تک پارتی
تک پارتی
هیونجین:وقتی میرید شهربازی ولی اون...
+هیونجین بنظرم اون وسیله هم باحاله میشه بریم؟!
_«هیونجین نگاهی به ترن هوایی انداخت ترن هوایی ارتفاع زیادی داشت و هیونجین ترس از ارتفاع داشت و هیچکس نمیدونه»حالا...میگم...نظرت چیه بریم پشمک بخوریم؟
+چیه نکنه میترسی؟😈
_چ...چی؟! ترس؟! منو ترس اخه؟!...اصلا بیا بریم! «با لبخندی ضایع»
+باش...پس...بزن بریم آقای ترسو!
_«هیونجین با تردید راه افتاد و به سمت ترن هوایی رفتین تیکت گرفتین و رفتین سوار ترن هوایی شدین هیونجین کمی استرس داشت وقتی ترن هوایی داشت راه میوفتاد چشماشو محکم بست و دست تورو محکم گرفت»
+میترسی؟
_نه... معلومه... که نه...
«ترن هوایی به آرامی به سمت شیو رفت و با شدت به سمت پایین رفت هیونجین دست ا/ت محکم تر فشار میداد و چشاشو محکم تر فشار میداد و با داد شروع کرد به گفتن»
_ا/ت!! باید یه اعترافی کنم!!
+چه اعترافی؟!
_من ترس از ارتفاع دارم!!!!!😣
+ها؟!
_میگم ترس از ارتفاع دارم!!
+چی؟!!!!
_کری!؟
+چیی میگی؟!
«هیونجین با قیافه پوکر به ا/ت نگاه کرد و بلند در از همه داد زد»
_میگمممم ترس از ارتفاع دارم!!!!!
+ها؟...آها!فهمیدم!ترس از لینو داری!
_«هیونجین که حسابی نا امید شده بود متوجه شد که ترن هوایی داره به اخرش میرسه و پشماش ریخته بود که چطور تحمل کرده»
+چرا ترس از لینو داری؟
_ها؟
+میگم چرا از هیونگ لینو میترسی؟
_من کی گفتم؟
+همین الان
_من گفتم ترس از...«🧠اگه واقعیت رو بگی مسخرت میکنه»اره...من از لینو هیونگ میترسم😌
«وقتی هیون بلند شد پاهاش میلرزید و ا/ت هم با تعجب نگاه میکرد و تا شب تو شهربازی موندن و از وسایل ارتفاع دار فاصله میگرفتن و در کل بهشون خوش گذشت»
~~~~~~~~~~~
میدونم ریدم ولی خب سعی میکنم بهتر بنویسم و اینکه امروز تولد هیونجینه🥳
تولدش مبارک!
و نوروزتون مبارک!
به همین دو مناسبت چندتا فیک و سناریو دیگه هم میزارم و سعی میکنم بهتر بنویسم
هیونجین:وقتی میرید شهربازی ولی اون...
+هیونجین بنظرم اون وسیله هم باحاله میشه بریم؟!
_«هیونجین نگاهی به ترن هوایی انداخت ترن هوایی ارتفاع زیادی داشت و هیونجین ترس از ارتفاع داشت و هیچکس نمیدونه»حالا...میگم...نظرت چیه بریم پشمک بخوریم؟
+چیه نکنه میترسی؟😈
_چ...چی؟! ترس؟! منو ترس اخه؟!...اصلا بیا بریم! «با لبخندی ضایع»
+باش...پس...بزن بریم آقای ترسو!
_«هیونجین با تردید راه افتاد و به سمت ترن هوایی رفتین تیکت گرفتین و رفتین سوار ترن هوایی شدین هیونجین کمی استرس داشت وقتی ترن هوایی داشت راه میوفتاد چشماشو محکم بست و دست تورو محکم گرفت»
+میترسی؟
_نه... معلومه... که نه...
«ترن هوایی به آرامی به سمت شیو رفت و با شدت به سمت پایین رفت هیونجین دست ا/ت محکم تر فشار میداد و چشاشو محکم تر فشار میداد و با داد شروع کرد به گفتن»
_ا/ت!! باید یه اعترافی کنم!!
+چه اعترافی؟!
_من ترس از ارتفاع دارم!!!!!😣
+ها؟!
_میگم ترس از ارتفاع دارم!!
+چی؟!!!!
_کری!؟
+چیی میگی؟!
«هیونجین با قیافه پوکر به ا/ت نگاه کرد و بلند در از همه داد زد»
_میگمممم ترس از ارتفاع دارم!!!!!
+ها؟...آها!فهمیدم!ترس از لینو داری!
_«هیونجین که حسابی نا امید شده بود متوجه شد که ترن هوایی داره به اخرش میرسه و پشماش ریخته بود که چطور تحمل کرده»
+چرا ترس از لینو داری؟
_ها؟
+میگم چرا از هیونگ لینو میترسی؟
_من کی گفتم؟
+همین الان
_من گفتم ترس از...«🧠اگه واقعیت رو بگی مسخرت میکنه»اره...من از لینو هیونگ میترسم😌
«وقتی هیون بلند شد پاهاش میلرزید و ا/ت هم با تعجب نگاه میکرد و تا شب تو شهربازی موندن و از وسایل ارتفاع دار فاصله میگرفتن و در کل بهشون خوش گذشت»
~~~~~~~~~~~
میدونم ریدم ولی خب سعی میکنم بهتر بنویسم و اینکه امروز تولد هیونجینه🥳
تولدش مبارک!
و نوروزتون مبارک!
به همین دو مناسبت چندتا فیک و سناریو دیگه هم میزارم و سعی میکنم بهتر بنویسم
- ۱۰.۱k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط