⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_³⁴
سکوت... سنگینترین چیزی بود که تا به حال تجربه کرده بودند. سکوتی که نه از نبودِ صدا، بلکه از شدتِ وجودِ قدرت بود. در آن نقطهی برخورد، زمان ایستاده بود. نورهای بنفش وُید با زنجیرههای سیاه و نقرهای اِلا در هم تنیده شده بودند و به جای انفجار، مثل یک گورگهای از انرژی، داشتند آن موجود ادغامشده را از درون میجویدند.
امپراتورِ ادغامشده، آن سیاهچالهی عظیم، برای اولین بار لرزید. فریادش دیگر صدا نداشت، اما لرزشِ هستی را در تمامِ قلمروِ مُهر حس میشد. او که تا ابدیت خود را مقتدر میپنداشت، حالا داشت در برابرِ پیوندِ روحها و قدرتِ پادشاهِ شیاطین، ذوب میشد.
وُید، در حالی که رگهای گردنش از شدتِ فشارِ انرژی بیرون زده بود و پوستش زیر فشارِ قدرت میسوخت، دندانهایش را به هم میفشرد. او دیگر فقط یک جنگجو نبود؛ او داشت با تمامِ هستهی سیاه خود، آن تاریکیِ باستانی را به چنگ میآورد.
«رهاش کن...» وُید با صدایی که از تهِ چاهِ مرگ میآمد، غرید. «این دنیا... مالِ تو نیست.»
اما فشارِ قدرت، فراتر از حدِ تحملِ هر موجودی بود. اِلا حس کرد که روحش در حالِ تکهتکه شدن است. پیوندِ روحی که آنها را به هم وصل کرده بود، حالا مثل یک تیغِ دو لبه، هم آنها را تقویت میکرد و هم آنها را از درون میبرید. او میتوانست حس کند که اگر این فشار ادامه پیدا کند، یا امپراتورها نابود میشوند یا خودِ آنها به ابدیتی بدونِ خودآگاهی تبدیل خواهند شد.
مادرِ اِلا، که بدنش در اثرِ نوساناتِ انرژی شروع به شفاف شدن کرده بود، با گریهای بیصدا فریاد زد: «اِلا! وُید! بیش از حد فشار بیارید! دنیای مُهر نمیتونه این حجم از تضاد رو تحمل کنه! اگه این فشار رو کنترل نکنید، همهچیز از هم میپاشه!»
وُید، در میانهی آن طوفانِ ویرانگر، نگاهی به اِلا انداخت. چشمانش که حالا کاملاً سیاه شده بود، در نورِ نقرهای میدرخشید. او فهمید که مسئله فقط شکست دادنِ دشمن نیست؛ مسئله کنترلِ فروپاشی است.
او با تمامِ توانش، انرژی را از حالتِ تهاجمی خارج کرد و به حالتِ محصور درآورد. او سعی کرد آن سیاهچالهی عظیم را نه با تخریب، بلکه با «حبس کردن» از بین ببرد.
«اِلا! به من اعتماد کن!» وُید با لحنی که در آن هیچ جای شک باقی نداشت، فریاد زد. «باید تمامِ اون انرژی رو به سمتِ خودت بکشی. من مثلِ یک زنجیر، دورِ تو میپیچم و این انرژی رو نگه میدارم. تو باید دروازه رو ببندی... همین حالا!»
اِلا با ترس به او نگاه کرد. «اما وُید! اگه این کار رو کنم، یعنی من برای همیشه اینجا گیر میافتم! تو... تو میتونی با من بمونی؟»
وُید، در حالی که داشت با قدرتِ وحشیانهی پادشاهِ شیاطین، آن سیاهچاله را در حصارِ انرژیِ بنفش خود اسیر میکرد، با همان لحنِ سرد، محکم و بدونِ هیچِ مکثی گفت:
«اونجایی که تو باشی، منم هستم. حتی اگه مجبور بشیم توی تاریکیِ ابدی زندگی کنیم.»
اِلا، با شنیدنِ این حرف، تمامِ ترسهایش را کنار گذاشت. او چشمانش را بست و تمامِ هستهی «منبع» را در وجودش فراخواند. او اجازه داد تاریکیِ درونش، که حالا بخشی از قدرتِ او بود، با نورِ نقرهای ترکیب شود.
در یک لحظهی سرنوشتساز، اِلا یک موجِ عظیم از انرژیِ خالصِ «دروازه» را رها کرد. وُید همزمان، تمامِ قدرتِ سیاه و بنفش خود را مثل یک حصارِ فولادین دورِ آن موج قرار داد.
آن سیاهچالهی عظیم، که میخواست جهان را ببلعد، حالا در میانِ دو نیروی متضاد - یکی از جنسِ نورِ مطلق و یکی از جنسِ تاریکیِ مقتدر - محصور شده بود. فشارِ بین این دو نیرو چنان زیاد بود که فضا شروع به ترک خوردن کرد.
وُید و اِلا، در میانهی آن ویرانی، دستهای هم را محکمتر گرفتند. در آن لحظه، دیگر نه امپراتور بود، نه پادشاه و نه نگهبان؛ فقط دو روح بودند که در برابرِ فروپاشیِ جهان، به هم زنجیر شده بودند.
ناگهان، یک درخششِ خیرهکننده، تمامِ صفحه را پوشاند. صدایِ شکستنِ الماسمانندِ فضا بلند شد و همه چیز... همه چیز به سیاه و سفید تبدیل شد.
ادامه دارد...
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_³⁴
سکوت... سنگینترین چیزی بود که تا به حال تجربه کرده بودند. سکوتی که نه از نبودِ صدا، بلکه از شدتِ وجودِ قدرت بود. در آن نقطهی برخورد، زمان ایستاده بود. نورهای بنفش وُید با زنجیرههای سیاه و نقرهای اِلا در هم تنیده شده بودند و به جای انفجار، مثل یک گورگهای از انرژی، داشتند آن موجود ادغامشده را از درون میجویدند.
امپراتورِ ادغامشده، آن سیاهچالهی عظیم، برای اولین بار لرزید. فریادش دیگر صدا نداشت، اما لرزشِ هستی را در تمامِ قلمروِ مُهر حس میشد. او که تا ابدیت خود را مقتدر میپنداشت، حالا داشت در برابرِ پیوندِ روحها و قدرتِ پادشاهِ شیاطین، ذوب میشد.
وُید، در حالی که رگهای گردنش از شدتِ فشارِ انرژی بیرون زده بود و پوستش زیر فشارِ قدرت میسوخت، دندانهایش را به هم میفشرد. او دیگر فقط یک جنگجو نبود؛ او داشت با تمامِ هستهی سیاه خود، آن تاریکیِ باستانی را به چنگ میآورد.
«رهاش کن...» وُید با صدایی که از تهِ چاهِ مرگ میآمد، غرید. «این دنیا... مالِ تو نیست.»
اما فشارِ قدرت، فراتر از حدِ تحملِ هر موجودی بود. اِلا حس کرد که روحش در حالِ تکهتکه شدن است. پیوندِ روحی که آنها را به هم وصل کرده بود، حالا مثل یک تیغِ دو لبه، هم آنها را تقویت میکرد و هم آنها را از درون میبرید. او میتوانست حس کند که اگر این فشار ادامه پیدا کند، یا امپراتورها نابود میشوند یا خودِ آنها به ابدیتی بدونِ خودآگاهی تبدیل خواهند شد.
مادرِ اِلا، که بدنش در اثرِ نوساناتِ انرژی شروع به شفاف شدن کرده بود، با گریهای بیصدا فریاد زد: «اِلا! وُید! بیش از حد فشار بیارید! دنیای مُهر نمیتونه این حجم از تضاد رو تحمل کنه! اگه این فشار رو کنترل نکنید، همهچیز از هم میپاشه!»
وُید، در میانهی آن طوفانِ ویرانگر، نگاهی به اِلا انداخت. چشمانش که حالا کاملاً سیاه شده بود، در نورِ نقرهای میدرخشید. او فهمید که مسئله فقط شکست دادنِ دشمن نیست؛ مسئله کنترلِ فروپاشی است.
او با تمامِ توانش، انرژی را از حالتِ تهاجمی خارج کرد و به حالتِ محصور درآورد. او سعی کرد آن سیاهچالهی عظیم را نه با تخریب، بلکه با «حبس کردن» از بین ببرد.
«اِلا! به من اعتماد کن!» وُید با لحنی که در آن هیچ جای شک باقی نداشت، فریاد زد. «باید تمامِ اون انرژی رو به سمتِ خودت بکشی. من مثلِ یک زنجیر، دورِ تو میپیچم و این انرژی رو نگه میدارم. تو باید دروازه رو ببندی... همین حالا!»
اِلا با ترس به او نگاه کرد. «اما وُید! اگه این کار رو کنم، یعنی من برای همیشه اینجا گیر میافتم! تو... تو میتونی با من بمونی؟»
وُید، در حالی که داشت با قدرتِ وحشیانهی پادشاهِ شیاطین، آن سیاهچاله را در حصارِ انرژیِ بنفش خود اسیر میکرد، با همان لحنِ سرد، محکم و بدونِ هیچِ مکثی گفت:
«اونجایی که تو باشی، منم هستم. حتی اگه مجبور بشیم توی تاریکیِ ابدی زندگی کنیم.»
اِلا، با شنیدنِ این حرف، تمامِ ترسهایش را کنار گذاشت. او چشمانش را بست و تمامِ هستهی «منبع» را در وجودش فراخواند. او اجازه داد تاریکیِ درونش، که حالا بخشی از قدرتِ او بود، با نورِ نقرهای ترکیب شود.
در یک لحظهی سرنوشتساز، اِلا یک موجِ عظیم از انرژیِ خالصِ «دروازه» را رها کرد. وُید همزمان، تمامِ قدرتِ سیاه و بنفش خود را مثل یک حصارِ فولادین دورِ آن موج قرار داد.
آن سیاهچالهی عظیم، که میخواست جهان را ببلعد، حالا در میانِ دو نیروی متضاد - یکی از جنسِ نورِ مطلق و یکی از جنسِ تاریکیِ مقتدر - محصور شده بود. فشارِ بین این دو نیرو چنان زیاد بود که فضا شروع به ترک خوردن کرد.
وُید و اِلا، در میانهی آن ویرانی، دستهای هم را محکمتر گرفتند. در آن لحظه، دیگر نه امپراتور بود، نه پادشاه و نه نگهبان؛ فقط دو روح بودند که در برابرِ فروپاشیِ جهان، به هم زنجیر شده بودند.
ناگهان، یک درخششِ خیرهکننده، تمامِ صفحه را پوشاند. صدایِ شکستنِ الماسمانندِ فضا بلند شد و همه چیز... همه چیز به سیاه و سفید تبدیل شد.
ادامه دارد...
- ۲۰۶
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط