𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁸
بورام با یه دست فرمون رو گرفته بود و با دست دیگه آهنگ رو عوض میکرد.
همین که آهنگ مورد علاقهمون پخش شد، هر دومون باهم جیغ کشیدیم.
بورام: ایییییییی اینو عاشقشمممم!
+ صداشو زیاد کننننن!
چند دقیقه بعد...
دوتامون وسط خیابون مثل آدمای روانی با آهنگ میخوندیم.
یه پیرمرد از کنارمون رد شد و با تعجب نگاهمون کرد.
آروم شیشه رو پایین کشیدم.
+ عمو شما هم بخون، حیفه!
بورام از خنده اشکش دراومده بود.
بورام: یه روز به خاطر همین زبونت کتک میخوریم.
+ ولی میارزه.
[چند ساعت بعد ]
بعد از یه دور خرید و خوردن سیبزمینی و بستنی، بالاخره از مرکز خرید بیرون اومدیم.
بورام با خنده گفت:
بورام: امروز نصف پولام خرج شکم تو شد.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و با قیافهای مظلوم گفتم:
+ این یه سرمایهگذاری بود.
بورام چشمهاش رو چرخوند.
بورام: آره... روی معدهت.
هر دومون زدیم زیر خنده.
سوار ماشین شدیم و اون منو تا جلوی عمارت رسوند.
همین که پیاده شدم، خم شدم و از پنجره بهش نگاه کردم.
+ مرسی که امروز بهم پیشنهاد دادی.
بورام لبخند زد.
بورام: هر وقت حوصلت سر رفت، زنگ بزن... البته به شرطی که دوباره کل پولمو خرج غذا نکنی.
با خنده گفتم:
+ قول نمیدم!
بورام با خنده سرش رو تکون داد و راه افتاد.
چند لحظه همونجا وایسادم و رفتنش رو نگاه کردم.
بعد برگشتم سمت عمارت...
اما همین که چشمم به حیاط افتاد، اخمام توی هم رفت.
چند تا ماشین مشکی جلوی عمارت پارک شده بودن.
+ مهمون داریم؟
آروم وارد خونه شدم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای بلند بابا از داخل سالن توجهم رو جلب کرد.
برای اولین بار...
بابا رو با اون لحن عصبانی میشنیدم.
کنجکاو شدم.
آروم خودم رو به سالن نزدیک کردم.
همون موقع صدای یه مرد دیگه هم به گوشم رسید...
یه صدای آشنا...
قلبم یه لحظه تندتر زد.
آروم از پشت دیوار سرک کشیدم.
همین که نگاهم به مرد افتاد...
چشمام گرد شد.
جونگکوک...
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁸
بورام با یه دست فرمون رو گرفته بود و با دست دیگه آهنگ رو عوض میکرد.
همین که آهنگ مورد علاقهمون پخش شد، هر دومون باهم جیغ کشیدیم.
بورام: ایییییییی اینو عاشقشمممم!
+ صداشو زیاد کننننن!
چند دقیقه بعد...
دوتامون وسط خیابون مثل آدمای روانی با آهنگ میخوندیم.
یه پیرمرد از کنارمون رد شد و با تعجب نگاهمون کرد.
آروم شیشه رو پایین کشیدم.
+ عمو شما هم بخون، حیفه!
بورام از خنده اشکش دراومده بود.
بورام: یه روز به خاطر همین زبونت کتک میخوریم.
+ ولی میارزه.
[چند ساعت بعد ]
بعد از یه دور خرید و خوردن سیبزمینی و بستنی، بالاخره از مرکز خرید بیرون اومدیم.
بورام با خنده گفت:
بورام: امروز نصف پولام خرج شکم تو شد.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و با قیافهای مظلوم گفتم:
+ این یه سرمایهگذاری بود.
بورام چشمهاش رو چرخوند.
بورام: آره... روی معدهت.
هر دومون زدیم زیر خنده.
سوار ماشین شدیم و اون منو تا جلوی عمارت رسوند.
همین که پیاده شدم، خم شدم و از پنجره بهش نگاه کردم.
+ مرسی که امروز بهم پیشنهاد دادی.
بورام لبخند زد.
بورام: هر وقت حوصلت سر رفت، زنگ بزن... البته به شرطی که دوباره کل پولمو خرج غذا نکنی.
با خنده گفتم:
+ قول نمیدم!
بورام با خنده سرش رو تکون داد و راه افتاد.
چند لحظه همونجا وایسادم و رفتنش رو نگاه کردم.
بعد برگشتم سمت عمارت...
اما همین که چشمم به حیاط افتاد، اخمام توی هم رفت.
چند تا ماشین مشکی جلوی عمارت پارک شده بودن.
+ مهمون داریم؟
آروم وارد خونه شدم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای بلند بابا از داخل سالن توجهم رو جلب کرد.
برای اولین بار...
بابا رو با اون لحن عصبانی میشنیدم.
کنجکاو شدم.
آروم خودم رو به سالن نزدیک کردم.
همون موقع صدای یه مرد دیگه هم به گوشم رسید...
یه صدای آشنا...
قلبم یه لحظه تندتر زد.
آروم از پشت دیوار سرک کشیدم.
همین که نگاهم به مرد افتاد...
چشمام گرد شد.
جونگکوک...
- ۸۴
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط