دؤختر ماه و پسر خورشید پارت ۲

(عکس پارت یاشار عه)
آیلار یه لبخند زد و یه چیپس برداشت و حساب کرد و رفت بیرون، جلوی مغازه، به علی همون پسری که همیشه اذیتش میکرد برخورد کرد، آیلار با دیدن علی اخم کرد و صورتش رو چرخوند، راهش رو گرفت که بره، علی یک نگاه به چپ و راست کرد، دید کسی نیست و سریع پرید جلوی آیلار، با این کارش باعث شد آیلار متوقف بشه. علی نیشخند زد و گفت «خانم کوچولو، کجا کجا؟». آیلار با چیپس زد به سینه علی و خودش رو عقب کشید. آیلار بدش میومد به پسرا دست بزنه، نگاه کن.از همه چیشون بدش میومد.آیلار در حالی که اخم کرد بود از سمت راست علی رد شد، حس کرد علی می خواد یه حرکتی بزنه واسه همین سرعتش رو بیشتر کرد و دوید، دوید که پسر لات محل دستش بهش نرسه. به خونه رسید سریع در رو بست و رفت داخل. و نفس نفس میزد.- عنتر متحرک، یه روزی حساب خودش و دار و دستش رو میرسونم، حیف حالا حوصله نداشتم! تا ساعت شیش عصر تلویزیون نگاه کرد و چیپسش خورد. که یه هو در زدن. این دیگه کیه؟. آیلار توی فکر این بود که به ترنم گفته بود نیاد ولی کو گوش شنوا. آیلار همون طوری که موهاش باز بود و لباس خونگی پوشیده بود رفت و در رو باز کنه. آیلار یک آنی که چشماش بسته بود و در رو باز کرد...
ـ ترنم خانوم مگه بهت نگفتم نیست...

حرفش وقتی چشمام رو باز کرد قطع شد. هنوز درست و حسابی نفهمیده بودم چی شده. نگاهم افتاد به آیلار که روبه‌روم ایستاده بود و با اخم نگام می‌کرد.

ـ چی شده؟

آیلار جوابم رو نداد. فقط با دست به پشت سرم اشاره کرد.

آروم برگشتم و همون لحظه چشمم افتاد به پسری که چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود.

یه لحظه خشکم زد.

تا حالا ندیده بودمش...

قد بلند، لباس‌های مشکی و صورتی جدی که باعث می‌شد آدم ناخودآگاه چند ثانیه بیشتر بهش نگاه کنه.

ولی چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، نگاهش بود.

نگاهی سرد و بی‌حالت که مستقیم روی من ثابت مونده بود.

با تعجب پرسیدم:

ـ این کیه؟

آیلار سریع جواب داد:

ـ نمی‌دونم، وقتی اومدم اینجا دیدمش.

پسر بدون اینکه چیزی بگه، از کنارمون رد شد و رفت سمت در.

همین که دستش روی دستگیره نشست، برگشت و برای چند ثانیه به من نگاه کرد.

نمی‌دونستم چرا، ولی یه حس عجیبی بهم می‌گفت این آخرین باری نیست که قراره ببینمش...

آیلار آروم کنار گوشم گفت:

ـ ترنم، بیا بریم.

اما من هنوز به در خیره بودم.

ـ آیلار...

ـ هوم؟

ـ یه چیزی درباره‌ش عجیبه.

آیلار پوزخندی زد.

ـ تو از کِی روان‌شناس شدی؟

با اخم نگاهش کردم.

ـ مسخره نکن!

خندید و دستم رو گرفت.

ـ بیا بریم، قبل از اینکه دوباره دردسر درست کنی.

لبخند کوچیکی زدم، اما ته دلم هنوز درگیر همون نگاه سرد بود...

نگاهی که نمی‌دونستم قراره چه اتفاقی رو وارد زندگی من کنه.
پسره در حالی که پدرش صداش می‌کرد، بدون اینکه آیلار رو دوباره نگاه کنه سرش رو انداخت پایین رفت. وای... چه باحیا.. چه با ادب... چه عجیب.. آیلار در حالی که از پشت نگاش می‌کرد، این جملات تو دلش تکرار میشد: «یاشا»... پس اسمش اینه..
آیلار یکی زد تو صورت خودش که خسته‌ش کرده بود و اومد داخل و در رو بست.
رفت توی خونه و در حالی که قلبش رو گرفته بود روی تخت نشست، با خودش میگفت: «چه مرگته آخه؟ فشنگ بودی ولی نباید بزنی.. هوی هوی آیلار! امتحان فیزیک داری مثلا!! الان خفه شو و بتمرگ سرجات. پسرا همه شون مثل همن، اونم مثل علی میشه حالا ببین!»
==فردا تو مدرسه==
زنگ پیش امتحان فیزیک بود. الان زنگ تفریح هست و بچه‌هایی که تو کلاس هستن همش در مورد سوالات صحبت میکنن.
میز آیلار ردیف راست کنار دیوار هست. آیلار سرش رو به دیوار تکیه داده و به حرف بقیه گوش میده که ترنم از پشت محکم میزنه روی شونه‌های آیلار و اون از سرجاش میپره.
آیلار: واااایییی!!!
ترنم: هیچییی
ترنم میاد کنار آیلار میشینه و به صورت آیلار زل میزنه.
دیدگاه ها (۶)

دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم

پارت ۱۹۵

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

چندپارتی جونگ کوک

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

چند پارتی تهیونگ

چندپارتی یونگی

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ده 𓆪 🖤🥀ات به جیمین خیره شد.ـ «تو وا...

فصل بیست‌وهشتم: این دیگه کیه؟!شب، وقتی مهمون‌ها رفتن، آرون ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط