ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭘﺎﺷﯿﺪﻥ ﺑﺬﺭ ﺑﻮﺩ، ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﯼ ﻣﻐﺮﻭﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺭﺳﯿﺪ
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭘﺎﺷﯿﺪﻥ ﺑﺬﺭ ﺑﻮﺩ، ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﯼ ﻣﻐﺮﻭﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺭﺳﯿﺪ ﻭﺑﺎ ﺗﮑﺒﺮ ﮔﻔﺖ:
.
.
.
ﺑﮑﺎﺭ ؛
.
.
.
ﺑﮑﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﻥ !
.
.
.
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ با صورت افتاب سوخته و چشمانی خسته ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺍﺭﻡ ﯾﻮﻧﺠﻪ ﻣﯿﮑﺎﺭﻡ خااااک تو سر تو و اون عینک دودیه زنونت. و صورت مرد ثروتمند بدفرم کش امد و راه خود را گرفت و رفت اندکی که دور شد کشاورز با حالت بی تفاوتی زیر لب گفت..
.
آشقاااااله اوضی ری د م تو هیکلت
مگه نههههههههه
خخ
.
.
.
ﺑﮑﺎﺭ ؛
.
.
.
ﺑﮑﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﻥ !
.
.
.
ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ با صورت افتاب سوخته و چشمانی خسته ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺍﺭﻡ ﯾﻮﻧﺠﻪ ﻣﯿﮑﺎﺭﻡ خااااک تو سر تو و اون عینک دودیه زنونت. و صورت مرد ثروتمند بدفرم کش امد و راه خود را گرفت و رفت اندکی که دور شد کشاورز با حالت بی تفاوتی زیر لب گفت..
.
آشقاااااله اوضی ری د م تو هیکلت
مگه نههههههههه
خخ
- ۳۲۰
- ۰۵ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط