یک روز کاپیتانووو دست بچه ای را گرفت و به سلمانی برد
یک روز کاپیتانووو دست بچه ای را گرفت و به سلمانی برد.
به سلمانی فرمود
من همی عجله دارمی .اول سر مرا بتراش ، بعد هم موهای بچه را همی کوتاه بنماع
سلمانی سر او را بتراشید.
کاپیوو به سلمانی گفتا تا موهای بچه را اصلاح کنی من همی رفتمی و زودی برمی گردمی.
سلمانی سر بچه را هم اصلاح کرد
ولی خبری از آمدن کاپی نشد. 😯 😩
به بچه گفت: چرا پدرت نمی آید؟
بچه جواب داد: او پدرم نبود.
سلمانی گفت: پس کی بود؟
پسرک بگفتا :نمیدانم.در کوچه مرا دید
و به من گفت
بیا دونفری برویم مجانی اصلاح کنیم.😆
واویلاااع بر تو ای کاپی😅
به سلمانی فرمود
من همی عجله دارمی .اول سر مرا بتراش ، بعد هم موهای بچه را همی کوتاه بنماع
سلمانی سر او را بتراشید.
کاپیوو به سلمانی گفتا تا موهای بچه را اصلاح کنی من همی رفتمی و زودی برمی گردمی.
سلمانی سر بچه را هم اصلاح کرد
ولی خبری از آمدن کاپی نشد. 😯 😩
به بچه گفت: چرا پدرت نمی آید؟
بچه جواب داد: او پدرم نبود.
سلمانی گفت: پس کی بود؟
پسرک بگفتا :نمیدانم.در کوچه مرا دید
و به من گفت
بیا دونفری برویم مجانی اصلاح کنیم.😆
واویلاااع بر تو ای کاپی😅
- ۸۵۰
- ۲۷ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط