پارت دهم
پارت دهم
---
صخره. همان صخره.
ایتاچی مسیر را از حفظ بود؛ هر ریشهٔ بیرونزده، هر سنگِ صافِ کنارِ راه، هر درختی که شاخههایش سقفی شکسته بر فراز مسیر ساخته بودند. پاهایش خودشان او را بردند تا جایی که همهچیز شروع شده بود و همهچیز تمام. جایی که اگر خوب گوش میدادی، هنوز میتوانستی پژواکِ خندههای شیسویی را در باد بشنوی.
اما امشب، هیچ پژواکی نبود. فقط باد بود، و آب در پایین که سیاه و سنگین زیر نور ماه میدرخشید. ماه حالا کامل بود، قرصی سفید و بیاعتنا که نورش را مثل نقابِ رنگپریدهای بر جهان مرده انداخته بود.
ایتاچی روی لبهٔ صخره ایستاد. باد، لباس آنبو را مثل کفن به تنش چسباند. چشمانش را بست، و در تاریکیِ پشت پلکها، شیسویی را دید: ایستاده روی همین لبه، روبهرویش، با همان لبخندِ نیمهکارهای که انگار تمام درد دنیا را پشت خود پنهان کرده بود.
«از وقتی که تو رفتی، شیسویی، اوضاع خیلی بدتر شده.» صدایش ترک برداشت، مثل یخی که زیر پا بشکند. «من دیگه نمیتونم از کونوها و قبیله محافظت کنم.»
هیچ جوابی نیامد. آب در پایین، بیصدا و بیاعتنا میگذشت.
دستانش را به هم فشرد. علائم دستی را مرور کرد، نه برای جوتسو، که برای آرامش؛ برای بازآفرینیِ خاطرهٔ روزی که این علامتها را رو به شیسویی میساخت و او با وقاری رقصگونه جا خالی میداد.
مار.
گوسفند.
میمون.
گراز.
اسب.
ببر.
علامتها را زیر لب زمزمه کرد، هرکدام مثل پتکی بر قلبش فرود میآمد. دهها بار، صدها بار، این علامتها را ساخته بود. اما هیچ جوتسویی نبود که بتواند آنچه را درونش فرو ریخته بود ترمیم کند. هیچ گوی آتشینی نبود که تاریکیِ مطلق این شب را بسوزاند.
نگاهش به ماه چرخید. ماه کامل بود. درست مثل آن شبی که شیسویی روی چمنها دراز کشیده بود و از خودش پرسیده بود آیا ایتاچی هم همان احساسی را دارد که در سینهٔ او میتپد؟ حالا ایتاچی میدانست که داشت. حالا دیگر خیلی دیر شده بود.
«متاسفم، شیسویی.»
کلمه مثل سنگ از لبش پرید و در تاریکی افتاد. باد آن را با خود برد، به پایین، به آبِ سیاهی که همهچیز را بلعیده بود.
---
سوسوی نور. نوری لرزان، مثل شمعی در انتهای تونلی بیانتها.
سردردی هولناک، انگار که کسی میخی گداخته را آرام در شقیقهام فرو میکرد. و صدا... صدای زنگ در گوشهایم. همان زنگِ ممتد و فلزیای که آخرین چیزی بود که از آن دنیا به خاطر داشتم، حالا هم اینجا بود، مثل زنجیری که مرا به زندگی پس از مرگ وصل کرده باشد. این... آیا این زندگی پس از مرگ است؟
«نه.»
صدا از کجا میآمد؟ از بالا؟ از درون جمجمهٔ خودم؟ نمیتوانستم تشخیص بدهم.
سوسویی از رنگ نارنجی. تکهای از تصویر مثل شیشهٔ شکستهای در ذهنم جا خورد: نیمرخ مردی که بالای سرم ایستاده بود، ماسکی نارنجی با طرحی مارپیچ که در نور چراغی کمجان برق میزد. سرنگی در دست داشت. محتویاتش بیرنگ بود و زیر نور مثل زهر میدرخشید. و بعد، صدا : «بیحرکت دراز بکش. غرق شدی، اما زندهای. من به موقع نجاتت دادم.حالا، استراحت کن.»
همه چیز دوباره در سیاهی فرو رفت. سیاهیای که نه رویا در آن بود، نه خاطره. فقط هیچ. بیهوشی روی بیهوشی، ندانستن روز و شب، تشخیص ندادن بیداری و خواب از هم. در آن تاریکیِ محض
«ایتاچی...» اسمش بیاجازه از گلویم بیرون خزید، نجوایی در تاریکیِ بیپایان.
همان صدا، این بار نزدیکتر، انگار که لبهایش کنار گوشم باشد: «همه چیز رو بهت میگم. حالا استراحت کن.»
---
صدای جیکجیک پرندگان. روشناییِ ملایمی که از شکاف دیوار سنگی به درون میتابید و ذرات غبار در آن میرقصیدند. دنیا، ذرهذره، داشت از دل مه بیرون میآمد و شکل میگرفت. دیوارهای سنگی نمکشیده مرا در آغوش گرفته بودند، خیس از رطوبتی که در سکوت غار مثل اشک میدرخشید. بوی نم و خزه و داروی تلخ، توی هوا گره خورده بود. همه چیز در اطرافم واضح و واضحتر میشد، انگار که سالها در مه زندگی کرده بودم و حالا مه داشت تکهتکه از برابر چشمانم کنار میرفت.
روی تشکی نرم دراز کشیده بودم. دستم را بالا آوردم، مقابل صورتم. انگشتانم میلرزیدند، ضعیف و ناتوان، اما مال خودم بودند. و بعد متوجه شدم: زنگ زدن گوشهایم قطع شده بود. سکوتی عمیق و وهمانگیز در سرم خیمه زده بود، مثل ته چاهی خشکشده.
مردی که ماسک نارنجی به صورت داشت، روبهرویم بود. روی سنگی نشسته بود، هنوز سرنگ را در دست داشت، یا شاید سرنگی دیگر. نمیدانستم. نورِ کمرمقِ غار روی ماسکش سایههای عجیبی میانداخت.
گفتم: «پادزهر...»
«بله.» مکثی کوتاه. «اما من هرگز از آن روی تو استفاده نکردم.»
---
صخره. همان صخره.
ایتاچی مسیر را از حفظ بود؛ هر ریشهٔ بیرونزده، هر سنگِ صافِ کنارِ راه، هر درختی که شاخههایش سقفی شکسته بر فراز مسیر ساخته بودند. پاهایش خودشان او را بردند تا جایی که همهچیز شروع شده بود و همهچیز تمام. جایی که اگر خوب گوش میدادی، هنوز میتوانستی پژواکِ خندههای شیسویی را در باد بشنوی.
اما امشب، هیچ پژواکی نبود. فقط باد بود، و آب در پایین که سیاه و سنگین زیر نور ماه میدرخشید. ماه حالا کامل بود، قرصی سفید و بیاعتنا که نورش را مثل نقابِ رنگپریدهای بر جهان مرده انداخته بود.
ایتاچی روی لبهٔ صخره ایستاد. باد، لباس آنبو را مثل کفن به تنش چسباند. چشمانش را بست، و در تاریکیِ پشت پلکها، شیسویی را دید: ایستاده روی همین لبه، روبهرویش، با همان لبخندِ نیمهکارهای که انگار تمام درد دنیا را پشت خود پنهان کرده بود.
«از وقتی که تو رفتی، شیسویی، اوضاع خیلی بدتر شده.» صدایش ترک برداشت، مثل یخی که زیر پا بشکند. «من دیگه نمیتونم از کونوها و قبیله محافظت کنم.»
هیچ جوابی نیامد. آب در پایین، بیصدا و بیاعتنا میگذشت.
دستانش را به هم فشرد. علائم دستی را مرور کرد، نه برای جوتسو، که برای آرامش؛ برای بازآفرینیِ خاطرهٔ روزی که این علامتها را رو به شیسویی میساخت و او با وقاری رقصگونه جا خالی میداد.
مار.
گوسفند.
میمون.
گراز.
اسب.
ببر.
علامتها را زیر لب زمزمه کرد، هرکدام مثل پتکی بر قلبش فرود میآمد. دهها بار، صدها بار، این علامتها را ساخته بود. اما هیچ جوتسویی نبود که بتواند آنچه را درونش فرو ریخته بود ترمیم کند. هیچ گوی آتشینی نبود که تاریکیِ مطلق این شب را بسوزاند.
نگاهش به ماه چرخید. ماه کامل بود. درست مثل آن شبی که شیسویی روی چمنها دراز کشیده بود و از خودش پرسیده بود آیا ایتاچی هم همان احساسی را دارد که در سینهٔ او میتپد؟ حالا ایتاچی میدانست که داشت. حالا دیگر خیلی دیر شده بود.
«متاسفم، شیسویی.»
کلمه مثل سنگ از لبش پرید و در تاریکی افتاد. باد آن را با خود برد، به پایین، به آبِ سیاهی که همهچیز را بلعیده بود.
---
سوسوی نور. نوری لرزان، مثل شمعی در انتهای تونلی بیانتها.
سردردی هولناک، انگار که کسی میخی گداخته را آرام در شقیقهام فرو میکرد. و صدا... صدای زنگ در گوشهایم. همان زنگِ ممتد و فلزیای که آخرین چیزی بود که از آن دنیا به خاطر داشتم، حالا هم اینجا بود، مثل زنجیری که مرا به زندگی پس از مرگ وصل کرده باشد. این... آیا این زندگی پس از مرگ است؟
«نه.»
صدا از کجا میآمد؟ از بالا؟ از درون جمجمهٔ خودم؟ نمیتوانستم تشخیص بدهم.
سوسویی از رنگ نارنجی. تکهای از تصویر مثل شیشهٔ شکستهای در ذهنم جا خورد: نیمرخ مردی که بالای سرم ایستاده بود، ماسکی نارنجی با طرحی مارپیچ که در نور چراغی کمجان برق میزد. سرنگی در دست داشت. محتویاتش بیرنگ بود و زیر نور مثل زهر میدرخشید. و بعد، صدا : «بیحرکت دراز بکش. غرق شدی، اما زندهای. من به موقع نجاتت دادم.حالا، استراحت کن.»
همه چیز دوباره در سیاهی فرو رفت. سیاهیای که نه رویا در آن بود، نه خاطره. فقط هیچ. بیهوشی روی بیهوشی، ندانستن روز و شب، تشخیص ندادن بیداری و خواب از هم. در آن تاریکیِ محض
«ایتاچی...» اسمش بیاجازه از گلویم بیرون خزید، نجوایی در تاریکیِ بیپایان.
همان صدا، این بار نزدیکتر، انگار که لبهایش کنار گوشم باشد: «همه چیز رو بهت میگم. حالا استراحت کن.»
---
صدای جیکجیک پرندگان. روشناییِ ملایمی که از شکاف دیوار سنگی به درون میتابید و ذرات غبار در آن میرقصیدند. دنیا، ذرهذره، داشت از دل مه بیرون میآمد و شکل میگرفت. دیوارهای سنگی نمکشیده مرا در آغوش گرفته بودند، خیس از رطوبتی که در سکوت غار مثل اشک میدرخشید. بوی نم و خزه و داروی تلخ، توی هوا گره خورده بود. همه چیز در اطرافم واضح و واضحتر میشد، انگار که سالها در مه زندگی کرده بودم و حالا مه داشت تکهتکه از برابر چشمانم کنار میرفت.
روی تشکی نرم دراز کشیده بودم. دستم را بالا آوردم، مقابل صورتم. انگشتانم میلرزیدند، ضعیف و ناتوان، اما مال خودم بودند. و بعد متوجه شدم: زنگ زدن گوشهایم قطع شده بود. سکوتی عمیق و وهمانگیز در سرم خیمه زده بود، مثل ته چاهی خشکشده.
مردی که ماسک نارنجی به صورت داشت، روبهرویم بود. روی سنگی نشسته بود، هنوز سرنگ را در دست داشت، یا شاید سرنگی دیگر. نمیدانستم. نورِ کمرمقِ غار روی ماسکش سایههای عجیبی میانداخت.
گفتم: «پادزهر...»
«بله.» مکثی کوتاه. «اما من هرگز از آن روی تو استفاده نکردم.»
- ۱۴۵
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط