{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو به من خندیدی

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایهسیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دویدسیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاهسیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گامِ تو تکرار کنان،
می دهد آزارم

و من اندیشه کنان
غرق در این پندارم
که چرا،
- خانه‌ی کوچک ما
سیب نداشت.
دیدگاه ها (۱)

چند کتاب شعر بردار عطر همیشگی ات را بزن و به کافه ای برو من...

کمی جلوتر بیا می خواهم از سوراخ پیشانی ات تاریخ را تماشا کنم...

امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره میبارد در سکوت سپید ک...

اونــی کــه از من گــذشـــت واســه مـن درگذشـــت روحــش شـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط