رمان 💚🩷شروع تازه 💚🩷 پارت 11
رمان 💚🩷شروع تازه 💚🩷 پارت 11
میریم به روز عروسی
انیا با ذوق و شوق لباس عروسش رو می پوشه و با کمک خدمتکار میکاپ میکنه و تور عروسیش رو میزاره
دامیان و انیا دست در دست هم وارد می شوند بکی پشت سر اون حرکت میکنه و تور انیا رو نگه داشته و 2 بچه دیگر پشت سر اون ها گل میریزند همه چیز زیباست
میرسند به عاقد و بکی و 2 بچه از صحنه خارج می شوند
عاقد چیزهایی که لازمه رو میگه ( من نمی دونم 😅)
عاقد : می توانید هم دیگه رو ببوسید که
ناگهان مردی با ماسک وارد و اسلحه ش رو به سمت دامیان گرفت و شلیک کرد دامیان به روی زمین افتاد
تمام مهمان ها از ترس فرار کردند اون مرد چند تا تیر هوایی زد
انیا به طرف دامیان رفت و بغلش کرد اشک از چشماش سرازیر شد
انیا: نه نه دامیان پس قول هایی که دادی چی بلند شو چشمات رو باز کن
دامیان بادرد وحشتناکی چشمانش رو باز میکنه
دامیان: انیا من خوب میشم ( و دستش رو میزاره رو صورت انیا ) مراقب باش....
همون مرد از پشت سر با یک دست مال انیا رو بی هوش میکنه
.........................................................................................................................................................................
انیا به هوش میاد دهنش بستس و دست و پاش هم بسته شد به صندلی بسته شده
اتاق خیلی تاریکه
اون مرد وارد میشه و میگه
اون مرد: دخترک احمق مگه بهت نگفته بودم نزدیک دامیان نشو
و میره و دهن انیا رو باز میکنه
انیا داد میزنه ولی مرد جلوی دهن انیا رو میگیره
انیا : تو کی هستی چی از من می خواهی
اون مرد : هنوز نفهمیدی؟
انیا یک فکر میکنه
انیا: تو...تو.... الکس
مرد نغابش رو بر میداره و درسته اون الکسه
الکس : بهت گفته بودم که نباید همچین کاری کنی مگه از جونت سیر شدی؟
انیا: دامیان میاد اون منو تنها نمی زاره !
الکس : اگر هم بیاد مرده تورو پیدا میکنه
و چاقو رو میزاره رو گلوی انیا
اما یکی از هم دست های الکس با اون کار داره و برای چند دقیقه میره
انیا داخل دست کشش یه چاقو داره اون رو با هزار زحمت درمیاره و دست و پاش رو آزاد میکنه
میره تا راه فرار رو پیدا کنه اما الکس از راه میرسه
الکس : هی دختره احمق داری چیکار میکنی
انیا: ولم کن
انیا با چاقو الکس رو زخمی میکنه و راه فرار رو پیدا میکنه
اما تنها راه رد شدن از جنگله و الان که هوا تاریک شده هیچ جا رو نمیشه دید اما انیا میپره و میره داخل جنگل هم دست های الکس میرن دنبالش اما پیداش نمی کنن
...................................................................................................................................................................
حالا انیا با لباس عروسی خون آلود پاره شده و گلی داره تو جنگل دنبال راه خروج میگرده
صدای گرگ ها به گوش میرسه انیا هیچ چیزی نمیبینه
تنها
خسته
و ذخمی
توی جنگل پرسه میزنه
🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷پایان فصل اول 💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚
میریم به روز عروسی
انیا با ذوق و شوق لباس عروسش رو می پوشه و با کمک خدمتکار میکاپ میکنه و تور عروسیش رو میزاره
دامیان و انیا دست در دست هم وارد می شوند بکی پشت سر اون حرکت میکنه و تور انیا رو نگه داشته و 2 بچه دیگر پشت سر اون ها گل میریزند همه چیز زیباست
میرسند به عاقد و بکی و 2 بچه از صحنه خارج می شوند
عاقد چیزهایی که لازمه رو میگه ( من نمی دونم 😅)
عاقد : می توانید هم دیگه رو ببوسید که
ناگهان مردی با ماسک وارد و اسلحه ش رو به سمت دامیان گرفت و شلیک کرد دامیان به روی زمین افتاد
تمام مهمان ها از ترس فرار کردند اون مرد چند تا تیر هوایی زد
انیا به طرف دامیان رفت و بغلش کرد اشک از چشماش سرازیر شد
انیا: نه نه دامیان پس قول هایی که دادی چی بلند شو چشمات رو باز کن
دامیان بادرد وحشتناکی چشمانش رو باز میکنه
دامیان: انیا من خوب میشم ( و دستش رو میزاره رو صورت انیا ) مراقب باش....
همون مرد از پشت سر با یک دست مال انیا رو بی هوش میکنه
.........................................................................................................................................................................
انیا به هوش میاد دهنش بستس و دست و پاش هم بسته شد به صندلی بسته شده
اتاق خیلی تاریکه
اون مرد وارد میشه و میگه
اون مرد: دخترک احمق مگه بهت نگفته بودم نزدیک دامیان نشو
و میره و دهن انیا رو باز میکنه
انیا داد میزنه ولی مرد جلوی دهن انیا رو میگیره
انیا : تو کی هستی چی از من می خواهی
اون مرد : هنوز نفهمیدی؟
انیا یک فکر میکنه
انیا: تو...تو.... الکس
مرد نغابش رو بر میداره و درسته اون الکسه
الکس : بهت گفته بودم که نباید همچین کاری کنی مگه از جونت سیر شدی؟
انیا: دامیان میاد اون منو تنها نمی زاره !
الکس : اگر هم بیاد مرده تورو پیدا میکنه
و چاقو رو میزاره رو گلوی انیا
اما یکی از هم دست های الکس با اون کار داره و برای چند دقیقه میره
انیا داخل دست کشش یه چاقو داره اون رو با هزار زحمت درمیاره و دست و پاش رو آزاد میکنه
میره تا راه فرار رو پیدا کنه اما الکس از راه میرسه
الکس : هی دختره احمق داری چیکار میکنی
انیا: ولم کن
انیا با چاقو الکس رو زخمی میکنه و راه فرار رو پیدا میکنه
اما تنها راه رد شدن از جنگله و الان که هوا تاریک شده هیچ جا رو نمیشه دید اما انیا میپره و میره داخل جنگل هم دست های الکس میرن دنبالش اما پیداش نمی کنن
...................................................................................................................................................................
حالا انیا با لباس عروسی خون آلود پاره شده و گلی داره تو جنگل دنبال راه خروج میگرده
صدای گرگ ها به گوش میرسه انیا هیچ چیزی نمیبینه
تنها
خسته
و ذخمی
توی جنگل پرسه میزنه
🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷پایان فصل اول 💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚
- ۱.۷k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط