{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سـلام.

سـلام.
مـن آرمیتا هستم ۱۵ ساله از تهران.
مـن تو خانواده ثروتمندی بزرگ شدم و مـن و پدرم و مادرم و برادر بزرگ تر از خودم باهم زندگی میکنیم.
مـن تو زندگیم تا حالا عاشق نشده بودم. معنی عشق رو نمیدونستم تا اینکه یک روز مامانم اومد تو اتاقم و بهم گفت عشق یعنی به یه نفر احساس خاص داشته داشتـه باشی و بودنش بهت ارامش بده و وقتی نگاش میکنی ته دلت خالی بشه وقتی ببینیش دست و پا تو گم کنی. خلاصه از یکی به شدت خوشت بیاد و دوستش داشته باشــے. گفتم چه قدر حس قشنگی. گفت تا حالا عاشق شدی گفتم نـه گفت تا حالا این حس ها بهت دست داده. بازم گفتم نــه. گفت وقتی این حس ها بهت دست داد دیگه تو عاشق شــدی.منم بهش لبخند زدم و بعد از اتاقم خارج شد مـن بعد از چند بار فکر کردم با خودم گفتم منم دوست دارم عاشق بشم و ...
دو ماه بعد گذشت: مـن با یکی از صمیمی ترین دوستام رفتم خرید و با دوستم کلی خرید کردیم. وقتی داشتم برمیگشتم خونه یهو پسر همسایمون اومد پیشم و گفت سلام منم گفتم سلام گفت خوبی گفتم آره گفت میخوای کمکت بدم وسایلت هاتو ببری خونه گفتم نـه مرسی گفت خواهش میکنم. وقتی داشتم میرفتم با خودم گفتم چه پسر مهربونی. یک ماه گذشت هرروز که میگذشت پسره همسایمون با مـن مهربون تر میشد منم خیلی حس خوبی داشتم. بعد از چند از کلاس شنا میومدم که دیدم پسره اومد گفت میشه باهم صحبت کنیم گفتم آره بعدش رفتیم تو یه پارک و نشستیم داشتیم بستنی میخوردیم که پسره بهم گفت دوستت دارم منم تعحب کردم و گیچ شده بودم گذاشتم و رفتم هرروز میمومد بهم میگفت ناراحت شدی ولی مـن کاریش نداشتم یه روز بهم گفت تو هم دوستم داری گفتم مـن نمیتونم در این باره صحبت کنم. گفت بهت التماس میکنم دو روز دیگه جوابمو بده. منم بهش تو این دوروز با خودم فکر کردم و گفتم من دوستش دارم دقیقا همون حس های عاشقی و با خودم گفتم باید اروم باشم. بعد بهش گفتم منم دوستت دارم اون خیلی خوشحال شد و پرید تو هوا و جیغ و هورا ما با هم دوست شدیم و عاشق هم شـدیم مـن به دوستم اناهیتا گفتم که ما همدیگه رو دوست داریم. اونم بهم میگفت خیلی خوبه بعدش مـن تلفنی هر جمعه ها باهاش صحبت میکردم و حالش رو میپرسیدم ما خیلی همدیگه رو دوست داشتیم که یه روز به عشقم زنگ زدم اما گوشی برنداشت. ۱ ساعت بعد زنگ زدم گوشی برنداشت. فرداش پیام دادم گفتم سلام خوبی؟ بازم جواب نداد نگرانش شدم هرچی بهش زنگ میزدم گوشی برنمیداشت خیلی ترسیده بودم و همش با خودم میگفتم شاید فراموشم کرده اما ازش بعید بود. دروز به خاطرش گریه کردم و غذا نمیخوردم و تو اتافم بودم و فقط گریه و اهنگ. یهو داداشم اومد بهم گفت خوبی؟ گفتم نـه گفت چرا هیچی نگفتم چون داداشم تازه ۱۹ سالش بود و دیروزش از دبی اومده بود رفته بود گردش.
گفت خب چیشده بهم بگو. طاقت نیاوردم میدونستم که دعوام میکنه ولی بهش داستانو گفتم. گفت از تو توقع نداشتم خیلی کارت بد بوده تو چرا این کارو کردی حالا پسره کی بود چرا جواب تماست رو نمیده گفتم پسر همسایمون گفت لعنتی تو یه پرنسسی چرا با اون دوست شدم گفتم خیلی پسر خوبیه گفتم میدونم ولی کارت بد بوده خیلی بد چرا این کارو کردی دختره بد. گفتم ساکت شو اونم باهام قهر کرد و رفت. بهش گفتم داداش خوبم آروین جونم داداش اروین نرو تنهام نزار. بعدش اومد و تو بغلش گریه کردم. خلاصه سه ماه بعدش حالم خوب شده بود که یهو مامانم گفت عروسی دعوتیم بریم اماده بشیم بعدش بریم عروووسی گفتم باشه. وقتی رفتم تو عروسی دیدم عشقم همه کسم با بهترین دوستم شدن گل مجلس و یکیشون ت لباس دومادی و یکیشون تو لباس عروسی همه دست میزدن و شادی میکردن و.... مـن وقتی دیدم تو تابلو بزرگ نوشته احمد و آناهیتا تعجب کردم و فهمیدم عشقم احمد با دوستم آناهیتا باهم ازدواج کردن. خیلی گریه کردم تازه از عروسی برگشتم. همــین امشب این اتفاق افتاد و این داستان مطعلق به خودم بود و اینقدر دلم پر بود نتونستم جلوی خودم بگیرم. دوست بهم گفت بیا باهم برقصیم شاید باورتون نشه اما رفتم و برای دوست و عشقم رقصیدم.
دیدگاه ها (۲۱)

♪Armita♪mousavi

♪Armita♪mousavi

ی سناریو بودباته بهم میگفت هرکس که دوستش داری رو میکشممنم گف...

بفرماید با اجبار گذاشتم واقعا خیلی حرف زشت زدیم بهم واقعا خج...

باورتون میشه چند شب پیش خواب دیدم کنار یه پسر جذاب رو پشت بو...

سلامممخببببتو ویس یک هیتر پیدا کردم🤣وای عالی خودم ریدم بهش گ...

‌ ‌ ‌ ‌ᅠ‌ ‌ ‌ ︵֪⏜֪࣪︵⏜࣪ ꒰‌  ࣭🧋  ‌꒱ ࣪⏜֪࣪︵֪⏜֪࣪︵< نامᰰه ا᷎ی ᷉از ...

بچها من اینجوری با نیما آشنا شدم تو شاد ویدیو هاشو می‌دیدم ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط