{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طلسم چشای بانمکت/p10/فصل۲

آقای هندرسون: و...و..ولی آقای دزموند چیزه...ام....م....چیزه...آهان... چند تا دانش آموز جدید داریم کمبود اتاق داریم برای شما هم یه اتاق بزرگ تر جدا کردیم تا راحت تر باشین پس لطفاً وسایلتونو جمع کنین و به اتاق فلان بهمان(نمی‌دونم چی بگم مثلاً اسم اتاقه)

دامیان: آهان باشه حله پس من میرم


ساعت۴

ویو بکی :

رفتم کنار آنیا اونم کنار درخت نشسته بود و کتاب علوم رو دستش گرفته بود با قیافه ی ازرائیل مانند جوری به کتاب زل زده بود که انگار پدر کشتگی داره با کتاب بهش گفتم
بکی: آنیا باز چی کار کردی آقای هندرسون صدات کرده ؟؟

(بی چاره آنیا الان مثل سگ می‌ترسه🤣🤣)
آنیا: باشه الان میرم

از زبان نویسنده :

بعد از رفتن آنیا بکی با خودش گفت

بکی: چرا احساس میکنم آنیا از قبل میدونست

(بچه ها اینجا واقعا آنیا نمیدونه فقط فکر می‌کنه که آقای هندرسون فهمیده و میخواد اونو اخراج کنه پس داره قبرشو می‌کنه )

آنیا رفت داخل اتاق
آقای هندرسون: خانم آنیا الان واقعا عجله دارم فقط به یه اتاق دیگه منتقل شدید پس امشب به این اتاق برید

بعد هم از اتاق رفت بیرون

(واقعا کار مهمی داشت)
آنیا افتاد زمین و دست هاشو به نشانه ی دعا بالا برد 🤲🤲📿📿

آنیا:خدا ممنونم از من گذشت کردی و از مرگ حتمی دورم کردی ....امین 🤲🤲📿📿


خب اینم از این پارت بچه ها من بعد بیست و هفتم برمی‌گردم پس تا اون موقع منو یادتون نره بعدش با کلی پارت برمی‌گردم (اون موقع دیگه امتحانام تموم شده)

بای بای عسلیاااااا💋💋💋💋💋💋💋❤️❤️❤️
دیدگاه ها (۴)

طلسم چشای بانمکت /p9/ فصل 2

طلسم چشای بانمکت /p8/فصل2

عشق خواهر برادری *پارت ۳*

طلسم چشای بانمکت/ p۲۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط