{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p37
نینا قدمی به عقب برداشت.
«ترجیح می‌دم همین‌جا بمیرم تا دوباره پامو توی اون قلعه بذارم.»
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
جیمین آروم سرش رو کمی کج کرد.
«حرفت تموم شد؟»
با ناباوری نگاهش کرد.
«اصلاً حرفام برات مهم نیست؟»
«الان نه.»
همین جواب کوتاه، بیشتر از هر فریادی حرص نینا رو درآورد.
«تو منو از زندگیم جدا کردی! از مادرم... از همه‌چی! بعد میگی الان نه؟!»
صدای نینا بین درخت‌ها پیچید.
اما جیمین هنوز همون‌قدر آروم بود.
«وقتی زنده موندی، می‌تونی هرچقدر خواستی ازم متنفر باشی.»
نینا با عصبانیت جیمین رو هول داد.
البته... انگار به دیوار سنگی ضربه زده باشه.
جیمین حتی یک قدم هم عقب نرفت.
نینا از درد، دستش رو گرفت.
«لعنتی...»
نگاهش به دست زخمی نینا افتاد.

نگاهش رو از دستش گرفت و به تاریکی جنگل دوخت.
همون لحظه، صدای زوزه‌ی دوری از عمق جنگل بلند شد.
نینا ناخودآگاه برگشت.
«این... صدای چی بود؟»

بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
«همون دلیلی که نباید از قلعه خارج می‌شدی.»
صدای خش‌خش برگ‌ها دوباره نزدیک‌تر شد.
نه از یک طرف...
از چند طرف.
نینا با ترس دور خودش چرخید.
«اینجا... یکی هست؟»
جیمین خیلی آروم جلو اومد و لحنش جدی‌تر شد.
«پشت سرم وایسا»
نینا با اخم گفت:
«دستور نده!»
جیمین نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«پس همون‌جا بمون.»
در همون لحظه...
دو جفت چشم سرخ، از بین درخت‌ها ظاهر شد...
و بعد...
دو جفت دیگه

بچها خداییش دیگه این شرط اسونه برسونینش عشق های من✨️❤️
کامنت۲
لایک۵
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p36همین که خواست از روی یه ریشه‌ی بزرگ رد...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط