✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۸
روز دوم با بارون شروع شد.
لیا وقتی پرده رو کنار زد، خیابون خیس و خاکستری بود. قطرههای بارون روی شیشه میخوردن و صدای آرومی توی اتاق پخش میکردن.
گوشیش رو برداشت.
پیام نامجون بود:
«امروز رو کامل برای خودت کنار گذاشتم.»
لیا لبخند زد.
«یعنی امروز قراره کجا بریم؟»
چند ثانیه بعد جواب اومد:
«فعلاً نمیگم.»
لیا سریع نوشت:
«باز شروع کردی؟ 😂»
«باید یه کم صبر کنی.»
لیا گوشی رو کنار گذاشت و زیر لب گفت:
ـ این آدم چرا هیچوقت یه جواب درست نمیده؟
اما لبخندش هنوز روی صورتش بود.
---
حدود یک ساعت بعد، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.
وقتی لیا از خونه بیرون اومد، نامجون چتر رو بالای سرش گرفت.
ـ سلام.
ـ سلام.
نامجون چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
ـ امروز بهتر به نظر میای.
لیا لبخند زد.
ـ چون میدونستم امروز میبینمت.
نامجون برای لحظهای ساکت شد.
بعد لبخندش عمیقتر شد.
ـ پس باید بیشتر بیام ببینمت.
لیا خندید.
ـ فکر کنم این چند روز باید اصلاً از هم جدا نشیم.
نامجون آرام گفت:
ـ من با این پیشنهاد کاملاً موافقم.
بعد هر دو راه افتادن.
---
چند دقیقه بعد، لیا متوجه شد مسیرشون به سمت مرکز شهر نیست.
ـ نامجون؟
ـ هوم؟
ـ داریم کجا میریم؟
ـ هنوز نمیگم.
ـ حداقل یه سرنخ بده.
نامجون کمی فکر کرد.
ـ جایی که یه بار گفتی دوست داری با کسی که دوستش داری بری.
لیا چند ثانیه ساکت موند.
بعد چشمهاش گرد شد.
ـ نه...
نامجون فقط خندید.
ـ آره.
پارت ۸
روز دوم با بارون شروع شد.
لیا وقتی پرده رو کنار زد، خیابون خیس و خاکستری بود. قطرههای بارون روی شیشه میخوردن و صدای آرومی توی اتاق پخش میکردن.
گوشیش رو برداشت.
پیام نامجون بود:
«امروز رو کامل برای خودت کنار گذاشتم.»
لیا لبخند زد.
«یعنی امروز قراره کجا بریم؟»
چند ثانیه بعد جواب اومد:
«فعلاً نمیگم.»
لیا سریع نوشت:
«باز شروع کردی؟ 😂»
«باید یه کم صبر کنی.»
لیا گوشی رو کنار گذاشت و زیر لب گفت:
ـ این آدم چرا هیچوقت یه جواب درست نمیده؟
اما لبخندش هنوز روی صورتش بود.
---
حدود یک ساعت بعد، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.
وقتی لیا از خونه بیرون اومد، نامجون چتر رو بالای سرش گرفت.
ـ سلام.
ـ سلام.
نامجون چند لحظه به صورتش نگاه کرد.
ـ امروز بهتر به نظر میای.
لیا لبخند زد.
ـ چون میدونستم امروز میبینمت.
نامجون برای لحظهای ساکت شد.
بعد لبخندش عمیقتر شد.
ـ پس باید بیشتر بیام ببینمت.
لیا خندید.
ـ فکر کنم این چند روز باید اصلاً از هم جدا نشیم.
نامجون آرام گفت:
ـ من با این پیشنهاد کاملاً موافقم.
بعد هر دو راه افتادن.
---
چند دقیقه بعد، لیا متوجه شد مسیرشون به سمت مرکز شهر نیست.
ـ نامجون؟
ـ هوم؟
ـ داریم کجا میریم؟
ـ هنوز نمیگم.
ـ حداقل یه سرنخ بده.
نامجون کمی فکر کرد.
ـ جایی که یه بار گفتی دوست داری با کسی که دوستش داری بری.
لیا چند ثانیه ساکت موند.
بعد چشمهاش گرد شد.
ـ نه...
نامجون فقط خندید.
ـ آره.
- ۱۰۷
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط