پارت
پارت ۵
عوض شدی یا عوضی
ویو کوک
وقتی با هانا وارد خونه شدم و برق رو روشن کردم رزا با کیک جلوم وایستاده بود وبقیه برف شادی میزدن ،فشفه دست شون بود
ویو راوی
وقتی بقیه کوک رو با هانا دیدن لبخند از رو صورت هاشون رفت فشفه هایی که داخل دستا هاشون بود خاموش شد برف شادی دیگه روی سر کسی نریخت ،کیک از دست رزا افتاد و بعد از چند دقیقه .....
رزا :چرا ؟(بغض،آروم )
دخترک به سمت پسر رفت و یقه پیراهن سفید پسر رو دردستانش مشت کرد
رزا: چرا .....حرف بزن دارم می پرسم چرا؟(داد،بغض)
رزا :مگه چی برات کم گذاشته بودم ...دیگه چی می خواستی که بهت ندادم... بخاطره این هرزه با من سرد شده بودی ... منم بازیچه بودم مثل قبلی ها ...ولی تو گفتی من با اونا فرق دارم ...بهت گفتم من از خیانت می ترسم تو اینکار رو با من نکن ...چرا تو انجام اش دادی (گریه ،داد)
کوک :آره...آره...تویم یک بازی بودی دیگه ازت خسته شدم ...نمی خوامت یک دختر ساده که هیچی ندارم ( داد، یقه اش را از دستان دخترک در آورد)آره تویم یک هوس بودی مثل بقیه.... تویی که خانواده ات نخواستن من چرا باید بخوام (اروم )
ویو رزا
کاشکی همه چی متوقف میشد کاشکی همه این ها خواب بود و من هنوز داخل آغوش گرم و امن اش داشتم این کابوس رو می دیدم کاشکی باهاش آشنا نشده بودم
رزا :تو یک عوضی کوک، یک عوضی من از زندگیت میرم و امیدوارم با هرزه ات خو....
ویو راوی
با سیلی که به گونه اش خورد نتونست جمله اش رو کامل کنه و اون سیلی از طرف کسی بود که از چشماش بیشتر بهش اعتماد داشت ،اشکاش پس از دیگری سبقت می گرفتن
دوستای کوک شوکه بودن چون می دونستن کوک رزا رو خیلی دوست داشت
جک عصبی بود بخاطره اینکه دوست عزیز شو جلو چشماش شکست اند رزا هر کس نبود براش اون تنها کسی بود که بعد از مرگ خانواده اش داشت و موقعی با رزا آشنا شد که می خواست خود کشی کنه رزا جلوش رو گرفت وبهش امید داد برای زندگی کردن ؛پس اول به سمت جولیا رفت و دست اش را در دست چپ اش و بعد دست رزا را در دست راستش گرفت و به سمت بیرون خونه حرکت کرد ولی قبل از اینکه از اونجا خارج بشن ..
رزا:آشنا شدن باهات یک درس مهم بود تو زندگیم ...پشیمون میشی ولی اون موقع خیلی دیره (گریه ،آروم )
....ادامه....
عوض شدی یا عوضی
ویو کوک
وقتی با هانا وارد خونه شدم و برق رو روشن کردم رزا با کیک جلوم وایستاده بود وبقیه برف شادی میزدن ،فشفه دست شون بود
ویو راوی
وقتی بقیه کوک رو با هانا دیدن لبخند از رو صورت هاشون رفت فشفه هایی که داخل دستا هاشون بود خاموش شد برف شادی دیگه روی سر کسی نریخت ،کیک از دست رزا افتاد و بعد از چند دقیقه .....
رزا :چرا ؟(بغض،آروم )
دخترک به سمت پسر رفت و یقه پیراهن سفید پسر رو دردستانش مشت کرد
رزا: چرا .....حرف بزن دارم می پرسم چرا؟(داد،بغض)
رزا :مگه چی برات کم گذاشته بودم ...دیگه چی می خواستی که بهت ندادم... بخاطره این هرزه با من سرد شده بودی ... منم بازیچه بودم مثل قبلی ها ...ولی تو گفتی من با اونا فرق دارم ...بهت گفتم من از خیانت می ترسم تو اینکار رو با من نکن ...چرا تو انجام اش دادی (گریه ،داد)
کوک :آره...آره...تویم یک بازی بودی دیگه ازت خسته شدم ...نمی خوامت یک دختر ساده که هیچی ندارم ( داد، یقه اش را از دستان دخترک در آورد)آره تویم یک هوس بودی مثل بقیه.... تویی که خانواده ات نخواستن من چرا باید بخوام (اروم )
ویو رزا
کاشکی همه چی متوقف میشد کاشکی همه این ها خواب بود و من هنوز داخل آغوش گرم و امن اش داشتم این کابوس رو می دیدم کاشکی باهاش آشنا نشده بودم
رزا :تو یک عوضی کوک، یک عوضی من از زندگیت میرم و امیدوارم با هرزه ات خو....
ویو راوی
با سیلی که به گونه اش خورد نتونست جمله اش رو کامل کنه و اون سیلی از طرف کسی بود که از چشماش بیشتر بهش اعتماد داشت ،اشکاش پس از دیگری سبقت می گرفتن
دوستای کوک شوکه بودن چون می دونستن کوک رزا رو خیلی دوست داشت
جک عصبی بود بخاطره اینکه دوست عزیز شو جلو چشماش شکست اند رزا هر کس نبود براش اون تنها کسی بود که بعد از مرگ خانواده اش داشت و موقعی با رزا آشنا شد که می خواست خود کشی کنه رزا جلوش رو گرفت وبهش امید داد برای زندگی کردن ؛پس اول به سمت جولیا رفت و دست اش را در دست چپ اش و بعد دست رزا را در دست راستش گرفت و به سمت بیرون خونه حرکت کرد ولی قبل از اینکه از اونجا خارج بشن ..
رزا:آشنا شدن باهات یک درس مهم بود تو زندگیم ...پشیمون میشی ولی اون موقع خیلی دیره (گریه ،آروم )
....ادامه....
- ۲.۹k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط