x

من گاهی مادری میشوم که نقاشی خلق میکنم و بعد خدایی میشوم که به خلقم روح میدهم.!
در این حالت وجودم را به جسم بی جان میدهم!
حس خوبیست اما…
پاره شدن و خراب شدن نقاشی من را میشکند خورد میکند و گاهی له میکند،و عالم پوچی من را فرا میگیرد و حبس میکند داخل زندانی که کامل سیاهی است.!:))
هر بار که درد دارم وجودم روی دیوار اتاقم فرو میریزد و کنارم مینشیند.
:(وجودم که اکنون مثل گل رزی بین دفتر خاطراتم از او مانده خشک شده به من خیره میشود.و سوال ها دارد که چرا ،که بود،چه اتفاقی،چه حرفی ،چه خاطراتی مرا یا بخشی از تو را اینگونه کرد؟!:))))))
دیدگاه ها (۰)

نور سیاه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط