♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 18・]ᕗ
فرداش با جولی و لکسی تو شهر مشغول قدم زدن شدیم. گریس کمی باهام سرسنگین شده بود. احتمالا فک کرده بود بین من و الوین احمقش چیزی هست و واسه همین نیومد. با شیطنت جولی و لکسی رو پیچوندم و تک و تنها اطراف چرخ میزدم که از خونهای صدای جیغ بلند زنی رو شنیدم. خیلی یه دفعه ای بود و ناخوداگاه ترسیدم.
صدا از یه کلبه تو حاشیه جاده خاکی بود.
جیغ بلندتر شد و کمک خواست.
خیلی ترسیده بودم ولی فکر اینکه شاید اتفافی باشه که بتونم کمک کنم و اون زن تو وضع بدی باشه باعث شد دیگه طاقت نیارم با استرس دویدم داخل خونه.
شوکه به روبروم نگاه کردم. همون مرد جوون پرو بود. جونگکوک. در حالیکه دستاش کثیف و خونی بودن و نوزاد خیلی کوچیکی توی دستاش بود و گریه میکرد که داشت به مرد بغلیش میداد. با ورود سریع و هولم کلاه شنلم از سرم افتاده هر دو مرد خیره شد بودن بهم
سریع و هول گفتم : من.. من صدای جیغ و کمک شنیدم..فک کردم شاید.
جونگکوک لبخند باریکی زد که سعی کرد گشاد نشه و مرد
کنارش گفت : زنم زایمان کرد خانوم
اوپس.. ضایع شدم..اونم چه جورم..
اخه یکی نیست به من بگه به تو چه که جیغ میزد و کمک میخواست نخود
پووووف.. مرد بچه رو از بغل جونگکوک گرفت و گفت: ممنونم دکتر..ممنون..
جونگکوک : قابلی نداشت.
مرد با صورتی ذوق زده و خوشحال بچه بغل سمت اتاقی رفت.
بی اختیار جلو رفتم و از لای در اتاق که باز بود نگاه کردم. زن جوون درمونده ای رو تخت دراز کشیده بود و مرد بچه بغل رفت پیشش.
لبخند قشنگ ذوق زده ای رو لبم اومد...همیشه این صحنه ها لبخندی رو لبم میاورد.
جونگکوک : هی خانوم متشخص... نگاه کردن تو اتاق خصوصی
مردم اصلا کار قشنگ و متشخصانه ای نیستا...
برگشتم نگاش کردم و دندونام رو روی هم فشار دادم. بلند خندید و درحالیکه با بیخیالی دستش رو با پارچه ای پاک میکرد از خونه زد بیرون.
منم رفتم بیرون.
کلاه شنلم رو از روی شونه ام برداشتم و خواستم روی
سرم بکشمش که
جونگکوک برگشت و نگام کرد و گفت : چرا انقدر اون کلاه رو روی سرت میکشی؟ دفعه اولی که دیدم اونجوری کلاه شنلت رو پایین کشیدی فک کردم صورتت اشکالی داره.
با غیض گفتم : چون قصد شوهر پیدا کردن ندارم..
ᕙ[・part 18・]ᕗ
فرداش با جولی و لکسی تو شهر مشغول قدم زدن شدیم. گریس کمی باهام سرسنگین شده بود. احتمالا فک کرده بود بین من و الوین احمقش چیزی هست و واسه همین نیومد. با شیطنت جولی و لکسی رو پیچوندم و تک و تنها اطراف چرخ میزدم که از خونهای صدای جیغ بلند زنی رو شنیدم. خیلی یه دفعه ای بود و ناخوداگاه ترسیدم.
صدا از یه کلبه تو حاشیه جاده خاکی بود.
جیغ بلندتر شد و کمک خواست.
خیلی ترسیده بودم ولی فکر اینکه شاید اتفافی باشه که بتونم کمک کنم و اون زن تو وضع بدی باشه باعث شد دیگه طاقت نیارم با استرس دویدم داخل خونه.
شوکه به روبروم نگاه کردم. همون مرد جوون پرو بود. جونگکوک. در حالیکه دستاش کثیف و خونی بودن و نوزاد خیلی کوچیکی توی دستاش بود و گریه میکرد که داشت به مرد بغلیش میداد. با ورود سریع و هولم کلاه شنلم از سرم افتاده هر دو مرد خیره شد بودن بهم
سریع و هول گفتم : من.. من صدای جیغ و کمک شنیدم..فک کردم شاید.
جونگکوک لبخند باریکی زد که سعی کرد گشاد نشه و مرد
کنارش گفت : زنم زایمان کرد خانوم
اوپس.. ضایع شدم..اونم چه جورم..
اخه یکی نیست به من بگه به تو چه که جیغ میزد و کمک میخواست نخود
پووووف.. مرد بچه رو از بغل جونگکوک گرفت و گفت: ممنونم دکتر..ممنون..
جونگکوک : قابلی نداشت.
مرد با صورتی ذوق زده و خوشحال بچه بغل سمت اتاقی رفت.
بی اختیار جلو رفتم و از لای در اتاق که باز بود نگاه کردم. زن جوون درمونده ای رو تخت دراز کشیده بود و مرد بچه بغل رفت پیشش.
لبخند قشنگ ذوق زده ای رو لبم اومد...همیشه این صحنه ها لبخندی رو لبم میاورد.
جونگکوک : هی خانوم متشخص... نگاه کردن تو اتاق خصوصی
مردم اصلا کار قشنگ و متشخصانه ای نیستا...
برگشتم نگاش کردم و دندونام رو روی هم فشار دادم. بلند خندید و درحالیکه با بیخیالی دستش رو با پارچه ای پاک میکرد از خونه زد بیرون.
منم رفتم بیرون.
کلاه شنلم رو از روی شونه ام برداشتم و خواستم روی
سرم بکشمش که
جونگکوک برگشت و نگام کرد و گفت : چرا انقدر اون کلاه رو روی سرت میکشی؟ دفعه اولی که دیدم اونجوری کلاه شنلت رو پایین کشیدی فک کردم صورتت اشکالی داره.
با غیض گفتم : چون قصد شوهر پیدا کردن ندارم..
- ۳۸۸
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط