باور کنید تا دیوانه شدنم چیز زیادی نمانده است ،

باور کنید تا دیوانه شدنم چیز زیادی نمانده است ،

از دستِ این سوالِ تکراری تان که:

چرا همیشه غم و ناامیدی ،

و سوزمایه در شعرهایتان است . . . .

و چرا از شمع و گل و پروانه نمی نویسید . . . . ؟

و جواب:

1. من در ایشان چندان غم و سوزمایه ای هم نمی بینم . . . . !

2. اگر هم باشد، کنکاش و چرا ندارد . . . . !

نمی شود که تهِ خودکار را بر لب گرفت و گفت:

خب به نام خدا . . . .

من می خواهم یک شعر امیدوارانه ،

و مثبت اندیش و گوگولی مگولی بگویم . . . . !

نخیر نمی شود جانان ام . . . . !

نمی شود . . . . !

همین است که هست . . . .

خودشان برای خودشان سرخود همین شکلی می شوند . . . . !
دیدگاه ها (۵)

این روزها حال عجیبی دارم؛ انگار میان یک پارادوکس گیر افتاده‌...

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارمیادگار از تو چه شبها، چه...

⭕️ اشکهای خفته⭕️قسمت نهمرخساره آهی بلند کشید و ساحل را در آغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط