نامهای که هرگز نرسید»
نامهای که هرگز نرسید»
آرمین روی لبۀ دیوار نشسته. دفترچهاش رو باز میکنه و یه نامه ناتمام مینویسه:«به ارن… اگر رسیدی، این را بدان: هر وقت به دریا فکر میکنم، صدای خندهات با موجها قاطی میشود. اگر روزی رسید که من تنها کنار ساحل ایستادهام، بدان هنوز هم موجها را به جای تو میخوانم.»
باد ورق را میکِشد. آرمین خودش را جمع میکند، انگار میترسد آخرین کلمهاش هم برود با باد.
زیر لب: «دریا رو با هم دیدیم… ولی آزادی رو نتونستیم.»
( عرررررر😭😭😭😭😭)
#اتک_ان_تایتان_رمان
آرمین روی لبۀ دیوار نشسته. دفترچهاش رو باز میکنه و یه نامه ناتمام مینویسه:«به ارن… اگر رسیدی، این را بدان: هر وقت به دریا فکر میکنم، صدای خندهات با موجها قاطی میشود. اگر روزی رسید که من تنها کنار ساحل ایستادهام، بدان هنوز هم موجها را به جای تو میخوانم.»
باد ورق را میکِشد. آرمین خودش را جمع میکند، انگار میترسد آخرین کلمهاش هم برود با باد.
زیر لب: «دریا رو با هم دیدیم… ولی آزادی رو نتونستیم.»
( عرررررر😭😭😭😭😭)
#اتک_ان_تایتان_رمان
- ۱۰.۵k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط