تب................
تب................
نیستی و می دانم که نخواهی بود
اما خدا کند هیچ وقت،هیچ کجا
به یاد هیچ خاطره ی گرد گرفته ای تب نکنی !
نمی دانی و می دانم که نخواهی دانست
اما این جاکسی هست که هر روز خود را
زیر باران خاطره ها می شوید تب می کند
و برایت می میرد...
نیستی و می دانم که نخواهی بود
اما خدا کند هیچ وقت،هیچ کجا
به یاد هیچ خاطره ی گرد گرفته ای تب نکنی !
نمی دانی و می دانم که نخواهی دانست
اما این جاکسی هست که هر روز خود را
زیر باران خاطره ها می شوید تب می کند
و برایت می میرد...
- ۸۹۱
- ۰۱ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط