「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 163 {END}
✦.................................
جونگکوک دوباره نگاهش را به در اتاق زایمان دوخت
_ نذار آب تو دل نیکی و بچهم تکون بخوره... نذار هیچوقت احساس کنن تنها موندن
تهیونگ با بغض سرش را تکان داد
تهیونگ: قول میدم.
جونگکوک چشمهایش را برای چند لحظه بست
_ بهت اعتماد دارم.
تهیونگ دستش را محکمتر گرفت
تهیونگ: جونگکوک...
جونگکوک دیگر جواب نداد، نفسش آرامتر شد؛ یک نفس.. بعد یکی دیگر. درد کمکم از چهرهاش محو شد؛ انگار برای اولین بار بعد از مدتها دیگر مجبور نبود با آنبجنگد.
نگاهش هنوز روی در اتاق زایمان بود؛همان دری که پشتش زنی قرار داشت که تمام زندگیاش را تغییر داده بود، زنی که زمانی از او میترسید... اما در نهایت تبدیل شده بود به تنها دلیل ادامه دادن او.
لبهای جونگکوک آرام تکان خورد:
_ زندگی بعدی... امیدوارم فرصت بیشتری برای عاشقی داشته باشیم...
لبخند بسیار کمرنگی روی صورتش نشست
_ تولهدزد.
چشمهایش آرام روی هم افتاد، نفسش بیرون رفت... و این بار... دیگر برنگشت.
تهیونگ چند ثانیه خشکش زد
تهیونگ: کوک؟
هتهیونگ دست جونگکوک را تکان داد
تهیونگ: جونگکوک؟
تهیونگ ناگهان فریاد زد:
تهیونگ: دکتررر!
پرستارها فوراً برگشتند. سوها با شنیدن فریاد تهیونگ از جا بلند شد
سوها: چی شده؟!
یونا دستش را جلوی دهانش گرفت. دایون با وحشت به سمتشان دوید نیکان و سولی هم خودشان را رساندند
نیکان: جونگکوک؟!
تهیونگ فقط سرش را پایین انداخته بود، اشکهایش بیاختیار روی صورتش میریخت
دکتر خودش را به جونگکوک رساند و شروع به بررسی وضعیتش کرد
سوها: نه...
جونگهو به دیوار تکیه داد؛ انگار پاهایش دیگر توان نگه داشتنش را نداشتند
سوها با صدای لرزان گفت:
سوها: تو دیگه نه...
نیکان فقط به جونگکوک خیره مانده بود؛ مردی که تمام عمرش را با جنگیدن گذرانده بود و حالا در سکوت، درست پشت در اتاقی که عشق زندگیاش داخلش بود، تسلیم شده بود.
تهیونگ پاکت سفید را محکم در دستش فشرد؛ نامهای که قرار بود روزی به دست نیکی برسد، نامهای که حالا تنها چیزی بود که از جونگکوک برای او باقی مانده بود.
و شاید اینجا بود که قصهی جونگکوک و نیکی تموم شد...
نه با یه پایان خوش، نه با آغوشی دوباره، نه با فرصتی برای دیدن دختر کوچولوش؛ فقط با نامهای که حالا قرار بود تمام حرف های ناگفتهی مردی رو به زنی برسونه که هنوز پشت همون در، برای به دنیا آوردن آیندهشون میجنگید.
همهی پایانها قرار نیست شاد باشن...
بعضی عشقها برای همیشه موندن ساخته نشدن؛ برای این ساخته شدن که حتی بعد از رفتن یکی، قلبِ اون یکی هنوز بلد باشه عاشق بمونه.
و شاید تلخترین قسمت داستان همین بود؛ اینکه جونگکوک بالاخره از دنیایی که سال ها ساخته بود بیرون اومد، اما درست وقتی که میخواست زندگی تازهای رو شروع کنه، زندگی بهش فرصت نداد.
پایان جونگکوک، پایان عشقش نبود...
چون نیکی هنوز زنده بود، دخترشون هنوز نیومده بود و نامهای در دست تهیونگ بود که قرار بود آخرین «دوستت دارم» مردی باشه که تا آخرین نفس، به در اتاق زایمان نگاه کرده بود.
و بعضی عشقها... حتی مرگ هم نمیتونه تمومشون کنه.
پایان قانون نیوتون🖤
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 163 {END}
✦.................................
جونگکوک دوباره نگاهش را به در اتاق زایمان دوخت
_ نذار آب تو دل نیکی و بچهم تکون بخوره... نذار هیچوقت احساس کنن تنها موندن
تهیونگ با بغض سرش را تکان داد
تهیونگ: قول میدم.
جونگکوک چشمهایش را برای چند لحظه بست
_ بهت اعتماد دارم.
تهیونگ دستش را محکمتر گرفت
تهیونگ: جونگکوک...
جونگکوک دیگر جواب نداد، نفسش آرامتر شد؛ یک نفس.. بعد یکی دیگر. درد کمکم از چهرهاش محو شد؛ انگار برای اولین بار بعد از مدتها دیگر مجبور نبود با آنبجنگد.
نگاهش هنوز روی در اتاق زایمان بود؛همان دری که پشتش زنی قرار داشت که تمام زندگیاش را تغییر داده بود، زنی که زمانی از او میترسید... اما در نهایت تبدیل شده بود به تنها دلیل ادامه دادن او.
لبهای جونگکوک آرام تکان خورد:
_ زندگی بعدی... امیدوارم فرصت بیشتری برای عاشقی داشته باشیم...
لبخند بسیار کمرنگی روی صورتش نشست
_ تولهدزد.
چشمهایش آرام روی هم افتاد، نفسش بیرون رفت... و این بار... دیگر برنگشت.
تهیونگ چند ثانیه خشکش زد
تهیونگ: کوک؟
هتهیونگ دست جونگکوک را تکان داد
تهیونگ: جونگکوک؟
تهیونگ ناگهان فریاد زد:
تهیونگ: دکتررر!
پرستارها فوراً برگشتند. سوها با شنیدن فریاد تهیونگ از جا بلند شد
سوها: چی شده؟!
یونا دستش را جلوی دهانش گرفت. دایون با وحشت به سمتشان دوید نیکان و سولی هم خودشان را رساندند
نیکان: جونگکوک؟!
تهیونگ فقط سرش را پایین انداخته بود، اشکهایش بیاختیار روی صورتش میریخت
دکتر خودش را به جونگکوک رساند و شروع به بررسی وضعیتش کرد
سوها: نه...
جونگهو به دیوار تکیه داد؛ انگار پاهایش دیگر توان نگه داشتنش را نداشتند
سوها با صدای لرزان گفت:
سوها: تو دیگه نه...
نیکان فقط به جونگکوک خیره مانده بود؛ مردی که تمام عمرش را با جنگیدن گذرانده بود و حالا در سکوت، درست پشت در اتاقی که عشق زندگیاش داخلش بود، تسلیم شده بود.
تهیونگ پاکت سفید را محکم در دستش فشرد؛ نامهای که قرار بود روزی به دست نیکی برسد، نامهای که حالا تنها چیزی بود که از جونگکوک برای او باقی مانده بود.
و شاید اینجا بود که قصهی جونگکوک و نیکی تموم شد...
نه با یه پایان خوش، نه با آغوشی دوباره، نه با فرصتی برای دیدن دختر کوچولوش؛ فقط با نامهای که حالا قرار بود تمام حرف های ناگفتهی مردی رو به زنی برسونه که هنوز پشت همون در، برای به دنیا آوردن آیندهشون میجنگید.
همهی پایانها قرار نیست شاد باشن...
بعضی عشقها برای همیشه موندن ساخته نشدن؛ برای این ساخته شدن که حتی بعد از رفتن یکی، قلبِ اون یکی هنوز بلد باشه عاشق بمونه.
و شاید تلخترین قسمت داستان همین بود؛ اینکه جونگکوک بالاخره از دنیایی که سال ها ساخته بود بیرون اومد، اما درست وقتی که میخواست زندگی تازهای رو شروع کنه، زندگی بهش فرصت نداد.
پایان جونگکوک، پایان عشقش نبود...
چون نیکی هنوز زنده بود، دخترشون هنوز نیومده بود و نامهای در دست تهیونگ بود که قرار بود آخرین «دوستت دارم» مردی باشه که تا آخرین نفس، به در اتاق زایمان نگاه کرده بود.
و بعضی عشقها... حتی مرگ هم نمیتونه تمومشون کنه.
پایان قانون نیوتون🖤
- ۶۶۶
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط