شامپاین ...
#شامپاین part:5
دازای چشمانش را تنگ کرده و نگاهی که افراد داخل کافه انداخت؛ رو به دانیا کرد و با نگاهی جدی از صندلی اش بلند شد " باید یه جای خلوت با هم حرف بزنیم." دانیا بلند شد چترش را برداشت و پشت سر دازای راه افتاد. وقتی هردو آنها به جایی خلوت رسیدن چهره دانیا تیره شد؛ سرش رو به پایین بود. چشم دازای به زخم بالای چشم دانیا افتاد و با کمی نگرانی و تردید نزدیک شد؛ دستش را دراز کرد و گفت " کی این بلا رو سرت اورده دانیا..." دانیا با خشم و بغض در چشمانش یقه دازای رو گرفت و پشت سر هم به صورت دازای مشت میزد و اشکانش میریخت. وقتی بالاخره کم اورد؛ دازای عصبانی نبود و بجاش با پشت دست خون بینی اش را پاک کرد و محکم دانیا رو بغل کرد. دانیا عقب نکشید و اشک هایش پیراهن دازای را خیس میکردو دازای با ملایمت مثل بچگیشان موهای دانیا را نوازش میکرد. دازای کمی عقب رفت موهای دانیا رو پشت گوشش برد و دستش را روی گونه دانیا گذاشت "حالا آروم شدی؟" دانیا حرکتی نکرد ولی چشمانش از گریه سرخ شده بود که ناگهان صدای چویا از پشت سر دازای اومد "دازای؟ تویی؟" دازای و دانیا رو به چویا که چند متر اون ور تر ایستاده بود نگاه کردن. چویا خشکش زد چون دازای را دید و عجیب تر از آن دازای نسخه زن را میدید؛ دانیا و دازای متوجه اینکه و از چویا جا خورده شدن و خنده ای کردن. دازای به سمت چویا رفت و گفت " چویا ایشون دانیا خواهر دوقلو من هستن برای همین ما اینقدر شبیه به همیم." چویا نگاهی به چهره خونی دازای کرد و با نگران گفت " چه بلایی سرت اومده دازای؟" دازای با بیخیالی شانه ای بالا انداخت و گفت " یه یادگاری کوچیک از خواهر عزیزم به هر حال هرکسی یه جور روش سلام رو بلده." دانیا چشمانش را دایره وار میچرخاند و تلفنش زنگ میخورد. وقتی تلفنش قطع شد ، رو به دازای و چویا کرد و برای اولین بار در آن لحظه لبخندی ملایم زده بود و گفت " من یه کوچولو کار دارم بعداً میبینمتون!" دازای دستی برایش تکان داد و رو به چویا کرد؛ پوزخندی زد و گفت " خب هویج کوچولو من وقتشه برگردیم به مافیا ولی قبلش..." دازای به مأموری زنگ زد که نامش کایتو بود و کایتو همیشه کارش مراقب از دور بود. دازای وقتی کایتو جواب داد گفت " مراقب خواهرم باش هرچیز مشکوکی دیدی به انما بگو." بعد از تایید کایتو تلفن را قطع کرد و همراه چویا راهی مافیا شدن.
ادامه دارد...
دازای چشمانش را تنگ کرده و نگاهی که افراد داخل کافه انداخت؛ رو به دانیا کرد و با نگاهی جدی از صندلی اش بلند شد " باید یه جای خلوت با هم حرف بزنیم." دانیا بلند شد چترش را برداشت و پشت سر دازای راه افتاد. وقتی هردو آنها به جایی خلوت رسیدن چهره دانیا تیره شد؛ سرش رو به پایین بود. چشم دازای به زخم بالای چشم دانیا افتاد و با کمی نگرانی و تردید نزدیک شد؛ دستش را دراز کرد و گفت " کی این بلا رو سرت اورده دانیا..." دانیا با خشم و بغض در چشمانش یقه دازای رو گرفت و پشت سر هم به صورت دازای مشت میزد و اشکانش میریخت. وقتی بالاخره کم اورد؛ دازای عصبانی نبود و بجاش با پشت دست خون بینی اش را پاک کرد و محکم دانیا رو بغل کرد. دانیا عقب نکشید و اشک هایش پیراهن دازای را خیس میکردو دازای با ملایمت مثل بچگیشان موهای دانیا را نوازش میکرد. دازای کمی عقب رفت موهای دانیا رو پشت گوشش برد و دستش را روی گونه دانیا گذاشت "حالا آروم شدی؟" دانیا حرکتی نکرد ولی چشمانش از گریه سرخ شده بود که ناگهان صدای چویا از پشت سر دازای اومد "دازای؟ تویی؟" دازای و دانیا رو به چویا که چند متر اون ور تر ایستاده بود نگاه کردن. چویا خشکش زد چون دازای را دید و عجیب تر از آن دازای نسخه زن را میدید؛ دانیا و دازای متوجه اینکه و از چویا جا خورده شدن و خنده ای کردن. دازای به سمت چویا رفت و گفت " چویا ایشون دانیا خواهر دوقلو من هستن برای همین ما اینقدر شبیه به همیم." چویا نگاهی به چهره خونی دازای کرد و با نگران گفت " چه بلایی سرت اومده دازای؟" دازای با بیخیالی شانه ای بالا انداخت و گفت " یه یادگاری کوچیک از خواهر عزیزم به هر حال هرکسی یه جور روش سلام رو بلده." دانیا چشمانش را دایره وار میچرخاند و تلفنش زنگ میخورد. وقتی تلفنش قطع شد ، رو به دازای و چویا کرد و برای اولین بار در آن لحظه لبخندی ملایم زده بود و گفت " من یه کوچولو کار دارم بعداً میبینمتون!" دازای دستی برایش تکان داد و رو به چویا کرد؛ پوزخندی زد و گفت " خب هویج کوچولو من وقتشه برگردیم به مافیا ولی قبلش..." دازای به مأموری زنگ زد که نامش کایتو بود و کایتو همیشه کارش مراقب از دور بود. دازای وقتی کایتو جواب داد گفت " مراقب خواهرم باش هرچیز مشکوکی دیدی به انما بگو." بعد از تایید کایتو تلفن را قطع کرد و همراه چویا راهی مافیا شدن.
ادامه دارد...
- ۳.۴k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط