{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت ميخشو بكوب سر زبون من

#حکایت ميخشو بكوب سر زبون من
يه روزي يكي پياده از شهر به ده مي رفت
ظهر شدو گرسنه شد و زير درختي نشست و لقمه اي رو كه زنش براي تو راهي براش گزاشته بود رو بيرون اورد تا بخوره
هنوز لقمه اولو دهنش نگزاشته بود كه سواري از دور پيدا شد
مرد طبق عادت همه مردم بفرمايي زد و از قضا سوار ايستاد و گفت:رد احسان گناهه
از اسب پياده شد و به اين طرف و اون طرف نگاه كرد و چون جايي رو براي بستن اسبش پيدا نكرد پرسيد
افسار اسبم رو كجا بكوبم
طرفم كه از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت :ميخشو بكوب سر زبون من
دیدگاه ها (۶)

برده عمارت جئون

#pain#P¹¹¹#Season²_ کجا داری میری، برسونمت. + جایی نمیرم اگر...

Enemys Embrsce [ part ۲۹ ]

. گشت سرش وایساد و وقتی مطمئن شد حواس کسی بهشون نیست گفت : ر...

میخشو بکوب سر زبون من یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رفت ...

میخشو بکوب سر زبون من :یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط