رمان تکفصل: قلبی در تاریکی
رمان تکفصل: قلبی در تاریکی
شبهای سنگینِ بوسان همیشه با بوی دریا و خطر همراه بود. شهری که موجهایش آرام به ساحل میخوردند، اما زیر پوستش جنگی خاموش جریان داشت. در دل همین شهر، نامی بود که مثل زمزمهای ترسناک در کوچهها میپیچید: جونگکوک.
جونگکوک رئیس یک شبکهی قدرتمند زیرزمینی بود؛ مردی با چهرهای سرد، کتوشلوارهای تیره و نگاهی که انگار هیچوقت نمیخندید. قانون برای او معنی نداشت؛ او خودش قانون بود. تصمیمهایش بیرحمانه، حسابشده و بدون بازگشت بودند. هیچکس جرئت نداشت از او سؤال بپرسد—نه درباره گذشتهاش، نه درباره قلبش.
تا اینکه ملیس وارد زندگیاش شد.
ملیس صاحب یک کتابفروشی کوچک در یکی از کوچههای قدیمی شهر بود. دختری با موهای بلند قهوهای و صدایی آرام که وقتی درباره کتابها حرف میزد، چشمانش برق میزد. او از دنیای تاریک بوسان خبر داشت، اما خودش را در میان صفحات رمانها پنهان میکرد.
اولین بار، جونگکوک برای پنهان شدن از تعقیب یک گروه رقیب وارد مغازهی او شد. خون روی آستین سفیدش خشک شده بود و نگاهش مثل همیشه سرد بود. ملیس ترسید… اما فرار نکرد.
به جای جیغ زدن، جعبه کمکهای اولیه را آورد.
“بشین… زخمت عمیقه.”
جونگکوک عادت نداشت کسی بدون ترس به او نزدیک شود. اما ملیس، با دستهایی لرزان و قلبی شجاع، زخم او را بست. نه پرسید کیست، نه چرا زخمی شده. فقط گفت:
“آدمها همیشه اون چیزی نیستن که بقیه فکر میکنن.”
این جمله مثل گلولهای بیصدا به قلب جونگکوک خورد.
بعد از آن شب، به بهانههای مختلف به کتابفروشی برگشت. گاهی کتابی میخرید که هرگز نمیخواند. گاهی فقط در سکوت به صدای ملیس گوش میداد که درباره داستانها حرف میزد.
ملیس کمکم فهمید او مرد عادیای نیست. تماسهای کوتاه، ماشینهای مشکی که بیرون منتظر میماندند، نگاههای خشن اطرافیانش… همه چیز فریاد میزد که او در دل تاریکی زندگی میکند.
یک شب، وقتی مغازه را میبست، ملیس گفت:
“تو از چی فرار میکنی، جونگکوک؟”
او برای لحظهای سکوت کرد.
“از این که یه روز، کسی رو که برام مهمه، به خاطر دنیام از دست بدم.”
ملیس آرام جواب داد:
“پس شاید وقتشه دنیاتو عوض کنی.”
اما دنیای مافیا به این سادگیها رها نمیشود.
وقتی دشمنان جونگکوک فهمیدند نقطهضعفش کیست، کتابفروشی به آتش کشیده شد. ملیس آسیب ندید، اما رؤیاهایش میان خاکستر سوختند.
آن شب، جونگکوک کنار خرابههای مغازه ایستاد. برای اولین بار، خشمش از جنس قدرت نبود—از جنس ترس بود. ترس از اینکه قلبی که تازه پیدا کرده بود، از او گرفته شود.
او تصمیمی گرفت که هیچکس انتظارش را نداشت. شبکهاش را به معاونش سپرد و وارد مذاکرهای خطرناک شد تا برای همیشه از آن دنیا خارج شود. بهایی سنگین پرداخت—پول، نفوذ، و بخشی از اعتبارش را.
اما آزادی خرید.
چند ماه بعد، در محلهای آرامتر از بوسان، کتابفروشی کوچکی دوباره باز شد. تابلوی چوبی سادهای داشت و بوی قهوه تازه در آن پیچیده بود.
جونگکوک دیگر آن رئیس بیرحم نبود. هنوز گذشتهاش سایه میانداخت، اما کنار ملیس یاد گرفت زندگی چیزی بیشتر از ترس و قدرت است.
یک عصر بارانی، ملیس کتابی را بست و گفت:
“فکر میکنی داستان ما چی میشه؟”
جونگکوک لبخند زد—لبخندی که فقط برای او بود.
“داستانی که بالاخره پایانشو خودمون مینویسیم.”
و در شهری که زمانی نامش با وحشت همراه بود، حالا فقط مردی بود که برای اولین بار، جرئت کرده بود عاشق شود.
بچه ها نظرتون رو درباره ی رمان قلبی در تاریکی بگید لطفا اگه خوشتون بیاد یه رمان ۳فصلی میسازم
شبهای سنگینِ بوسان همیشه با بوی دریا و خطر همراه بود. شهری که موجهایش آرام به ساحل میخوردند، اما زیر پوستش جنگی خاموش جریان داشت. در دل همین شهر، نامی بود که مثل زمزمهای ترسناک در کوچهها میپیچید: جونگکوک.
جونگکوک رئیس یک شبکهی قدرتمند زیرزمینی بود؛ مردی با چهرهای سرد، کتوشلوارهای تیره و نگاهی که انگار هیچوقت نمیخندید. قانون برای او معنی نداشت؛ او خودش قانون بود. تصمیمهایش بیرحمانه، حسابشده و بدون بازگشت بودند. هیچکس جرئت نداشت از او سؤال بپرسد—نه درباره گذشتهاش، نه درباره قلبش.
تا اینکه ملیس وارد زندگیاش شد.
ملیس صاحب یک کتابفروشی کوچک در یکی از کوچههای قدیمی شهر بود. دختری با موهای بلند قهوهای و صدایی آرام که وقتی درباره کتابها حرف میزد، چشمانش برق میزد. او از دنیای تاریک بوسان خبر داشت، اما خودش را در میان صفحات رمانها پنهان میکرد.
اولین بار، جونگکوک برای پنهان شدن از تعقیب یک گروه رقیب وارد مغازهی او شد. خون روی آستین سفیدش خشک شده بود و نگاهش مثل همیشه سرد بود. ملیس ترسید… اما فرار نکرد.
به جای جیغ زدن، جعبه کمکهای اولیه را آورد.
“بشین… زخمت عمیقه.”
جونگکوک عادت نداشت کسی بدون ترس به او نزدیک شود. اما ملیس، با دستهایی لرزان و قلبی شجاع، زخم او را بست. نه پرسید کیست، نه چرا زخمی شده. فقط گفت:
“آدمها همیشه اون چیزی نیستن که بقیه فکر میکنن.”
این جمله مثل گلولهای بیصدا به قلب جونگکوک خورد.
بعد از آن شب، به بهانههای مختلف به کتابفروشی برگشت. گاهی کتابی میخرید که هرگز نمیخواند. گاهی فقط در سکوت به صدای ملیس گوش میداد که درباره داستانها حرف میزد.
ملیس کمکم فهمید او مرد عادیای نیست. تماسهای کوتاه، ماشینهای مشکی که بیرون منتظر میماندند، نگاههای خشن اطرافیانش… همه چیز فریاد میزد که او در دل تاریکی زندگی میکند.
یک شب، وقتی مغازه را میبست، ملیس گفت:
“تو از چی فرار میکنی، جونگکوک؟”
او برای لحظهای سکوت کرد.
“از این که یه روز، کسی رو که برام مهمه، به خاطر دنیام از دست بدم.”
ملیس آرام جواب داد:
“پس شاید وقتشه دنیاتو عوض کنی.”
اما دنیای مافیا به این سادگیها رها نمیشود.
وقتی دشمنان جونگکوک فهمیدند نقطهضعفش کیست، کتابفروشی به آتش کشیده شد. ملیس آسیب ندید، اما رؤیاهایش میان خاکستر سوختند.
آن شب، جونگکوک کنار خرابههای مغازه ایستاد. برای اولین بار، خشمش از جنس قدرت نبود—از جنس ترس بود. ترس از اینکه قلبی که تازه پیدا کرده بود، از او گرفته شود.
او تصمیمی گرفت که هیچکس انتظارش را نداشت. شبکهاش را به معاونش سپرد و وارد مذاکرهای خطرناک شد تا برای همیشه از آن دنیا خارج شود. بهایی سنگین پرداخت—پول، نفوذ، و بخشی از اعتبارش را.
اما آزادی خرید.
چند ماه بعد، در محلهای آرامتر از بوسان، کتابفروشی کوچکی دوباره باز شد. تابلوی چوبی سادهای داشت و بوی قهوه تازه در آن پیچیده بود.
جونگکوک دیگر آن رئیس بیرحم نبود. هنوز گذشتهاش سایه میانداخت، اما کنار ملیس یاد گرفت زندگی چیزی بیشتر از ترس و قدرت است.
یک عصر بارانی، ملیس کتابی را بست و گفت:
“فکر میکنی داستان ما چی میشه؟”
جونگکوک لبخند زد—لبخندی که فقط برای او بود.
“داستانی که بالاخره پایانشو خودمون مینویسیم.”
و در شهری که زمانی نامش با وحشت همراه بود، حالا فقط مردی بود که برای اولین بار، جرئت کرده بود عاشق شود.
بچه ها نظرتون رو درباره ی رمان قلبی در تاریکی بگید لطفا اگه خوشتون بیاد یه رمان ۳فصلی میسازم
- ۲.۰k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط