{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
#پارت سیزدهم ....


گیسو:
با خشم برگشتم نگاش کردم خندید وچشمکی زد ورفت
وقتی دیدم همه مشغول هستن رفتم وبه گلین کمک کردم وتا ساعت دو بعد از ظهر مشغول بودیم تا وقتی که خونه شده بود مثله یه خونه نو ساز وخوشگل با لبخند ورضایت به همه جای خونه نگاه کردم ونگاهم به پسراافتاد که رو زمین نشسته بودن ویاشار داشت حرف می زد واونا می خندیدن
گلین : زن عمو بهتره دیگه بریم نهار
همون موقع عمو رسید وبا دیدن خونه سری تکون داد وگفت : خسته نباشید بچه ها .
پشت سر عمو مامان جون اومد تو خونه وگفت : بچه ها نهار حاضره حسابی خسته شدید پاشید بریم نهار ...فرشاد مادر بریم نهار عروس بفرما بریم نهار
همه کم کم از خونه عمو که بغل عمارت بود اومدیم بیرون آقا جون تو تراس نشسته بود وطبق معمول همیشگی یه کتاب بزرگ تو دستش بود وداشت مطالعه می کرد آقا جون عاشق کتاب بود وکتاب هاش همه قدیمی وکم یاب بود وبهتره بگم عتیقه با لبخند زودتر از همه رفتم پیش آقا جون که عاشقش بودم وگفتم : آقا جون بریم نهار خانم جون بخوریم که کلی زحمت کشیده بوش که تاخونه ای عمو میومد
آقا جون لبخندی زدوکتابش رو بست وگفت : اول شما برو یه آبی به دست صورتت بزن صورتت تموم گرد وخاک شده
خندیدم وگفتم : چشم
رفتم تو خونه مامان تازه داشت میز رو میچید بدو رفتم اتاقم وحوله ای برداشتم ورفتم حمام احساس می کردم رو تن وبدنم یه کوه گرد وخاکه یه دوش حسابی گرفتم واومدم بیرون ورفتم اتاقم ودر رو قفل کردم می دونستم یاشار آدمی نیست که در بزنه پس احتباط واجب بود زود لباس پوشیدم یه تونیک یاسی خوشرنگ بلند عادت داشتم لباس بلند بپوشم وجوراب موهام شونه ای زدم وآبشون رو گرفتم یه سشوار کوچلو زدم وچون خیلی گشنم بود حول حولکی شال پوشیدم ورفتم پایین همه پشت میزغذا بودن وآخرین دیس برنج رو مامان گذاشت رو میز دوتا صندلی خالی بود وچون دوست نداشتم نزدیک آریا بشینم رو اولین صندلی نشستم صندلی بینمون خالی بود تو سکوت همه مشغول کشیدن غذا بودن
آقا جون سرفه ای کرد وگفت : خسته نباشید بچه ها قبل از غذا میخواستم یه چیزی بگم
همه نگاه ها به آقا جون بود که لبخند به لب داشت وگفت : از اونجایی که خونه جدید فقط یه اتاق داره آریا اینجا میمونه تو اون اتاق
کسی چیزی نگفت ولی احساس می کردم مامان از این موضوع ناراحته خوب شایدم حق داشته باشه
یاشار آروم گفت : آقا جون منظورتون این اتاقه این اتاق که تقریبا پره
آقا جون : نه بچه جون صبح سمساری اومد وهمه وسایل اش رو برد خالی بعد از نهار یه نگاه بندازید ...آریا بابا دیگه خودتی واتاقت
آریا لبخندی زد وقدردان گفت : ممنون آقا جون
آقا جون : اینجا خونه ای خودته بابا
دیدگاه ها (۱)

🌼ادامه پارت سیزدهم آریا لبخندی زد وقدردان گفت : ممنون آقا جو...

🌼گیسوی شب🌼# پارت چهاردهم ...آریا:🌼اریا میگم یاشارصدا میره بی...

🌼گیسوی شب🌼پارت دوازدهم ....گیسو:چرا حرفاشون انقدر پیچیده بود...

🌼گیسوی شب🌼#پارت یازدهم ...گیسو: گلین ومامان بابا بود وسرویس ...

پارت 11بعد ما از اونجا رفتیم بیرون جنی: جیسو خوبیجیسو: اره خ...

وقتی بین بچه هات فرق می‌زاره 3 \P

بوسه ای ممنوعه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط