا میپرسی؟
ا.ت:آخه ارباب الان تو دانشگاه امنیت جانی دیگه ندارم.
کوک: منظورت از این حرف چیه؟
ا.ت: سان وو همیشه دو سه نفر همراهش دانشگاه میاد و بادیگارد هاش واقعا ترسناکن
کوک: که این طور

ادمین: کوک گوشیش رو درمیاره و به کسی زنگ میزنه
کوک:بگو دوقلو ها بیان
بعد چند مین در اتاق زده شد و دو مردی عضله ای که قد دوتاشون به ۲ متر می‌رسید وارد شدن

(دوستان اسم یکی شون سوهو و لینو هست و چون کمبود اسم داشتم از اسم آیدل های کیپاپ استفاده کردم)

لینو: ارباب کاری با ما داشتین؟
کوک: از این به بعد خانم هرجا برن باهاش میرید
سوهو: بادیگارد شخصی میشیم؟
کوک:آره ، ا.ت از این به بعد همه جا باهات میان
ا.ت: متشکر ارباب
ا.ت از اتاق جونگ کوک خارج شد به همراه دو تا دیو (همون سوهو و لینو) به طبقه پایین رفت و آجوما رو دید
آجوما:دخترم ارباب واسه فردا شب یه میهمانی ترتیب دادن ، بیا این لیست رو بگیر و برو خرید کن
ا.ت: باشه الان میرم

دو ساعت بعد:
کوک: ا.ت .......................ااا.تتتتت
یونا(یکی از خدمت کار های خودخواه که خودش رو به کوک میمالونه) : ارباب جونم (با عشوه) با من کار دارید؟
کوک: یونا نمیدونستم اسمت رو عوض کردی گذاشتی ا.ت
یونا: ارباب جونم ا.ت عمارت نیست
کوک: پس کجاست؟(عصبی ولی خونسرد)
یونا: فک کنم‌ با دوس پسرش رفته گردش
کوک: چیییییییییییییییییییییییی؟(اونقدر عصبانی شده که کل رگ هاش زده بیرون) باشه دارم براش

ادمین: بعد نیم ساعت ا.ت و بادیگارد هاش از خرید برگشتن و ا.ت وسایل رو داد به آجوما و داشت میرفت سمت اتاقش که جونگ کوک زود مچ دست ا.ت رو گرفت و برد به سمت اتاق شکنجه
ویو اتاق شکنجه داخل عمارت:
کوک: کجا بودی؟
ا.ت:خ...خرید
کوک: دروغ هم که میگی وایسا الان ادبت میکنم
کوک داشت شلاق رو برمی‌داشت که آجوما و سوهو و لینو وارد اتاق شدن
آجوما: ارباب دست نگه دارید
کوک: آجوما برید بیرون اینجا یه نفر باید ادب شه که بدون اجازه من جایی نره اونم با دوس پسر جدیدش
آجوما: ارباب اون رفته بود برای میهمانی فردا که شما ترتیب دادید خرید کنه
کوک: سوهو و لینو کجا رفته بودید؟
سوهو: ارباب با راننده ای که شما برای خانم ا.ت در نظر گرفته بودید رفتیم سبزیجات و میوه و شر.اب و ال.کل خریدیم
کوک:ا.ت دوس پسر داری؟
ا.ت: نه ارباب دوس پسر ندارم

ویو کوک:
وقتی دیدم همه شون میگن که رفته بوده خرید کنه آروم شدم و وقتی ا.ت گفت دوس پسر نداره حرسم خوابید و رفتم بیرون و به ا.ت گفتم که بیاد اتاقم

ویو ا.ت:
ارباب از اتاق رفت بیرون و بهم گفت برم اتاقش

ویو اتاق کار جونگ کوک:
...........

پارت بعد رو اگه تونستم امروز میزارم ولی اگه نتونستم فردا میزارم درخواستی داشتین بگید و امیدوارم خوشتون بیاد
این پارت شرط داره:
فالو: ۱
کامنت: ۵
لایک: ۵
درخواستی: بیش از ۲
I LOVE YOU ARMY ❤
دیدگاه ها (۱۴)

سناریو درخواستی

سناریو درخواستی

همون طور که می‌بینید به اعضا و من بی احترامی شده و این گو.ه ...

دوستان هیتر هستش هم به من و هم به اعضا بی احترامی کرد لطفا ب...

ازدواج اجباری «پارت ۲۱»

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط