قبلش نگاهی بهش انداختم که دیدم به سقف اتاق زل زده و اشک ت
قبلش نگاهی بهش انداختم که دیدم به سقف اتاق زل زده و اشک تند تند از کنار چشماش پایین میاد. به سمتش قدم برداشتم و کنار تختش وایسادم، گ فتم:
-چته؟ چرا گریه میکنی؟؟
کمی سرشو به طرفم چرخوند و نگام کرد. چشمهاش کاسه خون بود، یخورده دلم واسش سوخت و کنارش رو تخت نشستم. با خودم زمزمه کردم:
– با کسی که بهش علاقه دارم داشته ، چیشد که اینجوری شد؟؟ چیشد که الان من به جای اینکه یه زندگی عاشقانه رو ! اینجا کنار این مرد نشستم و به عنوان زنش دارم تو بدترین حالت ممکن ازش پرستاری میکنم؟ ، باشم ، هی کشیدم و به اشکای ی که پشت سرهم از چشماش میریخت زل زدم. همونجور که دستمو جلو میبردم تا پاکشون کنم ا لب زدم:
-اشتباهم کجا بود؟؟ مقصر کیه؟ تو؟ من؟ برادرت؟ پدرم؟ اون؟؟ نمیدونم، نمیدونم،فقط میدونم هر کسی بود، !! شایدم مسیر زندگی تو ، بدجور مسیر زندگیمو عوض کرد
. بی صدا اشک ریختن ، کم کم بغضم شکست و با اون شروع کردم
******************************************************************************************
“پلی بک به گذشته”
سرمو بالا گرفتم و با غرور از پله ها پایین اومدم. بی توجه به اون همه نگاهی که منو زیر نظر گرفته بود، به سمت پدرم سکوت مطلقی فضا رو پر کرده بود که ، بهم خیره شده بود. بین پدر و مادرم ایستادم ، رفتم. او هم با لبخندی معنی دار پدرم با صدای بلند و پر از افتخار گ فت:
-پدر : حضور و مد میگم و از اینکه دع
همه ی شما مهمانان گرامی رو خوش ا بسیار ، وردین ت منو پذیرفتین و تشریف ا متشکرم
مک ثی کرد و ادامه داد:
در بهترین دانشگاه اسپانیا و گرفتن بورسیه تحصیلی ، دلیل این مهمونی قبول شدن دخترم ، پدر:همونطور که میدونید اونجاست!
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%85%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
-چته؟ چرا گریه میکنی؟؟
کمی سرشو به طرفم چرخوند و نگام کرد. چشمهاش کاسه خون بود، یخورده دلم واسش سوخت و کنارش رو تخت نشستم. با خودم زمزمه کردم:
– با کسی که بهش علاقه دارم داشته ، چیشد که اینجوری شد؟؟ چیشد که الان من به جای اینکه یه زندگی عاشقانه رو ! اینجا کنار این مرد نشستم و به عنوان زنش دارم تو بدترین حالت ممکن ازش پرستاری میکنم؟ ، باشم ، هی کشیدم و به اشکای ی که پشت سرهم از چشماش میریخت زل زدم. همونجور که دستمو جلو میبردم تا پاکشون کنم ا لب زدم:
-اشتباهم کجا بود؟؟ مقصر کیه؟ تو؟ من؟ برادرت؟ پدرم؟ اون؟؟ نمیدونم، نمیدونم،فقط میدونم هر کسی بود، !! شایدم مسیر زندگی تو ، بدجور مسیر زندگیمو عوض کرد
. بی صدا اشک ریختن ، کم کم بغضم شکست و با اون شروع کردم
******************************************************************************************
“پلی بک به گذشته”
سرمو بالا گرفتم و با غرور از پله ها پایین اومدم. بی توجه به اون همه نگاهی که منو زیر نظر گرفته بود، به سمت پدرم سکوت مطلقی فضا رو پر کرده بود که ، بهم خیره شده بود. بین پدر و مادرم ایستادم ، رفتم. او هم با لبخندی معنی دار پدرم با صدای بلند و پر از افتخار گ فت:
-پدر : حضور و مد میگم و از اینکه دع
همه ی شما مهمانان گرامی رو خوش ا بسیار ، وردین ت منو پذیرفتین و تشریف ا متشکرم
مک ثی کرد و ادامه داد:
در بهترین دانشگاه اسپانیا و گرفتن بورسیه تحصیلی ، دلیل این مهمونی قبول شدن دخترم ، پدر:همونطور که میدونید اونجاست!
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%85%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۳.۰k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط