معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁵⁸
ـــهیوناـــ
بیدار شدم.البته با سر و صدای زیاد.هائول جیغ کشید و جسا همش اسم "رئیس" رو فریاد میزد.صدای پا میومد که تند تند حرکت میکردن و محکم روی زمین کوبیده میشدن.اون بیرون چه خبر بود؟
با کنجکاوی و نگرانی زیاد از جام بلند شدم.دیگه صدای هائول نمیومد و این نگرانیم رو بیشتر میکرد.درو باز کردم.هیچکس توی این طبقه نبود و صدا ها از دم در اصلی عمارت میومد.
پله هارو یکی یکی با سرعت زیادی طی میکردم.به در که رسیدم همه اونجا جمع شده بودن
+چیشده
با صدام همه به من نگاه کردن.وقتی جونگکوک بهم نگاه کرد چهرش وحشتناک بود.خون جلوی چشماشو گرفته بود.
-چیشده؟چیشده؟من اینو باید ازت بپرسم
+چ...چی؟
§بیا خودت ببین چه گندی زدی
این جمله ای که جسا گفت،هر کلمش بار سنگین و دردناکی برام داشت جوری که مور مور شدن کل بدنمو حس کردم.
با قدچ چون پم هایی با تردید به سمت در رفتم.و برای بار چندم اعتمادمو نسبت به چشمام از دست دادم اما...با گذر زمان هیچی تغییر نکرد یعنی چشمای لعنتیم داشتن درست میدیدن.کاش کور بودم و این صحنه رو نمیدیدم.همون مترجم بود اما...اما به ستون توی حیاط عمارت گردنش به یع طناب آویزون بود و روی بدنش پنج تا سوراخ که جای تیر بودن.چمن های زیر ستون قرمز قرمز بودن و بوی خون میومد.یه برگه به طناب بود.نمیتونستم تکون بخورم.چشمام نامه رو خوندن
«اقای جئون عزیز،
این نامه توسط آرتِم گورین نوشته شده.این مترجمی است که در جلسه ما حضور داشت و اشتباهاتی رو مرتکب شده بود.نباید زنده میماند چون ممکن بود از اطلاعات بدست اومده علیهمون استفاده کنه.
بابت کثیف شدن حیاط متاسفم
با تشکر
ارتم.»
ارتم گورین همون مافیای روسی ای بود که دیشب باهاش قرار داشتیم.اون مترجم رو توی حیاط این عمارت، جلوی چشمای جونگکوک دار زده بود تا ثابت کنه من دیشب خلاف دستورش عمل کردم.
نفسم بند اومد.یه دیقه یاد حرفاش افتادم
{خانوم...خواهش میکنم من یه دختر شیش ساله دارم،مامانش ازم طلاق گرفته اگه بمیرم یتیم میشه}
یعنی الان اون دختر کوچولو کجاست؟
داره چیکار میکنه؟
اصن کسیو داره؟
+ای..این
-این به معنیه اینکه تو دیروز اینو نکشتی که اون عوضیا مجبور به کشتنش شدن.حالا فکر میکنی راجب من چی فکر میکنن؟به نظرت بهم اعتماد میکنن؟اون محموله خیلی مهمه از نظرت الان اون محموله به درستی انجام میشه؟همین الانشم قصد جونمو کردن(داد)
الان شده بودم مثل بچه ای که توپ فوتبال زیر بغلشه و کل لباسا و بدنش گِلی شده و مامانش داره سرزنشش میکنه.
جوری حرف زد که نمیتونستم حتی بهونهای برای دفاع از خودم داشته باشم.از اونطرف فکر همون مترجم داشت خفم میکرد
-چیشد؟جوابی نداری مگه نه.نبایدم داشته باشی
تاحالا اینقدر عصبانی ندیده بودمش
+من...
-نمیخوام هیچی بشنوم
پشتش رو بهم کرد و رفت.رفتنش برام درد بزرگی داشت مثل این میبود که کسی که خیلی دوسش داری،توی فرودگاه برات دست تکون میده تا برای همیشه بره.اما الان که اینجوری نبود
مسخرست اما خیلی خوشحالم که قرار نیست از جونگکوک خداحافظی کنم.حداقل الان که کنارشم گند زدم
با دیدن دوباره جسدی که از گردن اویزون بود حالم بدتر شد.خیلی وحشتناک کشته شده بود.
تهیونگ سمتم اومد.الان قرار بود توسط تهیونگ دعوا بشم
÷هیونا
بهش نگاه کردم.توی چشماش خشمی نمیدیدم.
÷بیا بریم تو
همراهش به سمت داخل عمارت راهی شدم.توی راه سرم پایین بود و به قدم هایی که برمیداشتم نگاه میکردم.الان اون مرد بخاطر من کشته شد؟
دخترش بخاطر من یتیم شده بود؟
جونگکوک بخاطر من ناراحته؟
عاقایون داداشیا حواسم هست شرطا رو نمیرسونیدا
فصل دوم
P⁵⁸
ـــهیوناـــ
بیدار شدم.البته با سر و صدای زیاد.هائول جیغ کشید و جسا همش اسم "رئیس" رو فریاد میزد.صدای پا میومد که تند تند حرکت میکردن و محکم روی زمین کوبیده میشدن.اون بیرون چه خبر بود؟
با کنجکاوی و نگرانی زیاد از جام بلند شدم.دیگه صدای هائول نمیومد و این نگرانیم رو بیشتر میکرد.درو باز کردم.هیچکس توی این طبقه نبود و صدا ها از دم در اصلی عمارت میومد.
پله هارو یکی یکی با سرعت زیادی طی میکردم.به در که رسیدم همه اونجا جمع شده بودن
+چیشده
با صدام همه به من نگاه کردن.وقتی جونگکوک بهم نگاه کرد چهرش وحشتناک بود.خون جلوی چشماشو گرفته بود.
-چیشده؟چیشده؟من اینو باید ازت بپرسم
+چ...چی؟
§بیا خودت ببین چه گندی زدی
این جمله ای که جسا گفت،هر کلمش بار سنگین و دردناکی برام داشت جوری که مور مور شدن کل بدنمو حس کردم.
با قدچ چون پم هایی با تردید به سمت در رفتم.و برای بار چندم اعتمادمو نسبت به چشمام از دست دادم اما...با گذر زمان هیچی تغییر نکرد یعنی چشمای لعنتیم داشتن درست میدیدن.کاش کور بودم و این صحنه رو نمیدیدم.همون مترجم بود اما...اما به ستون توی حیاط عمارت گردنش به یع طناب آویزون بود و روی بدنش پنج تا سوراخ که جای تیر بودن.چمن های زیر ستون قرمز قرمز بودن و بوی خون میومد.یه برگه به طناب بود.نمیتونستم تکون بخورم.چشمام نامه رو خوندن
«اقای جئون عزیز،
این نامه توسط آرتِم گورین نوشته شده.این مترجمی است که در جلسه ما حضور داشت و اشتباهاتی رو مرتکب شده بود.نباید زنده میماند چون ممکن بود از اطلاعات بدست اومده علیهمون استفاده کنه.
بابت کثیف شدن حیاط متاسفم
با تشکر
ارتم.»
ارتم گورین همون مافیای روسی ای بود که دیشب باهاش قرار داشتیم.اون مترجم رو توی حیاط این عمارت، جلوی چشمای جونگکوک دار زده بود تا ثابت کنه من دیشب خلاف دستورش عمل کردم.
نفسم بند اومد.یه دیقه یاد حرفاش افتادم
{خانوم...خواهش میکنم من یه دختر شیش ساله دارم،مامانش ازم طلاق گرفته اگه بمیرم یتیم میشه}
یعنی الان اون دختر کوچولو کجاست؟
داره چیکار میکنه؟
اصن کسیو داره؟
+ای..این
-این به معنیه اینکه تو دیروز اینو نکشتی که اون عوضیا مجبور به کشتنش شدن.حالا فکر میکنی راجب من چی فکر میکنن؟به نظرت بهم اعتماد میکنن؟اون محموله خیلی مهمه از نظرت الان اون محموله به درستی انجام میشه؟همین الانشم قصد جونمو کردن(داد)
الان شده بودم مثل بچه ای که توپ فوتبال زیر بغلشه و کل لباسا و بدنش گِلی شده و مامانش داره سرزنشش میکنه.
جوری حرف زد که نمیتونستم حتی بهونهای برای دفاع از خودم داشته باشم.از اونطرف فکر همون مترجم داشت خفم میکرد
-چیشد؟جوابی نداری مگه نه.نبایدم داشته باشی
تاحالا اینقدر عصبانی ندیده بودمش
+من...
-نمیخوام هیچی بشنوم
پشتش رو بهم کرد و رفت.رفتنش برام درد بزرگی داشت مثل این میبود که کسی که خیلی دوسش داری،توی فرودگاه برات دست تکون میده تا برای همیشه بره.اما الان که اینجوری نبود
مسخرست اما خیلی خوشحالم که قرار نیست از جونگکوک خداحافظی کنم.حداقل الان که کنارشم گند زدم
با دیدن دوباره جسدی که از گردن اویزون بود حالم بدتر شد.خیلی وحشتناک کشته شده بود.
تهیونگ سمتم اومد.الان قرار بود توسط تهیونگ دعوا بشم
÷هیونا
بهش نگاه کردم.توی چشماش خشمی نمیدیدم.
÷بیا بریم تو
همراهش به سمت داخل عمارت راهی شدم.توی راه سرم پایین بود و به قدم هایی که برمیداشتم نگاه میکردم.الان اون مرد بخاطر من کشته شد؟
دخترش بخاطر من یتیم شده بود؟
جونگکوک بخاطر من ناراحته؟
عاقایون داداشیا حواسم هست شرطا رو نمیرسونیدا
- ۱.۲k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط