(*_*)teodan and leyca(*_*)
(*_*)teodan and leyca(*_*)
*2*
شب خوابگاه دخترا
مسئول خوابگاه:بیا دنیز جون این اتاق تو هست
دنیز:ممنونم
توانا:سلام منم توانا هستم
لیلا:منم لیلا هستم
دنیز:خوشبختم منم دنیز هستم
توانا:میگم این اتاق نباید ۴رنفر باشیم اما ما ۳نفر هستیم
مسئول:بله اون مال یه دانش آموز که فردا میاد
توانا:آها ممنون شب بخیر
مسئول:شب شما هم بخیر
مسئول رفت
لیلا:یعنی کیه
دنیز :معلوم نیست
توانا:بخیال خیلی دیروقته بخوابیم
فردا
کلاس
معلم:بچه ها دانش آموز جدید داریم بیا تو دخترم
دختره آمد تو
دختر:سلام من لیا یلماز هستم از دیدن همتون خوشبختم امیدوارم روز های خوبی باهم داشته باشیم
معلم:ممنونم لیا جون بابت معرفی برو بشین اونجا پیش دنیز
لیا: چشم
دنیز:سلام من دنیز هستم
لیا:سلام منم لیا هستم خوشبختم
دنیز:منم
پایان کلاس
تئومان :بههه لیا کوچولو
لیا:صد دفعه گفتم به من نگو کوچولو
تئومان:ببخشید فقط نزن منو
لیا:باشه نمیزنم بریم کلی سوال دارم ازت
لیا تئومان رفتن
دنیز:لیا تئومان همو میشناسن
باریش:اره لیا یلماز تنها وارث تخت بزرگ یلمازه البته یه خواهر داره ساره اونم اینجاست اون دخترست تو کلاسمون
دنیز:چطور وارث شده مگه
باریش:پدر بزرگش اونو برای وارث انتخاب کرده برای همین نه دختر عمو هاش باهاش خوبن نه پسر عمو و عمه هاش
دنیز:اوو بعد این پسر رو از کجا میشناستش
باریش:وقتی بچه بود یه تصادف میشه لیا تو کما میره ساره رو نمیدونم از اون تصادف به بعد لیا با تئومان دوست شد پدر تئومان شریک پدر بزرگشه اینا هم دوست شدن خیلی صمیمی هستن مثل خواهر برادر
دنیز:چه صمیمی
لیا تئومان
لیا:خوب چه خبر چیا شد
تئومان :چی بشه هیچی
لیا:ببینم سیلا بلاخره ولت کرد خیلی بدم میاد
تئومان:چه کنم کنه هست
سیلا:سلاااام
لیا:خدایااا
سیلا:لیا جون
لیا:سلام سیلا جون
سیلا:فکر کردم دیگه برنمیگردی😒
لیا:چرا برنگردم من رفته بودم خارج چون کار داشتم
سیلا:فکر کردم بخاطر امید بر نمیگردی
لیا:امید چع ربطی داره من چون پدر بزرگ ازم خواست کار هاشو بکنم رفتم
پایان این پارت😎🖤
لایک و کامنت یادتون نره گلا ❤️💬
*2*
شب خوابگاه دخترا
مسئول خوابگاه:بیا دنیز جون این اتاق تو هست
دنیز:ممنونم
توانا:سلام منم توانا هستم
لیلا:منم لیلا هستم
دنیز:خوشبختم منم دنیز هستم
توانا:میگم این اتاق نباید ۴رنفر باشیم اما ما ۳نفر هستیم
مسئول:بله اون مال یه دانش آموز که فردا میاد
توانا:آها ممنون شب بخیر
مسئول:شب شما هم بخیر
مسئول رفت
لیلا:یعنی کیه
دنیز :معلوم نیست
توانا:بخیال خیلی دیروقته بخوابیم
فردا
کلاس
معلم:بچه ها دانش آموز جدید داریم بیا تو دخترم
دختره آمد تو
دختر:سلام من لیا یلماز هستم از دیدن همتون خوشبختم امیدوارم روز های خوبی باهم داشته باشیم
معلم:ممنونم لیا جون بابت معرفی برو بشین اونجا پیش دنیز
لیا: چشم
دنیز:سلام من دنیز هستم
لیا:سلام منم لیا هستم خوشبختم
دنیز:منم
پایان کلاس
تئومان :بههه لیا کوچولو
لیا:صد دفعه گفتم به من نگو کوچولو
تئومان:ببخشید فقط نزن منو
لیا:باشه نمیزنم بریم کلی سوال دارم ازت
لیا تئومان رفتن
دنیز:لیا تئومان همو میشناسن
باریش:اره لیا یلماز تنها وارث تخت بزرگ یلمازه البته یه خواهر داره ساره اونم اینجاست اون دخترست تو کلاسمون
دنیز:چطور وارث شده مگه
باریش:پدر بزرگش اونو برای وارث انتخاب کرده برای همین نه دختر عمو هاش باهاش خوبن نه پسر عمو و عمه هاش
دنیز:اوو بعد این پسر رو از کجا میشناستش
باریش:وقتی بچه بود یه تصادف میشه لیا تو کما میره ساره رو نمیدونم از اون تصادف به بعد لیا با تئومان دوست شد پدر تئومان شریک پدر بزرگشه اینا هم دوست شدن خیلی صمیمی هستن مثل خواهر برادر
دنیز:چه صمیمی
لیا تئومان
لیا:خوب چه خبر چیا شد
تئومان :چی بشه هیچی
لیا:ببینم سیلا بلاخره ولت کرد خیلی بدم میاد
تئومان:چه کنم کنه هست
سیلا:سلاااام
لیا:خدایااا
سیلا:لیا جون
لیا:سلام سیلا جون
سیلا:فکر کردم دیگه برنمیگردی😒
لیا:چرا برنگردم من رفته بودم خارج چون کار داشتم
سیلا:فکر کردم بخاطر امید بر نمیگردی
لیا:امید چع ربطی داره من چون پدر بزرگ ازم خواست کار هاشو بکنم رفتم
پایان این پارت😎🖤
لایک و کامنت یادتون نره گلا ❤️💬
- ۵۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط