{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستانکوتاه

#داستان_کوتاه

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید :

ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت :
بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم .

دوستش دوباره پرسید :
خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد :
بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود .

به شیراز رفتم ، دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود .

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم .

دوستش کنجکاوانه پرسید :
دیگه چرا ؟

ملا گفت :
برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم .

«هیچ کس کامل نیست»
دیدگاه ها (۰)

📣 تاراج طبیعت و آسیب به لاله های واژگون در منطقه کمهر شهرستا...

در هوای بوسه ات ، تا آرزوها رفته ام تا گلِ آلاله ها ، پستویِ...

🔺باید حرف مردم را شنید🔹 فیلم کامل پاسخ رهبرانقلاب به یکی از ...

ببخشید یه روز دیر شدولی خواستم در جریان قرار بگیرید که گاومو...

«تک پارتی درخواستی»عشق اشتباه...∞در روزگار های قدیم دو پسر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط