بالاخره چپتر دوم حیف نمیشه برم رو wattpad و Quotev هم پس
بالاخره چپتر دوم، حیف نمیشه برم رو wattpad و Quotev هم پست کنم هعی
...
صدای خندهی بلندِ کوردلیا در فضای سنگین میدان پیچید، خندهای که همچون زنگی از تمسخر در گوش فرشتگان طنین انداخت.
او فریاد زد، بیپروا و مغرور: "بگید ببینم، این همون فرشتههای قدرتمند سامرلی بودن که انقدر ازشون حرف میزدید؟! زود باشید فرشتهی آخرتون رو هم بیارید تا شکستش بدم و این مسابقه تموم شه و من آرزومو بکنم!"
سکوتی سنگین و نفسگیر بر زمینِ مسابقه سایه افکند. چنین چیزی تاکنون رخ نداده بود؛ هیچ شیطانی در طول تاریخِ سامرلی به آخرین مرحله نرسیده بود. همیشه شکست در همان راندهای نخست رقم میخورد، اما حالا... کوردلیا در آستانهی شکستن این قاعدهی کهن بود. در چشمان تماشاگران فرشته، هم وحشت دیده میشد و هم انکار؛ چون اگر او پیروز میشد، استحقاق آرزویی را پیدا میکرد که لوسیان وایتمور، داور اعظم و رهبر سامرلی، قول تحققش را داده بود—آرزویی که تا امروز هرگز به هیچ شیطانی تعلق نگرفته بود. آیا اصلا این آرزویی که لوسیان قولش را داده بود وجود داشت؟
برای راند آخر، فرشتهای مذکر وارد زمین مسابقه شد، موهای سپید، چشمان سبز، و زخمی عمیق که از گونهی چپش تا نزدیکی لب امتداد داشت.
اما چیزی بیشتر از زخم نگاه را خیره میکرد—بال راستش بریده شده بود.
کوردلیا خندید، خندهای پر از زهر و تحقیر، و نگاهش را به لوسیان انداخت که بر بالاترین صندلی جای داشت: "لوسیان، شوخیت گرفته؟ برای آخرین راند، فرشتهای رو میفرستی که بال راستش به گ*ا رفته؟ این بدبخت بر خلاف فرشته های قبلی حتی نمیتونه پرواز کنه!»
اما نه لوسیان، نه آن فرشته هیچ پاسخی ندادند.
مردِ فرشته فقط نگاهی سرد انداخت و با لحنی خشک گفت: "اسمم جرالده. تو؟"
کوردلیا نیز بیاعتنا گفت: "کوردلیاس."
سر تکان دادند، و بیکلمهای دیگر—هر دو به عقب رفتند و در دو سوی میدان ایستادند.
به محض آغاز مسابقه، کوردلیا در هیجانی از نفرت و غرور بهمانند تندباد حرکت کرد؛ میغرید، میتاخت، و با نیزهی نقرهایاش قصد داشت گردن جرالد را از هم بدرد. اما او با حرکتی ساده و بیواهمه جاخالی داد—چنان روان و بیدردسر که گویی پیشتر آینده را دیده بود.
کوردلیا خواست دوباره حمله کند، اما پیش از آنکه حتی نیزه را بلند کند، خود را بر زمین دید—گرفتار در چنگال جرالد.
همهچیز فقط در چند نفس کوتاه رخ داده بود.
صدای فرمانِ وزیر لوسیان، آن فرشتهی مونث با موی طلایی و بالهای سفیدِ رگهدار از طلا، بلند شد: "برنده، جرالد."
کوردلیا فریاد زد، نفسنفسزنان، چشمانش از خشم لرزان: "وایسین! من... من حتی فرصت نکردم کاری کنم! یه بار دیگه بدین!"
وزیر فقط ابرو بالا انداخت، سپس به آرامی گفت: "نمیشه."
جرالد، بیهیچ غرور و نگاه تمسخرآمیزی، رو به وزیر کرد و گفت: "اشکالی نداره، اجازه بدین یک بار دیگه امتحان کنیم، خانم الیزابت."
فرشتهای که الیزابت خطاب شده بود با آهی از سر خستگی زمزمه کرد: "خیلی خب... یک بار دیگر."
کوردلیا برخاست، نفسش داغ، چشمانش سرخ از خشم و عزم. این بار همهی قدرتش را در ضربهی نخست جمع کرد، اما هنوز نیزه از زمین بلند نشده بود که باز او زمینگیر شده بود.
سکوتی از ناباوری بر میدان افتاد. حتی کوردلیا نمیتوانست درک کند که چگونه باخته است—به فرشتهای ناقص، زخمی، فرشتهای که بال ندارد.
اما باخته بود. تمام تلاشهای سالیانش، تمرینهای بیرحمانهاش، همگی با یک حرکت فرو پاشیده بودند.
الیزابت، اینبار بیدرنگ، نتیجه را اعلام کرد: "برندهی نهایی، فرشتهی سامرلی—جرالد."
لوسیان آرام از جای برخاست، بالهای عظیمش را گشود، و به سوی میدان بازآمد. لبخندی محو بر لب داشت، نه از سر تمسخر، بلکه از رضایتی مبهم. دستش را به سوی کوردلیا دراز کرد و گفت: "مسابقهی خوبی بود. تاحالا هیچ شیطانی به راند آخر نرسیده بود."
سپس نگاهش را به آگوستوس بلکهورن، رهبر بلایتفورد، دوخت و با لحنی دوپهلو گفت: "خب آگوستوس، بهنظر وقتشه تمام ارواح گناهکارت رو برداری و به بلایتفورد برگردی. نمایش تموم شد."
کلماتش هرچند مودبانه ادا شد، زهرِ آرامی در خود داشت—زهرِ برتریِ همیشهگیِ نور بر تاریکی.
در آن لحظه، کوردلیا فقط ایستاد، چشمانش خیره بر جرالد، و سکوت کرد. شاید برای نخستین بار در عمرش، نمیدانست چه باید بگوید.
...
عه جا شددد
خداروشکر نیازی به اسکرین نیستتت
میگم بچه های خوب، سعی کنید بیشتر درباره ی خود داستان نظر بدیددد چون من ممکنه بخوام اصلاح کنم یا از نظراتتون برای چپترای آینده استفاده کنم😭😭
حتما اد استوری کنیددد🦦
https://wisgoon.com/c/2281056/
...
صدای خندهی بلندِ کوردلیا در فضای سنگین میدان پیچید، خندهای که همچون زنگی از تمسخر در گوش فرشتگان طنین انداخت.
او فریاد زد، بیپروا و مغرور: "بگید ببینم، این همون فرشتههای قدرتمند سامرلی بودن که انقدر ازشون حرف میزدید؟! زود باشید فرشتهی آخرتون رو هم بیارید تا شکستش بدم و این مسابقه تموم شه و من آرزومو بکنم!"
سکوتی سنگین و نفسگیر بر زمینِ مسابقه سایه افکند. چنین چیزی تاکنون رخ نداده بود؛ هیچ شیطانی در طول تاریخِ سامرلی به آخرین مرحله نرسیده بود. همیشه شکست در همان راندهای نخست رقم میخورد، اما حالا... کوردلیا در آستانهی شکستن این قاعدهی کهن بود. در چشمان تماشاگران فرشته، هم وحشت دیده میشد و هم انکار؛ چون اگر او پیروز میشد، استحقاق آرزویی را پیدا میکرد که لوسیان وایتمور، داور اعظم و رهبر سامرلی، قول تحققش را داده بود—آرزویی که تا امروز هرگز به هیچ شیطانی تعلق نگرفته بود. آیا اصلا این آرزویی که لوسیان قولش را داده بود وجود داشت؟
برای راند آخر، فرشتهای مذکر وارد زمین مسابقه شد، موهای سپید، چشمان سبز، و زخمی عمیق که از گونهی چپش تا نزدیکی لب امتداد داشت.
اما چیزی بیشتر از زخم نگاه را خیره میکرد—بال راستش بریده شده بود.
کوردلیا خندید، خندهای پر از زهر و تحقیر، و نگاهش را به لوسیان انداخت که بر بالاترین صندلی جای داشت: "لوسیان، شوخیت گرفته؟ برای آخرین راند، فرشتهای رو میفرستی که بال راستش به گ*ا رفته؟ این بدبخت بر خلاف فرشته های قبلی حتی نمیتونه پرواز کنه!»
اما نه لوسیان، نه آن فرشته هیچ پاسخی ندادند.
مردِ فرشته فقط نگاهی سرد انداخت و با لحنی خشک گفت: "اسمم جرالده. تو؟"
کوردلیا نیز بیاعتنا گفت: "کوردلیاس."
سر تکان دادند، و بیکلمهای دیگر—هر دو به عقب رفتند و در دو سوی میدان ایستادند.
به محض آغاز مسابقه، کوردلیا در هیجانی از نفرت و غرور بهمانند تندباد حرکت کرد؛ میغرید، میتاخت، و با نیزهی نقرهایاش قصد داشت گردن جرالد را از هم بدرد. اما او با حرکتی ساده و بیواهمه جاخالی داد—چنان روان و بیدردسر که گویی پیشتر آینده را دیده بود.
کوردلیا خواست دوباره حمله کند، اما پیش از آنکه حتی نیزه را بلند کند، خود را بر زمین دید—گرفتار در چنگال جرالد.
همهچیز فقط در چند نفس کوتاه رخ داده بود.
صدای فرمانِ وزیر لوسیان، آن فرشتهی مونث با موی طلایی و بالهای سفیدِ رگهدار از طلا، بلند شد: "برنده، جرالد."
کوردلیا فریاد زد، نفسنفسزنان، چشمانش از خشم لرزان: "وایسین! من... من حتی فرصت نکردم کاری کنم! یه بار دیگه بدین!"
وزیر فقط ابرو بالا انداخت، سپس به آرامی گفت: "نمیشه."
جرالد، بیهیچ غرور و نگاه تمسخرآمیزی، رو به وزیر کرد و گفت: "اشکالی نداره، اجازه بدین یک بار دیگه امتحان کنیم، خانم الیزابت."
فرشتهای که الیزابت خطاب شده بود با آهی از سر خستگی زمزمه کرد: "خیلی خب... یک بار دیگر."
کوردلیا برخاست، نفسش داغ، چشمانش سرخ از خشم و عزم. این بار همهی قدرتش را در ضربهی نخست جمع کرد، اما هنوز نیزه از زمین بلند نشده بود که باز او زمینگیر شده بود.
سکوتی از ناباوری بر میدان افتاد. حتی کوردلیا نمیتوانست درک کند که چگونه باخته است—به فرشتهای ناقص، زخمی، فرشتهای که بال ندارد.
اما باخته بود. تمام تلاشهای سالیانش، تمرینهای بیرحمانهاش، همگی با یک حرکت فرو پاشیده بودند.
الیزابت، اینبار بیدرنگ، نتیجه را اعلام کرد: "برندهی نهایی، فرشتهی سامرلی—جرالد."
لوسیان آرام از جای برخاست، بالهای عظیمش را گشود، و به سوی میدان بازآمد. لبخندی محو بر لب داشت، نه از سر تمسخر، بلکه از رضایتی مبهم. دستش را به سوی کوردلیا دراز کرد و گفت: "مسابقهی خوبی بود. تاحالا هیچ شیطانی به راند آخر نرسیده بود."
سپس نگاهش را به آگوستوس بلکهورن، رهبر بلایتفورد، دوخت و با لحنی دوپهلو گفت: "خب آگوستوس، بهنظر وقتشه تمام ارواح گناهکارت رو برداری و به بلایتفورد برگردی. نمایش تموم شد."
کلماتش هرچند مودبانه ادا شد، زهرِ آرامی در خود داشت—زهرِ برتریِ همیشهگیِ نور بر تاریکی.
در آن لحظه، کوردلیا فقط ایستاد، چشمانش خیره بر جرالد، و سکوت کرد. شاید برای نخستین بار در عمرش، نمیدانست چه باید بگوید.
...
عه جا شددد
خداروشکر نیازی به اسکرین نیستتت
میگم بچه های خوب، سعی کنید بیشتر درباره ی خود داستان نظر بدیددد چون من ممکنه بخوام اصلاح کنم یا از نظراتتون برای چپترای آینده استفاده کنم😭😭
حتما اد استوری کنیددد🦦
https://wisgoon.com/c/2281056/
- ۱۳.۷k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط