{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت ميخشو بكوب سر زبون من

#حکایت ميخشو بكوب سر زبون من
يه روزي يكي پياده از شهر به ده مي رفت
ظهر شدو گرسنه شد و زير درختي نشست و لقمه اي رو كه زنش براي تو راهي براش گزاشته بود رو بيرون اورد تا بخوره
هنوز لقمه اولو دهنش نگزاشته بود كه سواري از دور پيدا شد
مرد طبق عادت همه مردم بفرمايي زد و از قضا سوار ايستاد و گفت:رد احسان گناهه
از اسب پياده شد و به اين طرف و اون طرف نگاه كرد و چون جايي رو براي بستن اسبش پيدا نكرد پرسيد
افسار اسبم رو كجا بكوبم
طرفم كه از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت :ميخشو بكوب سر زبون من
دیدگاه ها (۶)

قند رو انداختم هوا سریع با دهن گرفتمش میگم مامان حال کردی حر...

جففففر میره پیش حاجی و به حاج آقا میگه ...حاجی من مرتکب گناه...

یه #ضرب_المثل ایرانی:کَس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت منو حال...

با خانومم دعوام شد در حد جنگ ستارگانیه چنگ انداختم تو صورتش ...

« 𝓶𝓪𝓯𝓲𝔂𝓪𝔂𝓮 𝓪𝓼𝓱𝓰𝓱 »« پارت هفدهم » در همین حین هوسوک به تهیونگ...

عشق پنهانی

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ⁸²..توی راه اصلا با هم حرف نزدیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط