{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صرفا جهت خنده

صرفا جهت خنده

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی میگذاشت و هرجا که می رفت با خود میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید و فرمود:آن زن کیست؟
گفت این زن مادرم است.او مرا بزرگ کرده است و به گردن من حق دارد و من تا آخر عمرش او را به دوشم میگیرم تا مهرش را پاسخ گفته باشم.
حضرت عیسی فرمود : او را شوهر بده و خود را رها کن.
شخص گفت : پیر و علیل است و قادر به حرکت نیست.
پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت:
اخه نکبت ! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا
دیدگاه ها (۲۱)

ما انسانهای عجیبی هستیموقتی به دستفروشی فقیری میرسیم که جنس ...

همیشه بودن و ماندن هم خوب نیستگاهی باید رفت...از جاییتا حس ش...

سهراب سپهری چقدر زیبا گفت: ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣ...

حلالم کن اگر فردا از اینجا بی خبر رفتمشبیه شاعری تنها به روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط