بچگانهایبزرگسال
#بچگانه_ای_بزرگسال
#پارت۱۳
لباسمو عوض کردم از اتاق اومدم بیرون
کنار جودا خانوم ایستادم که لیسا گفت:
لیسا: مادر جون امروز خودمون انجامش میدیم شما نمیخاد بیاین
جودا جون بدون تحویل گرفتن لیسا کیفشو برداشت و گفت:
جودا: بریم
لیسا بازهم نگاه پر از تنفرش رو بهم انداخت و راه افتاد.... جلوی کلینیک توقف کردیم لحظه به لحظه استرسم بیشتر میشد....
وارد مطب دکتر شدیم
جودا خانوم گفت:
جودا: خانوم دکتر این خانوم حاظره رحمشو به ما اجاره بده
دکتر نگاهی بهم انداخت و گفت:
دکتر: چند ساله؟!
با ترس گفتم: 17 سالمه
دکتر گفت: فکر نمیکنین خیلی بچس
جودا: خودش اصرار داره
دکتر: باشه فقط دخترم شما دختری هنوز ؟!
با خجالت گفتم:
ات: بله
دکتر: مشکلی نداری ؟!
ات: نه
لیسا جونگکوک رفتن تا نمونه بدن و تخمک کشی کشی کنن
توی سالن نشسته بودم... ترس و استرس خیلی زیادی داشتم گلوم هی خشک میشد...
گرمم بود احساس ترس از بدنم بیرون نمیرفت
لیسا و جونگکوک از اتاق اومدن بیرون
جودا: کی نمونتون حاظر میشه ؟!
جونگکوک: دوساعت دیگه
جونگکوک دقیقا کنارم نشست... تو خودم جمع شدم... معذب شده بودم
دو ساعت گذشت و بلاخره صدامون زدم...
جودا خانوم باهام به اتاق اومد و کمک کرد لباس مخصوص رو بپوشم
رنگ به رخ نداشتم جودا خانوم دستمو گرفت و گفت:
جودا: مطمئنی که میخوای انجامش بدی ؟!
سری تکون دادم که با اومدن دکتر روی تخت دراز کشیدم دکتر بیهوشی داروشو تزریق کرد و به دنیای سیاهی پل گذاشتم
#پارت۱۳
لباسمو عوض کردم از اتاق اومدم بیرون
کنار جودا خانوم ایستادم که لیسا گفت:
لیسا: مادر جون امروز خودمون انجامش میدیم شما نمیخاد بیاین
جودا جون بدون تحویل گرفتن لیسا کیفشو برداشت و گفت:
جودا: بریم
لیسا بازهم نگاه پر از تنفرش رو بهم انداخت و راه افتاد.... جلوی کلینیک توقف کردیم لحظه به لحظه استرسم بیشتر میشد....
وارد مطب دکتر شدیم
جودا خانوم گفت:
جودا: خانوم دکتر این خانوم حاظره رحمشو به ما اجاره بده
دکتر نگاهی بهم انداخت و گفت:
دکتر: چند ساله؟!
با ترس گفتم: 17 سالمه
دکتر گفت: فکر نمیکنین خیلی بچس
جودا: خودش اصرار داره
دکتر: باشه فقط دخترم شما دختری هنوز ؟!
با خجالت گفتم:
ات: بله
دکتر: مشکلی نداری ؟!
ات: نه
لیسا جونگکوک رفتن تا نمونه بدن و تخمک کشی کشی کنن
توی سالن نشسته بودم... ترس و استرس خیلی زیادی داشتم گلوم هی خشک میشد...
گرمم بود احساس ترس از بدنم بیرون نمیرفت
لیسا و جونگکوک از اتاق اومدن بیرون
جودا: کی نمونتون حاظر میشه ؟!
جونگکوک: دوساعت دیگه
جونگکوک دقیقا کنارم نشست... تو خودم جمع شدم... معذب شده بودم
دو ساعت گذشت و بلاخره صدامون زدم...
جودا خانوم باهام به اتاق اومد و کمک کرد لباس مخصوص رو بپوشم
رنگ به رخ نداشتم جودا خانوم دستمو گرفت و گفت:
جودا: مطمئنی که میخوای انجامش بدی ؟!
سری تکون دادم که با اومدن دکتر روی تخت دراز کشیدم دکتر بیهوشی داروشو تزریق کرد و به دنیای سیاهی پل گذاشتم
- ۶۰
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط