#منم_و_تو
#منم_و_تو
صبح از نگاهِ پنجره فرو می افتد!
طلوع دست های تو
قفلِ آغوشم را می گشاید!
نفس هایم را می ریزد در فنجان چای
لبخندم را درز می گیرد بر لبان تو!
چشم های تو را
در پیاله یِ چشمانم حل می کند!
این دوست داشتن توست
آغاز سپیده و خورشید
هر روز سر وقت بیدار می شود،
لباس می پوشد، به آینه نگاه می کند!
با من در کوچه قدم می زند
به سر کار می رود!
نام تو را مدام در نگاهش زمزمه می کند،
تا دستانش را به بودن تو بند کند
و دلش را به دلت ...
صبح از نگاهِ پنجره فرو می افتد!
طلوع دست های تو
قفلِ آغوشم را می گشاید!
نفس هایم را می ریزد در فنجان چای
لبخندم را درز می گیرد بر لبان تو!
چشم های تو را
در پیاله یِ چشمانم حل می کند!
این دوست داشتن توست
آغاز سپیده و خورشید
هر روز سر وقت بیدار می شود،
لباس می پوشد، به آینه نگاه می کند!
با من در کوچه قدم می زند
به سر کار می رود!
نام تو را مدام در نگاهش زمزمه می کند،
تا دستانش را به بودن تو بند کند
و دلش را به دلت ...
- ۱۰۹.۸k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط