پارت ۲: غریبهی مرموز
پارت ۲: غریبهی مرموز
از دید: ات
قلبم داشت از سینهام میزد بیرون. اون مردهای کتوشلوارپوش اصلاً شبیه آدمهای معمولی نبودن؛ چشمهاشون سرد بود، سردتر از بارونِ امشب. وقتی دستِ اون مردِ قویهیکل روی بازوم نشست، فکر کردم کارم تموم شده. ناگهان صدای ترمزِ شدیدی توی گوشم پیچید و نورِ چراغهای ماشین، خیابونِ تاریک رو روشن کرد.
شیشهی عقبِ ماشینِ مشکی پایین اومد. اونجا بود… همون پسری که هر شب با ماشینش از کنارِ کافه رد میشد. همون نگاهِ نافذ و سنگین که همیشه حس میکردم روی منه. اما اینبار فرق داشت؛ اون توی ماشین بود و داشت با یه جذبهی وحشتناک به اون مردِ مزاحم نگاه میکرد.
صدای بم و آرومش توی فضای سردِ خیابون طنینانداز شد: «دستت رو ازش بکش عقب، قبل از اینکه از بدنت جداش کنم.»
مردِ مزاحم خشکش زد. رنگش از ترس پریده بود. دستش رو از بازوم رها کرد و عقبنشینی کرد. تهیونگ… همون غریبهای که همیشه فکر میکردم یه آدمِ عادیه، حالا انگار یه پادشاه بود که همه ازش حساب میبردن.
تهیونگ به من نگاه کرد. نگاهش دیگه اون نگاهِ سردِ همیشگی نبود؛ انگار یه نگرانیِ پنهان توی چشمهای مشکیاش بود. با سر بهم اشاره کرد که سوار شم. پاهام میلرزید، اما انگار هیچ راهِ دیگهای نداشتم. اون توی اون لحظه، امنترین و در عین حال خطرناکترین جای دنیا به نظر میرسید. آروم به سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم...
ادامه دارد...
خب بیاین مهربون باشیم و شرط بزاریم😂
اگه ۵ تا فالوور جدید اومد ۴ تا پارت هدیه بهتون میدم❤
بایییی😘✨
از دید: ات
قلبم داشت از سینهام میزد بیرون. اون مردهای کتوشلوارپوش اصلاً شبیه آدمهای معمولی نبودن؛ چشمهاشون سرد بود، سردتر از بارونِ امشب. وقتی دستِ اون مردِ قویهیکل روی بازوم نشست، فکر کردم کارم تموم شده. ناگهان صدای ترمزِ شدیدی توی گوشم پیچید و نورِ چراغهای ماشین، خیابونِ تاریک رو روشن کرد.
شیشهی عقبِ ماشینِ مشکی پایین اومد. اونجا بود… همون پسری که هر شب با ماشینش از کنارِ کافه رد میشد. همون نگاهِ نافذ و سنگین که همیشه حس میکردم روی منه. اما اینبار فرق داشت؛ اون توی ماشین بود و داشت با یه جذبهی وحشتناک به اون مردِ مزاحم نگاه میکرد.
صدای بم و آرومش توی فضای سردِ خیابون طنینانداز شد: «دستت رو ازش بکش عقب، قبل از اینکه از بدنت جداش کنم.»
مردِ مزاحم خشکش زد. رنگش از ترس پریده بود. دستش رو از بازوم رها کرد و عقبنشینی کرد. تهیونگ… همون غریبهای که همیشه فکر میکردم یه آدمِ عادیه، حالا انگار یه پادشاه بود که همه ازش حساب میبردن.
تهیونگ به من نگاه کرد. نگاهش دیگه اون نگاهِ سردِ همیشگی نبود؛ انگار یه نگرانیِ پنهان توی چشمهای مشکیاش بود. با سر بهم اشاره کرد که سوار شم. پاهام میلرزید، اما انگار هیچ راهِ دیگهای نداشتم. اون توی اون لحظه، امنترین و در عین حال خطرناکترین جای دنیا به نظر میرسید. آروم به سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم...
ادامه دارد...
خب بیاین مهربون باشیم و شرط بزاریم😂
اگه ۵ تا فالوور جدید اومد ۴ تا پارت هدیه بهتون میدم❤
بایییی😘✨
- ۳۲۹
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط