-_-:
-_-:
گاهی وقتها توی یک لحظه قدرت تشخیص دادنم رو به کلی از دست میدم یعنی دقیقا توی همون لحظه ها که دارم میخندم یه بغض عجیب وبزرگ راه گلومومیبنده یا بسته.گاهی مثلأیک دفعه حس میکنم شجاع ترین ادم برای انجام سختترین تصمیم های دنیام ولی همون لحظه یه ترس وحشتناک تمام وجودمو رو میگیره.من حتی تواناییشو دارم تو یک دقیقه هم سرشار باشم از عشق وهم پراز دلتنگی وحتی توی پاره ای ازموارد تنفر.یوقتایی میزنه بسرم که برم یه حجره توی میدون شاه بگیرم.. کنار عمارت عالی قاپو، روبروی اونهمه زیبایی وهنر گنبد شیخ لطف الله اجاره کنم وچیزمیزهام رو بفروشم و تاریک و روشن صبح هم بیداربشم و درچوبی حجره ام رو باز کنم و جلوش اب بپاشم وجاروکنم و سوزن دوزی هام روهم بذارم اونطرف حجره تا افتاب بخوره وکتری مسی روبذارم روی سماور زغالی روس وتوی قوری گل سرخی ام چای دم کنم و بعدشم بشینم پشت میزکارم رنگ بسابم یا که سرمه بدوزم.گاهی دلم میخواد غرق بشم توی دنیای جدید ویکه وتنها،اما جسور ومحکم تنها بزنم به دل جاده ی مدرن زندگی کردن...گاهی حس میکنم دلم میخواد حرفایی که موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرمهجوم میارن ورسالتشون اینه خوابو ازم بگیرن رو برم وکنار پنجره فریاد بزنم.گاهی دلممیخواد مسکن دردای ادما باشم و گاهی ازشون دل میبُرم... یوقتایی دلم میخواد وحاضرم حرفامو،رازهامو فقط بکسی بزنم که قراره فرداش بمیره.گاهی وقتها حس میکنم منطقم بیچاره میشه واصلأجواب منطقی برای هیچکدوم از کارهامندارم.گاهی فکر میکنم باید خودمو توی بیمارستان روانی بستری کنم شاید هم مثل ونگوگ وقتیکه توی بیمارستان روانی سن رمی دوپروانس(همونجایی که نوستراداموس متولد میشه والبرت شوایتز زندانی شده)بستری کنم شاید که بتونم نقاشی شب پرستاره رو بکشم و اونوقت بفهمم که این دیوونگی نیست وخودجنونه.جنون حس کردن یکترس شیرین ،گریه شاد یا خوشحال بودن ازاینکه از من،ازترس هام و حتی از شادی هام فقط حسش مونده وبس...و بفهمم این حس عجیب،این دیوونگی مهم نیست فقط خود من مهمه!!
#صداانوشت...
گاهی وقتها توی یک لحظه قدرت تشخیص دادنم رو به کلی از دست میدم یعنی دقیقا توی همون لحظه ها که دارم میخندم یه بغض عجیب وبزرگ راه گلومومیبنده یا بسته.گاهی مثلأیک دفعه حس میکنم شجاع ترین ادم برای انجام سختترین تصمیم های دنیام ولی همون لحظه یه ترس وحشتناک تمام وجودمو رو میگیره.من حتی تواناییشو دارم تو یک دقیقه هم سرشار باشم از عشق وهم پراز دلتنگی وحتی توی پاره ای ازموارد تنفر.یوقتایی میزنه بسرم که برم یه حجره توی میدون شاه بگیرم.. کنار عمارت عالی قاپو، روبروی اونهمه زیبایی وهنر گنبد شیخ لطف الله اجاره کنم وچیزمیزهام رو بفروشم و تاریک و روشن صبح هم بیداربشم و درچوبی حجره ام رو باز کنم و جلوش اب بپاشم وجاروکنم و سوزن دوزی هام روهم بذارم اونطرف حجره تا افتاب بخوره وکتری مسی روبذارم روی سماور زغالی روس وتوی قوری گل سرخی ام چای دم کنم و بعدشم بشینم پشت میزکارم رنگ بسابم یا که سرمه بدوزم.گاهی دلم میخواد غرق بشم توی دنیای جدید ویکه وتنها،اما جسور ومحکم تنها بزنم به دل جاده ی مدرن زندگی کردن...گاهی حس میکنم دلم میخواد حرفایی که موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرمهجوم میارن ورسالتشون اینه خوابو ازم بگیرن رو برم وکنار پنجره فریاد بزنم.گاهی دلممیخواد مسکن دردای ادما باشم و گاهی ازشون دل میبُرم... یوقتایی دلم میخواد وحاضرم حرفامو،رازهامو فقط بکسی بزنم که قراره فرداش بمیره.گاهی وقتها حس میکنم منطقم بیچاره میشه واصلأجواب منطقی برای هیچکدوم از کارهامندارم.گاهی فکر میکنم باید خودمو توی بیمارستان روانی بستری کنم شاید هم مثل ونگوگ وقتیکه توی بیمارستان روانی سن رمی دوپروانس(همونجایی که نوستراداموس متولد میشه والبرت شوایتز زندانی شده)بستری کنم شاید که بتونم نقاشی شب پرستاره رو بکشم و اونوقت بفهمم که این دیوونگی نیست وخودجنونه.جنون حس کردن یکترس شیرین ،گریه شاد یا خوشحال بودن ازاینکه از من،ازترس هام و حتی از شادی هام فقط حسش مونده وبس...و بفهمم این حس عجیب،این دیوونگی مهم نیست فقط خود من مهمه!!
#صداانوشت...
- ۷.۲k
- ۲۰ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط