{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از داستان "ما از سونیا می ترسیدیم"

از داستان "ما از سونیا می ترسیدیم"

بهزاد دو پایش را در یک کفش کرد و گفت: «می‌خواهم با او ازدواج کنم.» وقتی گفتیم سونیا اصلا وجود ندارد باور نکرد. با او جر و بحث نکردیم، گفتیم بالاخره متوجه می‌شود خودش را سر کار گذاشته است. اما کار بیخ پیدا کرد. یک روز بهزاد برای‌مان کارت عروسی فرستاد و ما دهان‌مان از تعجب باز ماند...

رسول یونان*
دیدگاه ها (۱)

فراموش کردن تو ,سرباز خسته ای است که خیال می کند چون جای زخم...

پل: پس تو قصد داری با خوزه ازدواج کنی؟هالی: اون خیلی ثروتمند...

یاد بعضی نفرات روشنم می دارد ...نیما یوشیج*

هر جای دنیایی دلم اونجاست ...@

#بوسه_مرگ "پارت ۴۹"از عمارت خارج شدیم.راننده درِ ماشین رو بر...

Hidden Melody in Midnight Seoulp.21(از زبون نویسنده: غم داره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط