✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۲
لیا تمام بعدازظهر رو با گوشی توی دستش گذروند.
چند بار صفحهی چت نامجون رو باز کرد.
چند بار نوشت:
«باید یه چیزی بهت بگم.»
و هر بار پاکش کرد.
بالاخره شب، نتونست بیشتر از این صبر کنه.
تماس گرفت.
صدای نامجون بعد از چند بوق اومد:
ـ سلام.
همین یک کلمه کافی بود تا بغض لیا برگرده.
ـ نامجون...
لحنش فوراً عوض شد.
ـ چی شده؟
ـ میتونی بیای ببینمت؟
ـ الان؟
ـ آره.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد نامجون گفت:
ـ حتماً.
حتی نپرسید چرا.
چون از صدای لیا فهمیده بود که حالش خوب نیست.
---
کمتر از یک ساعت بعد، توی همون کافهی کوچیکی نشسته بودن که خیلی از قرارهاشون اونجا گذشته بود.
نامجون روبهروی لیا نشست.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسه، دستش رو روی دست لیا گذاشت.
ـ اول بهم نگاه کن.
لیا سرش رو بالا آورد.
نامجون چند ثانیه به چشمهاش نگاه کرد.
ـ گریه کردی؟
لیا سرش رو تکون داد.
ـ نه.
نامجون لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ هنوزم وقتی ناراحتی دروغ میگی.
همین جمله باعث شد اشک لیا پایین بیاد.
نامجون سریع دستمالی برداشت و بهش داد.
ـ حالا بگو چی شده.
لیا با صدای لرزون گفت:
ـ من هفتهی دیگه میرم.
نامجون خشک شد.
ـ کجا؟
ـ خارج از کشور.
ـ برای دانشگاه؟
لیا سرش رو تکون داد.
ـ آره.
نامجون چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم پرسید:
ـ خودت میخوای؟
لیا فوراً گفت:
ـ نه.
نامجون نفسش رو آهسته بیرون داد.
بعد دست لیا رو گرفت.
ـ چند روز؟
ـ پنج روز.
چشمهای نامجون برای لحظهای پایین افتاد.
پنج روز.
فقط پنج روز برای تمام چیزی که ساخته بودن.
پارت ۲
لیا تمام بعدازظهر رو با گوشی توی دستش گذروند.
چند بار صفحهی چت نامجون رو باز کرد.
چند بار نوشت:
«باید یه چیزی بهت بگم.»
و هر بار پاکش کرد.
بالاخره شب، نتونست بیشتر از این صبر کنه.
تماس گرفت.
صدای نامجون بعد از چند بوق اومد:
ـ سلام.
همین یک کلمه کافی بود تا بغض لیا برگرده.
ـ نامجون...
لحنش فوراً عوض شد.
ـ چی شده؟
ـ میتونی بیای ببینمت؟
ـ الان؟
ـ آره.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد نامجون گفت:
ـ حتماً.
حتی نپرسید چرا.
چون از صدای لیا فهمیده بود که حالش خوب نیست.
---
کمتر از یک ساعت بعد، توی همون کافهی کوچیکی نشسته بودن که خیلی از قرارهاشون اونجا گذشته بود.
نامجون روبهروی لیا نشست.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسه، دستش رو روی دست لیا گذاشت.
ـ اول بهم نگاه کن.
لیا سرش رو بالا آورد.
نامجون چند ثانیه به چشمهاش نگاه کرد.
ـ گریه کردی؟
لیا سرش رو تکون داد.
ـ نه.
نامجون لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ هنوزم وقتی ناراحتی دروغ میگی.
همین جمله باعث شد اشک لیا پایین بیاد.
نامجون سریع دستمالی برداشت و بهش داد.
ـ حالا بگو چی شده.
لیا با صدای لرزون گفت:
ـ من هفتهی دیگه میرم.
نامجون خشک شد.
ـ کجا؟
ـ خارج از کشور.
ـ برای دانشگاه؟
لیا سرش رو تکون داد.
ـ آره.
نامجون چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم پرسید:
ـ خودت میخوای؟
لیا فوراً گفت:
ـ نه.
نامجون نفسش رو آهسته بیرون داد.
بعد دست لیا رو گرفت.
ـ چند روز؟
ـ پنج روز.
چشمهای نامجون برای لحظهای پایین افتاد.
پنج روز.
فقط پنج روز برای تمام چیزی که ساخته بودن.
- ۹۳
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط