{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

گاهی از نتوانستن در رساندن منظورم میترسم از اینکه دیگر ن

گاهی از نتوانستن در رساندن منظورم میترسم. از اینکه دیگر نتوانم او را توصیف کنم، از اینکه نتوانم حسم را ابراز کنم. فکر میکنم کلمات سطحی هستند، من عمق هر چیز را میخواهم. عمق احساسات، عمق منظور، عمق طبیعت، عمق قلبت... او محشور شده با اکلیل است. قلبش مثل کهکشان پاک و زیباس و چشمانش همانند دایره های ریز و تار دیده شده در شب درخشان. لبخندش مانند نوزاد معصوم و دستانش همانند وزش باد در میان علف ها لطیف است. من او را همه جا میبینم. من او را در عمق زیبایی هر چیزی میبینم. او بویی ندارد اما من انواع بو ها را در او حس میکنم. بوی چوب و آتش، بوی نسیم تابستانی، بوی پارچه ی نو، بوی شب های رمانتیک، بوی شامپاین تازه، بوی امید، بوی زندگی... همه به دنبال آغوشی گرم در زمستان هستم ولی من آغوش خنک او را در گرمای تابستان میخواهم. میخواهم حس کنم که در استخری در وسط باغی دوستانه در تابستان پرت شده ام. وقتی به او نگاه میکنم انگار که صحنه های سریالی خاطره انگیز و محبوب دور تا دور من میچرخد و پخش میشود و من با لبخندی بزرگ و چشمانی خندان به هر یک از آنها نگاه میکنم. وقتی بهش فکر میکنم گوشه های لبانم خم میشوند و خوشحالی ام به چشمانم میرسند. وقتی با او هستم انگار در وسط جنگلی نورانی که خورشید از میان شاخه و برگ ها ما را تماشا میکند ایستاده ایم، رو در رو و صورت مستانه در لبخندش به من نگاه میکند و این من هستم که روحم قدم زنان از بدنم جدا میشود و با روح او یکی میشود. و من اینجام و در سکوت طبیعی شب سر به دیوار تکیه داده ام و انگشتانم در بین نور ملایم صفحه تایپ میکنند :)
دیدگاه ها (۲)

به آنانی که جز لب و فک و دهان چیزی بیشتر نیستند و مغزشان بی ...

اگر بهتر از او بودن، اگر این را دوست داشتن، اگر آن را برگزید...

گاهی سپردن چشمانم به چهره ات و لبخند زنان تماشا کردنت تنها چ...

تو دابسمش لهجه ی غلیظ British بعد تو واقعیت قورت دادن یه انس...

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

صحنه; پارت پانزدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط