{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت """""""""""""""

حکایت """""""""""""""
توانگر زاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته وبا درویش بچه ای مناظره در پیوسته .
که صندوق تربت پدرم سنگین است و کتابه رنگین فرش رخام انداخته وخشت فیروزه در او ساخته <کنایه از حال وروز مردگان اشرافیست >
..به گور چدرت چه ماند خشتی دو فراهم اورده و مشتی دو خاک بر ان پاشیده .
درویش پسر بشنید وگفت :
تا پدرت زیر این سنگهای گران بر خود بجنبیده باشد
پدر من به بهشت رسیده بود ...
گلستان سعدی رحمه الله
دیدگاه ها (۱)

حکایت ::::::::::::::توانگر زاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشس...

#حکایت/ توانگر و درویش توانگر زاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر ...

آورده‌اند که: توانگرزاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با...

💝آرامش در آغوش طبیعت

ثروتمندزاده ای را در کنار قبر پدرش نشسته بود و در کنار او فق...

#داستان_شب..ثروتمندزاده ای را در کنار قبر پدرش نشسته بود و د...

✍ثروتمندزاده اى در كنار قبر پدرش نشسته بود و در كنار او فقیر...

♨️نهاد مدیریت آبراه خلیج فارس: ۳ نفتکش مورد اصابت قرار گرفته...

لحظه پرتاب زن ژاپنی😂توسط زن ایرانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط